Chapter 15

1.2K 212 5
                                        



Jimin pov

هوسوک رفته بود و من و تهیونگ رو تنها گذاشته بود.

و من بیش از حد خوشحال بودم که هیونگ اینجا نبود تا این صحنه رو ببینه...

آروم نوازشش کردم.

بر خلاف انتظارم... تهیونگ داد و بیداد نکرد...

به مظلوم ترین حالت ممکن سرش رو بیشتر سمت دستم خم کرد.

درست مثل یه گربه ی کوچولو...

لبخندی زدم و اون رو تماشا کردم...

قلبم محکم توی قفسه ی سینه م می کوبید...

یاد نگرانی ساعت قبل افتادم...

پارک جیمین... چت شده؟

یا بهتره بگم... کیم تهیونگ...

داری با من چیکار می کنی؟

نفس هاش آروم تر و منظم تر شدن...

فهمیدم که خوابش برده.

حتما خیلی خسته بوده...

" از خوابیدن... از خواب... می ترسم... "

" دو تا هیولا همیشه اونجا منتظرن... "

لبخند تلخی زدم و دستم رو از موهاش سر دادم و گونه ش رو نوازش کردم...

صورت زیبای تهیونگ پر از کبودی و زخم شده بود...

پشت انگشتم رو آروم روی گونه ش کشیدم.

با وجود اون زخم و خراش ها... هنوزم تهیونگ به طرز نفس گیری زیبا بود...

با مزه بود...

دوست داشتنی بود...

شیرین بود....

نگاهم به لب های صورتی و خوش فرمش افتاد....

دستم آروم آروم سمتش سر خورد...

انگشت شصتم رو سمتش بردم تا لب پایینیش رو لمس کنم...

اما صدای فردی من رو از جا پروند و من رو از اون رویای شیرین کند و به واقعیت برگردوند.

+شما همراه کیم تهیونگید؟

دستپاچه سمتش برگشتم و یکی از دکتر ها رو مقابلم دیدم.

اوه خدای من. جیمین داری چه غلطی می کنی؟!

نکنه دیده باشه؟!

Deprecidal Love | MinV Donde viven las historias. Descúbrelo ahora