Chapter 7
Jimin pov
رفتنشون رو تماشا کردم.
خیلی دلم میخواست اون پسری که تازه وارد زندگیم شده رو بچسبم و ولش نکنم.
وقتی به چشم هاش خیره شدم، میتونستم سیاهی رو ببینم که ذهنش رو فرا گرفته.
اجازه نمیده زندگی کنه...
نفس بکشه...
خیلی دلم میخواست خودم رو توی اون دریای غم و اندوهش بندازم و غریق نجاتش بشم...
نمی تونم اسم چیزی که توی چشم های تهیونگ دیدم رو غم و اندوه بزارم... نه...
اون چیزی فرا تر از غم و فرا تر از دل شکستگی بود...
مرگ؟
شاید باید مرگ صداش بزنم...
این زنده ترین حالت مرگ بود...
تهیونگ مرگ رو در آغوش کشیده بود. باهاش به رقص در اومده بود. مرگ توی فکرش، روحش، ذهنش و زندگیش می چرخید...
میخوام بهش کمک کنم...
یعنی من میتونم اون رو از این سیاهی بیرون بکشم؟
+جیمین.
با شنیدن صدای فردی از جام پریدم.
سریع سمتش برگشتم و جین هیونگ رو دیدم.
-ه...هیونگ! ترسوندیم!!
+چرا اینجا واستادی؟
به دور و بر نگاه کردم و یادم افتاد که من هنوز بیرون آپارتمان ایستادم.
-ه... هیچی. یکی از دوستام اومده بود اینجا. الان رفت .
البته اون نیومده بود...
میشه گفت بدون خبرش و به زور آوردمش اینجا...
اما خب... نیازی نیست هیونگ این رو بدونه....
تهیونگی که هشیار باشه عمرا قبول کنه بیاد خونه ی دانشجوی انتقالی که همون روز اول باهاش دعوا کرد.
البته دعوا نبود...
ولی خب از دستم ناراحت شد...
جیمین، لعنتی! خب حق داره...
تصور کن یکی که حتی چیزی در موردش نمی دونی بیاد یهو آستینت رو بالا بزنه و ...
...
...
من حتی نمی تونم تصورش رو بکنم که بخوام اونطور به خودم آسیب بزنم...
چی باعث شده که تو به اون وضع بیوفتی تهیونگ؟
+از زمین به جیمین. تکرار میکنم، از زمین به جیمین. صدای من رو داری؟
چشم هام رو دور دادم.
متوجه کیسه ی پر از وسایل توی دست هیونگ شدم.
-هیونگ. اونا چین؟
بالا آوردش و نشونم داد. با لحن شیطونی گفت: خیلی وقته با جیمین شی خودم وقت نگذروندم! وقتشه یه ذره فیلم ببینیم، حرف بزنیم و... مست کنیم!
نفسم رو با خنده بیرون دادم و گفتم: پس منتظر چی هستی؟!
+بزن بریم!
با خنده وارد ساختمون شدیم.
دلم برای هیونگ تنگ شده بود.
تازه به سئول برگشته بود. چند سالی میشد که به آمریکا رفته بود برای تحصیل.
یه ماهی میشد که برگشته بود ولی هیچ کدوم از ماها وقت نکرده بودیم درست و حسابی با هم حرف بزنیم.
فقط چند تماس تلفنی و چند دیدار کوتاه.
به من گفته بود که با یکی از دوستای قدیمیش داره کار میکنه.
قبلا از راه دور کار می کردن و همکاری می کردن ولی حالا که به سئول اومده بود، کاراشون خیلی راحت تر شده بود.
یه استودیو هم داشتن ولی من هنوز به اونجا سر نزده بودم.
تقریبا میشه گفت تک تک آهنگ هاشون رو حفظ بودم.
صدای جین هیونگ خیلی آرام بخشه برام و صدای همکارشم خیلی باهاش همخونی داره و اون هم آرامش و حس خاصی بهم میده.
در کل گروه دو نفره شون رو خیلی دوست دارم...
در آپارتمان رو باز کردم و خودم کنار ایستادم تا جین هیونگ اول وارد شه.
+واو. جای بامزه ای واسه خودت دست و پا کردی جیمین شی.
نیشخند زدم و سمت کاناپه رفتم. خودم رو روی اون رها کردم.
-خب! از کدوم فیلم شروع کنیم؟!
+همممم... یه چیزی تو ژانر احساسی و دراما بردار.
هومی گفتم و بین لیست فیلم ها گشتم و یه فیلم احساسی با رتبه و ریتینگ بالا انتخاب کردم.
