Chapter 6

1.6K 263 1
                                        

Chapter 6
Yoongi pov

+هیونگ... میتونی بیای دنبالم؟
-همم؟ حتما... ادرس رو برام بفرست...
هومی گفت و قطع کرد...
با دیدن پیام تهیونگ سریع از جام بلند شدم و کتم رو برداشتم.
رو به همکارم کردم و گفتم: جین هیونگ. من دارم میرم دنبال یکی از دوستام... صداش خوب به نظر نمی رسید...
جین سرش رو از برگه های روبه روش بلند کردم و به من نگاه کرد و بعد به ساعت دستش.
+هومم... دیر شده دیگه... میتونی منم سر راه بزاری خونه ی دوستم؟
-چرا که نه؟ فقط عجله کن... نگرانشم... تهیونگ معمولا نمیگه برم دنبالش یا معمولا اصلا ازم کمک نمی خواد... این کارش خیلی عجیبه...
جین نگاهش نگران شد و سریع وسایلش رو جمع کرد. اون هم دنبال من اومد و کتش رو برداشت.
با هم دیگه از استودیو بیرون اومدیم و به بقیه خبر دادیم که داریم میریم.
سریع تر از همیشه میروندم.
فکر تهیونگ از سرم بیرون نمی رفت...
تاناکا سان اون رو به من سپرده بود ولی از وقتی که اون رفته... نتونستم حتی نزدیکش بشم...
تهیونگ کاملا من رو پس میزد...
ازم فرار می کرد...
نمیدونستم دیگه باید چیکار کنم... هر روز نابود شدنش رو به چشم میدیدم ولی اون رفته رفته توی تاریکی بیشتر غرق میشد و من دستم هیچ وقت بهش نمی رسید...
احساس می کنم تهیونگ دیگه توی اون تاریکی نفسش بالا نمیاد...
ذره ذره میتونم ببینم که خودش رو بیشتر و بیشتر گم میکنه...
نزدیکای ادرسی که تهیونگ داده بود، شده بودیم. از جین پرسیدم: خونه ی دوستت کجاست؟
+همین نزدیکی هاست در واقع...
کمی فکر کرد وقتی که نزدیک یه سوپرمارکت میشدیم بهم گفت: یونگی. تا خونه ی دوستم ازینجا فاصله ای نیست. میخوام چند تا چیز بگیرم و بعد برم پیشش.
هومی گفتم و زدم کنار.
+تو برو. منتظر نمون.
-مطمئنی؟
+نگران تهیونگ نبودی مگه؟
-چرا...
+پس بدو!
دستی تکون داد و از ماشین دور شد.
من موندم و سنگینی نگرانی هام...
چند دقیقه بعد به جایی که تهیونگ گفته بود رسیدم.
گوشیمو برداشتم و براش پیام فرستادم.
یه اپارتمان چند طبقه ی نسبتا کوچیک بود.
اون اینجا چیکار میکنه؟
در باز شد و تهیونگ رو دیدم که دستش روی شونه ی یه پسر دیگه س و اون پسر داره بهش کمک میکنه راه بره.
با دیدن این صحنه سریع از جام پریدم و سریع خودم رو بهشون رسوندم.
در حالی که سعی می کردم کمکش کنم، دستم رو زیر دستش انداختم.
-پسر این چه وضعشه؟! تو چرا تو این حالی؟!
+هیونگ چیز مهمی نیست.
-یعنی چی مهم نیست!؟!
به اون پسر نگاهی انداختم و پسرشگرانه بهش خیره شدم. تهیونگ بلافاصله با نگاهش بهش فهموند که چیزی نگه.
نفسم رو کلافه بیرون دادم و گفتم: بعدا راجب این حرف میزنیم ته.
به اون پسر خیره شدم و در حالی که سعی داشتم تهیونگ رو سر پا نگه دارم گفتم: مرسی که بهش کمک کردی... ام....
+جیمین.
-جیمین. ازت ممنونم.
به تهیونگ نگاهی انداختم. صورتش پره خراش و کبودی بود. زیر یکی از چشم هاش بدجوری کبود شده بود...
صورت اون پسرم یه کبودی و زخم داشت...
تهیونگ به شوخی گفت: اسم اون یونگی عه. گفتم شاید معرفیش رو نشنیده باشی...
چشم هام دور دادم و اون رو با خودم سمت ماشین کشوندم.
بعد از اینکه با موفقیت اون رو نشوندم در رو بستم و قبل از اینکه خودمم سوار شم دوباره از جیمین تشکر کردم.
-بازم ممنون.
جیمین در عوض لبخند تلخی زد و گفت: هیونگ... زیاد تنهاش نزار.
ابروم رو بالا انداختم ولی چیز دیگه ای نپرسیدم.
میدونستم قرار نیست بهم چیزی بگه...
