Jimin pov
از کلاس موسیقی بیرون اومدم.
امروز کلاسی نداشتم پس بیخیال گشتن تهیونگ توی دانشگاه شدم و به سمت خروجی راه افتادم.
هوسوک و نامجون هیونگ رو توی راهرو دیدم و براشون دست تکون دادم.
هوسوک با دیدن من لبخندی زد و صدام کرد: جیمین!
آروم به سمتشون رفتم و وقتی بهشون رسیدم با صدای خسته ای گفتم : هی.
نامجون یه ابروش بالا رفته بود و با شک بهم زل زده بود.
-چیزی شده؟
+چشمات قرمزه. زیر چشماتم پف کرده... گریه کردی جیمینا؟
دستپاچه گفتم: ن... نه! یکم پیش بچه ها گرد و خاک به پا کردن... منم حساسیت داشتم... اینطوری شد تهش.
اوه.
انگار قانع نشده.
نامجون دهنش رو باز کرد چیزی بگه که همون لحظه هوسوک هیونگ گفت: جیمین شی، راستی! چهارشنبه ی هفته ی بعد، تو خونه ی نامجون پارتی داریم. میای؟ نه یعنی... باید بیای!
با اعتراض گفتم: اما هیونگ من زیاد اهل-
هوسوک دستش رو جلوی دهنم نگه داشت و گفت: جیمین شی! بهونه نیار! چهارشنبه شب منتظرتیم!
با این نامجون رو هل داد و از دست من فرار کردن.
نفسم رو کلافه به بیرون فوت کردم.
-چقدرم نظرم مهم بود براش.
چشمم رو دور دادم و به راهم ادامه دادم.
حداقل خوبیش اینه الان پنجشنبه ست...
تقریبا یه هفته وقت دارم، ذهنم رو برای اون شلوغی آماده کنم...
هی زندگی...
بعد از جمع کردن گندی که دیشب با جین بالا آورده بودیم، روی تختم دراز کشیدم.
بی دلیل به یه نقطه خیره شده بودم و ذهنم درگیر بود.
حرف های بچه های دانشگاه در مورد تهیونگ به نظرم عجیب میومدن...
از طرفی رفتار تهیونگ با اونها برعکس چیزی بود که من دیدم...
نگاهش دور و بر بقیه هیچ شباهتی با نگاهش تو پشت بوم نداشت...
VOCÊ ESTÁ LENDO
Deprecidal Love | MinV
Romanceهمه کیم تهیونگ رو میشناختن... پسری که با همه دوست بود ولی کسی زیاد بهش نزدیک نمی شد... پسری که همیشه بدنش پر از کبودی بود... پسری که همیشه استین لباس هاش حتی انگشت هاشم می پوشوند... و مهم تر از همه پسری که از همه بیشتر می خندید... این داستان اونه...