——————
نزدیکای نیمه شب بود و هر دومون نیمه مست بودیم.
سه تا فیلم نگاه کرده بودیم و کلی پاکت پاپ کرن و چیپس خالی کنار مبل انبار کرده بودیم.
هر دو توی سکوت نشسته بودیم.
به کاناپه تکیه داده بودم نگاهم به سقف بود.
جین هیونگ که انگار داشت به چیز دردناکی فکر می کرد، با اخم گفت: شوگا امروز خیلی نگران دوستش بود...
-هوم؟ چرا؟
+اون... اون زیاد رو به راه نیست...
نگاهم رو به جین هیونگ دادم و پرسیدم: منظورت چیه؟
+هممم... میدونی دوستش... قبلا چندین بار سعی کرده خودش رو بکشه... به روشای خیلی ناجوری...
تو چشم هام زل زد و با ناراحتی گفت: جیمین اون پسر اصلا به خودش رحم نمیکنه.
...
به خودش رحم نمی کنه...؟
شاید تهیونگ و اون پسر با هم دیگه جور در بیان...
اخلاقشون که شبیه هم به نظر میرسه...
+یه بار وقتی که توی آمریکا بودم... شوگا شب بهم زنگ زد. صداش بغض داشت. می لرزید. شوگایی که تا حالا من پر شدن چشم هاش رو ندیده بودم با صدای گریون بهم زنگ زده بود. ازش پرسیدم... ازش پرسیدم چی شده...
دوباره به زمین خیره شد.
طوری که انگار داشت خاطراتش رو مرور می کرد.
+گفت... دوستش خودش رو از پل پایین انداخته. گفت توی کما رفته...
چشم هام با شنیدن این گرد شد.
+خیلی ناراحت بود. احساس گناه می کرد که نتونسته بود جلوی اون رو بگیره. خودش رو سرزنش می کرد که زود تر دنبالش نپریده...
پوزخند تلخی زد و گفت: سه روز بعد خوشحال بهم زنگ زد. تازه به خودش اومده بود. یادش اومده بود که چقد پای تلفن گریه کرده بود. ازم معذرت خواست که اذیتم کرده. حالا هر چقدرم من گفتم این طور نیست... گفت دوستش بیدار شده...
نفسم رو آروم بیرون دادم.
ولی با شنیدن جمله ی جین هیونگ شوکه نفسم توی سینه م حبس شد.
+عصر همون روز وقتی بهش زنگ زده بودم برای کار... توی بیمارستان بود. دوستش رگش رو زده بود... نمیدونم باید دلم برای کدوم یکی از اون دو بسوزه... شوگایی که داره سعی میکنه اون رو از قعر ناراحتی و تاریکی بیرون بکشه یا اون پسری که نمی تونه به مرگ برسه...
نفسش رو با آه به بیرون فوت کرد.
نگاهم رو از هیونگ گرفتم به ساعت دیواری اتاقم خیره شدم...
نا خواسته به فکر تهیونگ و دست خونینش افتادم...
شاید تهیونگم قبلا سعی کرده خودش رو بکشه...
-افسردگی ام خیلی چیز بدیه... نه؟
جین چند لحظه چپ چپ نگام کرد و گفت: الان به این پی بردی؟!
نفسم رو با خنده بیرون دادم و گفتم: نه... ولی تازه دارم درکش می کنم...
صدای خر خری رو کنارم شنیدم.
نگاهم رو از دیوار گرفتم و هیونگ مستم رو غرق توی خواب دیدم.
-آیش... الان باید بزارمش رو تخت!
به در اتاقم نیم نگاهی انداختم. به نظرم راه دوری میومد.
به مبلی که بهش تکیه داده بودیم نگاه کردم و شونه م رو بالا دادم.
هیونگ رو به سختی روی مبل کشوندم و روی مبل خوابوندمش. بعد خودم رفتم تا براش پتو بیارم.
بعد از اینکه کارم تموم شد.
نفسم رو راحت بیرون دادم و همونجا کنار مبل خودمو ول کردم و خوابیدم.
کی حوصله داره تا تخت بره؟!
YOU ARE READING
Deprecidal Love | MinV
Romanceهمه کیم تهیونگ رو میشناختن... پسری که با همه دوست بود ولی کسی زیاد بهش نزدیک نمی شد... پسری که همیشه بدنش پر از کبودی بود... پسری که همیشه استین لباس هاش حتی انگشت هاشم می پوشوند... و مهم تر از همه پسری که از همه بیشتر می خندید... این داستان اونه...
