Taehyung pov
پام رو از ساختمونی که قرار نبود ازش زنده بیرون بیام، بیرون گذاشتم...
به آسمون آبی خیره شدم...
حس شکست در وجودم پرسه می زد...
مرگ چیزی بود که دوباره از دستم فرار کرده بود...
یا شاید این بار من ازش فرار کردم...
با شنیدن صدایی که درست تو جبهه ی مخالف اون بود...
صدایی که زندگیم رو میتونستم در اون خلاصه کنم...
نمی تونم بگم کامل از فکرش بیرون اومده بودم...
خیلی زمان می برد که بتونم این رو عوض کنم...
اما با دنبال کردن اون صدا مطمئنم که میتونم از اون آرزو تلخم دور بشم...
چشم هام رو بستم و نفس عمیقی کشیدم.
اجازه دادم هوا تازه جاش رو با عطر دلگیر و تنهای بیمارستان عوض کنه...
+از زندان که آزاد نشدی کیم ته ته.
نفسم رو با خنده بیرون دادم و نگاهم رو پایین تر آوردم.
همونجا بود.
با همون لبخند شیرینش...
با همون صدایی که در قعر غم و اندوهم شده بود نور هدایتگرم...
به چشم هام خیره شده بود.
دسته گل دو رنگی به دست داشت. دسته گل رز سرخ و نرگس...
یکی گل عشق و دیگری ماه تولدم...
نفسم رو با خنده بیرون دادم و سمتش رفتم.
-خودت که گفتی از زندان نیومدم... این دسته گل برا چیه؟
+یعنی میگی عشقم باید حتما بیوفته زندان که بتونم براش گل بخرم...؟
لب هام رو روی هم فشردم.
لبخند کوچیکی رو لب هام نشست.
سمتم اومد و درست جلو روم ایستاد. چشم هاش روی تک تک اجزای صورتم می چرخید.
دسته گل رو سمتم دراز کرد.
آروم گرفتمش و بهش چشم دوختم.
بین گل ها یه کارت کوچیک کاغذی دیده میشد.
سرم رو کمی کج کردم تا بتونم نوشته ی روش رو بخونم.
VOCÊ ESTÁ LENDO
Deprecidal Love | MinV
Romanceهمه کیم تهیونگ رو میشناختن... پسری که با همه دوست بود ولی کسی زیاد بهش نزدیک نمی شد... پسری که همیشه بدنش پر از کبودی بود... پسری که همیشه استین لباس هاش حتی انگشت هاشم می پوشوند... و مهم تر از همه پسری که از همه بیشتر می خندید... این داستان اونه...
