Chapter 8
Taehyung pov
در رو آروم پشت سرم بستم تا هیونگ رو بیدار نکنم.
به ساعتم نگاهی انداختم. ساعت دور و بر هفت صبح بود.
سمت خونه ی تاناکا سان... شاید بهتره بگم خونه ی خودم... راه افتادم...
تاناکا سان سال قبل... توی وصیت نامه ش این خونه رو به من بخشید...
به منی که جز ناراحتی و نگرانی چیزی براش نیاوردم...
منی که نتونستم خوبی هاش رو حتی تا ثانیه آخر جبران کنم...
لعنتی... منی که ارزشش رو نداشتم...
ولی خب...
اون پیرمرد... خیلی مهربون تر از چیزی بود که به من فرصت اعتراض بده...
همیشه وقتی به من می رسید کار خودش رو می کرد و به اعتراض هام توجهی نمی کرد...
تاناکا بیشتر از اون عوضی... بیشتر از هر پدری... برام پدری کرد...
ولی بد تر از هر چیزی این بود که من حتی نتونستم برای مرگش اشک بریزم...
نتونستم بالای قبرش حتی گونه هام رو تر کنم...
چشم هام شکست رو قبول نکردن...
اشک هام سعی برای فرار نکردن...
من موندم و یه کوله بار غم و اندوه و پشیمونی...
نتونستم برای اخرین بار ازش معذرت خواهی کنم...
نتونستم ازش تشکر کنم...
نتونستم...
تهیونگ واقعا یه عوضی ای...
بدون اینکه متوجه بشم به خونه رسیدم. در رو باز کردم و با فضای تیره و دلگیر خونه مواجه شدم...
چقدر اینجا بدون اون دلگیر شده...بدون اون پیرمرد، این خونه یه چیزی کم داره...
کلید ها رو روی میز انداختم و بعد از برداشتن لباس های تمیز، به سمت حموم راه افتادم.
کمی بعد زیر دوش آب ایستاده بودم...
میخواستم به خودم بیام. بدنم سرد سرد شده بود ولی توجهی نکردم. بدون اینکه تکون بخورم همونجا با چشم های بسته ایستادم.
سردی آب زخم های روی دست و بدنم رو اذیت می کرد.
کبودی های زیادی روی بدنم از دیروز به یادگار باقی مونده بود.
میتونستم دیروز مرده باشم...
ولی اون پسر تو یه روز دو بار جلوی من رو گرفت...
به دستم نگاهی انداختم.
زخم های دیروزم نیمه بسته بودن و هر از گاهی چند قطره خون ازش بیرون می زد...
نگاهم خیلی سریع به تیغ روی شلف حموم افتاد.
این بار سعی نکردم جلوی خودم رو بگیرم. سریع دستم رو سمتش دراز کردم و چند لحظه بعد، سرد ترین دوست من بین انگشتانم قرار داشت.
روی پوستم گذاشتمش و خیلی آروم ولی عمیق اون رو روی دستم کشیدم.
پوستم سریع زیر بار اون حجم از خون پنهان شد و کاملا سرخ...
یه خراش بزرگ و عمیق روی دوستم گذاشتم و رفتم سراغ بعدی...
دوباره همون کار رو تکرار کردم و با حس درد شدید توی دستم، لبخندی به لب هام نشست...
شاید داشتم روانی میشدم...
شایدم الانشم روانی حساب میشدم...
وقتی خواستم برای بار سوم تیغ رو روی دستم بکشم، چهره ی جیمین جلوی چشمم اومد.
دستم از حرکت ایستاد.
چشم هام رو روی هم فشار دادم سعی کردم فراموشش کنم و دوباره تیغ رو سمت دستم بردم. ولی این بار نتونستم ببرم...
یه حس خفگی توی گلوم بهم اجازه این کار رو نمی داد...
تصویر جیمین بعد از دیدن دست خونینم، از جلوی چشم هام کنار نرفت...
زیر لب فحشی دادم و تیغ رو گوشه ی حموم پرت کردم.
لعنتی...
چرا؟
چم شده؟!
کلافه شیر آب رو بستم. خودم رو خشک کردم و بعد از پوشیدن لباس هام از حموم بیرون اومدم.
سمت آشپزخونه رفتم و از توی یکی از کشو ها یه باند جدید برداشتم.
بعد از چند دقیقه کارم تموم شد. به دستم نیم نگاهی انداختم و نفسم رو سنگین بیرون دادم.
سمت اتاقم رفتم و خودم رو روی تخت انداختم.
امروز فقط یه کلاس داشتم که بعد از ظهر شروع میشد...
ساعت هنوز تقریبا هشت و نیم بود و من چند ساعتی وقت داشتم...
به چشم هام اجازه دادم بسته بشن و به خواب تلخی فرو رفتم...
أنت تقرأ
Deprecidal Love | MinV
عاطفيةهمه کیم تهیونگ رو میشناختن... پسری که با همه دوست بود ولی کسی زیاد بهش نزدیک نمی شد... پسری که همیشه بدنش پر از کبودی بود... پسری که همیشه استین لباس هاش حتی انگشت هاشم می پوشوند... و مهم تر از همه پسری که از همه بیشتر می خندید... این داستان اونه...
