قدم میزد میون کریستال های برف ...
آرام آرام انگار که سالهاست دنبال مقصد میگشت و الان خسته فقط پاهاشو میکشید ...
قصه مرگ جفت آقای پارک براش غم انگیز بود ...
مردی با ابهت اما از دورن خورد شده ...
آهی کشید ...
رویاش مثه معشوق آقای پارک بود ...
شگفت انگیزه ...
باید به آکادمی میرسید و صبح برای شکنجه سرباز ها زودتر پامیشد ...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
چکمه ها روی زمین کوبیده میشدن و حس یخ زدگی و درد تا اعماق استخوان نفوذ میکرد ...
حسی که همه سردرد داشتن و این سرما کمکی نمیکرد ...
سوکجین اما مدام دنبال اون بتا میگشت ...
صبح که از خواب بیدار شده بود فهمید که اون کوچولو نیستش ...
ولی زیاد نگران نبود ...
چون شبش پتو رو روش مرتب کرده پس به خواست خودش بیرون رفته بود ...
و این که شنیده بود فرماندشون در دوران راتشه ...
و صد البته متوجه روابطه مشکوک اون فرمانده با بتا کوچولوش شده بود ...
چون لعنتی هیچکس جرئت نداشت به اون آلفا نزدیک بشه چه برسه به این که اینقدر بهش بچسبه ...
و البته لبخندهای احمقانه و شیفته آلفا اطراف جیهوین مهر تاییدی بود رو افکاراتش...
به آرومی به سمت غذاخوری رفت ...
به سمت سلف رفت و بهش غذا دادن ...
غذاها بدمزه نبودن اما شاهکار هم نبودن...
در حد سیر شو و برو گمشو بود ...
جایی بتا خالی بود ...
لبخندی زد ...
وقتی اون بچه بود حتی خنده ها هم صدایی بلند تری داشت...
به آرومی سوپشو خورد و به سمت محوطه رفت ...
امشب میتونست کمی توی شهر چرخ بخوره...
و شاید سری به خونش میزد ...
با دیدن سرگرد مین سر صف وایساد ...
این زندگی رو دوست داشت ...
دور از خانوادش در آرامش...
و افسوس که همیشه مثل یک سایه بود ...
سایه ای در زمستان ...
که همه ازش فراری بودن...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ESTÁS LEYENDO
War of love
Hombres Loboجونگکوک امگای الهه مانند که برای اثبات خودش به جامعه دست به هرکاری میزنه و خودشو به جایی یک بتا جا میزنه و وارد آکادمی نظامی میشه تا بعد مدتی وارد میدان جنگ بشه در این میان فرمانده تهیونگ شیفته این امگای به ظاهر بتا میشه اما زمانی که رازها از پشته پ...
