Taehyung pov
نمی دونستم چی باید بگم...
صاف توی چشم هام خیره شده بود.
دست هاش همچنان قاب صورتم بودن...
یعنی اجازه ش رو دارم؟
یعنی میتونم خودخواهانه بهش نزدیک بشم...؟
یعنی من... اجازه دارم خوشحال باشم...؟
این اولین باره که کسی دستش رو سمتم دراز کرده...
این اولین روزنه ی امید توی زندگی تاریک منه...
پارک جیمین، اولین های زندگی من رو برام لیست کرده بود...
اون مرد همیشه بهم میگفت خودخواهم... یه بی مصرف خودخواه مفت خور...
بهم میگفت اجازه ندارم بخندم وقتی مادرم بیجون خوابیده...
میگفت تمامی اونها تقصیر منه...
من باید جای اون زن رو می گرفتم...
از یه جایی به بعد پدرم جلاد تک تک قطرات شادی زندگی من شده بود...
من به ناراحتی عادت کرده بودم...
من به خورد شدن عادت کرده بودم...
من مجازاتم رو قبول کرده بودم...
ولی پارک جیمین... تمامی باور های من رو زیر و رو کرد...
و حالا جلو روم ایستاده و باز هم به کارش ادامه میده...
جیمین نگران صدام کرد: تهیونگ... خواهش می کنم...
با لب های لرزون پرسیدم: ولی... من نمی-
+تو من رو با خودت به تاریکی نمی کشی. کیم تهیونگ... من تو رو با خودم ازونجا بیرون میارم. مهم نیست که چه اتفاقی بیوفته... مهم نیست به چه بهایی...
چشم هام دوباره پر شدن و این بار به راحتی اشک هام سرازیر شدن...
اشک هایی که سالها تبعیدشون رو از چشم هام قبول نمی کردن...
حالا داوطلبانه از چشم هام سر می خوردن...
جیمین دوباره بغلم کردم و من دوباره توی آغوش امن جیمین خودم رو گم کردم...
دقیقا نمی دونم چقدر و چه مدتی گریه کردم...
اما مدتی بعد از فرط خستگی و فشار، دیدم تار و سیاه شد...
BẠN ĐANG ĐỌC
Deprecidal Love | MinV
Lãng mạnهمه کیم تهیونگ رو میشناختن... پسری که با همه دوست بود ولی کسی زیاد بهش نزدیک نمی شد... پسری که همیشه بدنش پر از کبودی بود... پسری که همیشه استین لباس هاش حتی انگشت هاشم می پوشوند... و مهم تر از همه پسری که از همه بیشتر می خندید... این داستان اونه...
