Jimin pov
هوسوک رفته بود و من و تهیونگ رو تنها گذاشته بود.
و من بیش از حد خوشحال بودم که هیونگ اینجا نبود تا این صحنه رو ببینه...
آروم نوازشش کردم.
بر خلاف انتظارم... تهیونگ داد و بیداد نکرد...
به مظلوم ترین حالت ممکن سرش رو بیشتر سمت دستم خم کرد.
درست مثل یه گربه ی کوچولو...
لبخندی زدم و اون رو تماشا کردم...
قلبم محکم توی قفسه ی سینه م می کوبید...
یاد نگرانی ساعت قبل افتادم...
پارک جیمین... چت شده؟
یا بهتره بگم... کیم تهیونگ...
داری با من چیکار می کنی؟
نفس هاش آروم تر و منظم تر شدن...
فهمیدم که خوابش برده.
حتما خیلی خسته بوده...
" از خوابیدن... از خواب... می ترسم... "
" دو تا هیولا همیشه اونجا منتظرن... "
لبخند تلخی زدم و دستم رو از موهاش سر دادم و گونه ش رو نوازش کردم...
صورت زیبای تهیونگ پر از کبودی و زخم شده بود...
پشت انگشتم رو آروم روی گونه ش کشیدم.
با وجود اون زخم و خراش ها... هنوزم تهیونگ به طرز نفس گیری زیبا بود...
با مزه بود...
دوست داشتنی بود...
شیرین بود....
نگاهم به لب های صورتی و خوش فرمش افتاد....
دستم آروم آروم سمتش سر خورد...
انگشت شصتم رو سمتش بردم تا لب پایینیش رو لمس کنم...
اما صدای فردی من رو از جا پروند و من رو از اون رویای شیرین کند و به واقعیت برگردوند.
+شما همراه کیم تهیونگید؟
دستپاچه سمتش برگشتم و یکی از دکتر ها رو مقابلم دیدم.
اوه خدای من. جیمین داری چه غلطی می کنی؟!
نکنه دیده باشه؟!
ESTÁS LEYENDO
Deprecidal Love | MinV
Romanceهمه کیم تهیونگ رو میشناختن... پسری که با همه دوست بود ولی کسی زیاد بهش نزدیک نمی شد... پسری که همیشه بدنش پر از کبودی بود... پسری که همیشه استین لباس هاش حتی انگشت هاشم می پوشوند... و مهم تر از همه پسری که از همه بیشتر می خندید... این داستان اونه...
