Taehyung pov
+تهیونگ...
ضربه و تکون آرومی رو حس کردم...
خسته بودم...
دوباره صداش رو شنیدم: تهیونگ...؟
با صدای خش دارم هومی گفتم و آروم چشم هام رو باز کردم...
اولین چیزی که وارد شعاع دیدم شد، چهره ی نگران جیمین بود.
+تهیونگ باید بریم...
باید بریم...
مگه الان کجاییم...
هنوز گیج و منگ خواب بودم.
دستی روی صورتم کشیدم ولی ناگهان خشکم زد.
لعنتی.
سریع از جام پریدم و خواستم بلند شم که پیشونیم محکم به سر جیمین خورد.
+آوچ!
-آخ!
از درد زخمم هیسی کشیدم و به عقب افتادم.
سریع سرم رو بقل کردم.
جیمین هم با دستش دماغش رو چسبید و از درد اخم کرد.
با صدای تو دماغی گفت: چیکار داری می کنی؟ آی آی آی! دماغم...
-آو... ببخشید...
لعنتی.
بیمارستان.
من.
جیمین!
سرم رو توی بالش دفن کردم و دردمند غریدم.
+چته؟!
در حالی که هنوز سرم توی بالش فرو رفته بود گفتم: هیچی...
آروم بلند شدم و این بار جیمین هم بهم کمک کرد.
از تخت پایین اومدم و به محض اینکه روی پاهام ایستادم، درد سراسر وجودم رو فرا گرفت.
تازه متوجه کوفتگی و درد بدنم شده بودم...
از درد غریدم و زیر لب گفتم: لعنت...
جیمین سریع متوجه شد و دستش رو پشتم گذاشت و کمک کرد سرپا بایستم...
+خیلی درد داری؟ اگه بخوای میتونم برم یه ویلچر بگی-
-نه نه خوبم... میتونم تحمل کنم...
نفسم رو لرزون بیرون دادم و آروم به راه افتادم...
YOU ARE READING
Deprecidal Love | MinV
Romanceهمه کیم تهیونگ رو میشناختن... پسری که با همه دوست بود ولی کسی زیاد بهش نزدیک نمی شد... پسری که همیشه بدنش پر از کبودی بود... پسری که همیشه استین لباس هاش حتی انگشت هاشم می پوشوند... و مهم تر از همه پسری که از همه بیشتر می خندید... این داستان اونه...