نگاهش به تهیونگ خیلی وفادار تر از این حرفا بود...
سوار شدم و قبل از حرکت براش دست تکون دادم.
ماشین توی سکوت تمام فرو رفته بود. سکوتی که برام خفه کننده بود. با اینکه من عاشق سکوت و آرامشم ولی این سکوت هر چیزی داشت جز حس خوب و آرامش...
به دست تهیونگ نیم نگاهی انداختم.
آستینش کمی بالا رفته بود و میتونستم باندی رو ببینم که دور دستش پیچیده شده و کمی سرخ رنگ شده.
این تصویر بیش از حد برام آشنا و دردناک بود.
لعنتی تهیونگ... قول داده بودی...
یکی از تلخ ترین خاطرات زندگیم از جلوی چشم هام گذشت.
تهیونگی که بالای پل ایستاده بود و با چشم های بی رنگ و روح به زیر پاش خیره شده بود.
صدای فریادم رو به خوبی یادمه. نمی دونستم میتونم انقدر بلند فریاد بزنم. ولی هر چقدرم صدام بلند و فریادم کرکننده بود، نمی تونست به تهیونگ برسه.
هیولاهای دور سرش گوش هاش رو گرفته بودن...
چشم هاش رو بسته بودن...
گلوش رو محکم چسبیده بودن...
لحظه ی بعد به جای خالیه تهیونگ روی لبه ی پل خیره شده بودم.
خشکم زده بود.
کمی بعد مثل تیر از جام پریدم و به آب کف کرده ی زیر پل و تهیونگی که از دیدم خارج شده بود، خیره شده شدم.
دیگه صبر نکردم و بی هیچ فکری شیرجه زدم توی آب.
لحظات بعدش مثل یه کابوس بود.
قلب تهیونگ بیش از حد خسته بود...
ذهنش بیش از حد از زندگی دور شده بود...
تهیونگ نزدیک سه روز به کما رفت.
سه روزی که مثل یه عمر برای من و تاناکا سان گذشت...
زمانی که چشم هاش رو باز کرد، نفسی که توی چند روز بالا نمی اومد برگشت...
چند روز بعد زمانی که به دیدن تهیونگ رفتم...
اون رو توی خونه تنها پیدا کردم.
در رو باز نمی کرد...
چندین بار در زدم ولی باز نمی کرد. میدونستم که اونجاست. قلبم بهم این رو می گفت...
کلیدی که تاناکا برای شرایط اضطراری بهم داده بود رو بیرون آوردم و وقتی وارد خونه شدم و اونجا رو خالی دیدم، تقریبا نا امید شدم...
اما زمانی که در باز حموم وارد شعاع دیدم شد، بدنم یخ کرد.
با پاهای سست و لرزون سمتش رفتم...
وقتی رسیدم... تهیونگ رو غرق توی خون دیدم.
کنارش زانو زدم.
به دست هاش خیره شدم و خراش های عمیق زیادی رو دیدم ولی یکی از اونها به شاهرگش رسیده بود.
سریع حوله ای پیدا کردم و اون روی مچش فشار دادم...
سریع به اورژانس خبر دادم و دوباره با قلب دردمند.... من و تاناکا سان منتظر تهیونگ شدیم...
این اتفاقات در طول این چهار سالی که با اونها بودم ، چندین بار تکرار شدن...
تهیونگ بیشتر از پنج بار سعی کرد خودش رو بکشه...
دفعات زیادی وقتی سعی داشت فقط خود آزاری کنه و به قول خودش درد رو حس کنه... زیاده روی کرد...
ولی اون مدتی قبل از اینکه تاناکا تنهامون بزاره بهمون قول داده بود که این کار ها رو ترک کنه...
ناخواسته چشم هام پر شد.
نفس عمیقی کشیدم و افکار دردناکم در گوشه ای ذهنم خاک کردم.
-تهیونگ.
+هم؟
-امشب خونه ی من بمون.
+اما...
-من نپرسیدم که میخوای بمونی یا نه. گفتم بمون.
نفسش رو با صدای بلندی به بیرون فوت کرد و منم برای شوخی نفسم رو با ریتم به بیرون فوت کردم.
اولش پوکر فیس بهم نگاه کرد بعد هر دو زدیم خنده...
چقدر خنده های این پسر رو دوست داشتم...
و چقدر من تو نشوندن لبخند رو لب هاش ، ناتوانم...
بار دیگه با تصور اینکه ممکنه با این کارهاش... دیگه اون رو نشنوم... قلبم به لرزه افتاد.
تهیونگ...
هیونگ رو از این خنده ت محروم نکن... خب؟

Deprecidal Love | MinV Tempat cerita menjadi hidup. Temukan sekarang