Chapter 17

1.1K 205 4
                                        



Jimin pov

چشمام رو گیج و خواب آلود باز کردم...

هنوزم خوابم میومد پس دوباره بستمشون ولی چند لحظه بعد با حس نفس های گرم فردی روی گردنم، شوکه چشم هام رو باز کردم.

آروم سرم رو خم کردم و تهیونگ رو دیدم که توی بغلم جمع شده...

لباسم رو توی دستش مچاله کرده بود و سرش رو روی بازوم گذاشته بود.

بدنش با نفس های آرومش بالا و پایین میشد.

با به یاد آوردن این که ممکن بود نفس های گرم و آرومش دیگه هیچ وقت قلبم رو به تپش نندازه، اون رو به خودم چسبوندم و سرم رو تو گردنش پنهان کردم...

چندین دقیقه همین طوری بغلش کردم و کم کم داشت دوباره خوابم می برد که صدای نفس تیز تهیونگ باعث شد هشیاریم سر جاش برگرده.

بدنش شروع به لرزیدن کرد و تا خواستم ازش بپرسم چی شده با فریادی از ترس من رو هل داد و از خودش جدا کرد.

تو خودش جمع شد و دست هاش رو به حالت دفاع جلوی سرش آورد.

با التماس و ترس گفت: خواهش می کنم! نه ! نه ! نه !!!

-هی! تهیونگ!

ولی اون حرفم رو نشنید و مدام با ترس تکرار کرد " خواهش می کنم!" یا "نه"

سریع سمتش رفتم و دستام رو دو طرف شونه ش گذاشتم که با این کارم هم ترسید و سعی کرد ازم دور تر بشه و فرار کنه. دوباره بلند تر و سریع تر گفت: خواهش می کنم! خواهش می کنم! نه ! بابا خواهش می کنم! نه !

"بابا"؟

محکم تکونش دادم و داد زدم: تهیونگ ! تهیونگ! منم ! من! جیمین! چشماتو باز کن! جیمینم!

بالاخره انگار صدام به گوشش رسید و به خودش اومد.

دیگه دست و پا نزد ولی بدنش هنوز هم می لرزید...

نفس نفس میزد...

آروم چشمش رو باز کرد.

با تردید پرسید: جیمین...؟

سرم رو تکون دادم و با لحن مهربونی گفتم: اره! خودمم. نترس... منم... فقط منم...

به وضوح ریلکس شدن بدنش رو دیدم...

تهیونگ چرا انقدر ترسیدی؟

مطمئنا این واکنش بخاطر یه کابوس نبوده...

چی سرت اومده قبلا که هم هیولای زندگیت شده هم تو رو به این وضع انداخته...؟

Deprecidal Love | MinV Wo Geschichten leben. Entdecke jetzt