Jimin pov
ساعت ها اون رو توی خواب تماشا کردم...
خوشحالی و ناراحتی به طرز عجیبی سراسر وجودم رو پر کرده بود...
خوشحال از اینکه بالاخره دیوار بینمون شکسته شده بود...
ناراحت از شرایطی که تهیونگ در اون قرار داشت...
قیافه ی ترسیده و گریون و تن لرزون تهیونگ از جلوی چشم هام کنار نمی رفت...
گریه های تهیونگ قلبم رو تیکه تیکه کرده بود...
با این حال حسی بهم می گفت که این گریه... حال اون رو بهتر کرده بود...
بوسه مون رو بخاطر آوردم و ناخودآگاه لبخندی روی لب هام جا خوش کرد...
باورش برام خیلی سخت بود...
آروم گونه ش رو بوسیدم...
توی خواب کمی تکون خورد اما بیدار نشد...
لباسم رو توی دستش مچاله کرد و بیشتر خودش رو به من چسبوند...
کیوت...
پشت انگشتم رو آروم روی گونه ش می کشیدم.
کی دلش اومده این موجود شیرین رو اذیت کنه...؟
کی بهت آسیب رسونده تهیونگ...؟
چی تو رو به این وضع انداخته که از خودتم حتی فرار می کنی...؟
یه حسی از اولین دیدارمون بهم می گفت که باید ازش محافظت کنم...
که نباید تنهاش بزارم...
نوازشش می کردم...
طوری که انگار با ارزش ترین داراییم بوده باشه...
ساعت ها غرق تماشا و نوازشش بودم تا اینکه خودمم نفهمیدم کی خوابم برد...
سر و صدای آرومی من رو از خواب بیدار کرد...
منگ بودم و دلم نمی خواست چشم هام رو باز کنم...
پس سعی کردم بی اهمیت به خوابم ادامه بدم.
خواستم تهیونگ رو محکم تر بغل کنم که متوجه شدم اون بین دست هام نیست.
چشم هام سریع باز شدن.
به جای خالی تهیونگ خیره شدم.
اون کجا رفته...؟
به ساعت دیجیتال روی میز نیم نگاهی انداختم.
YOU ARE READING
Deprecidal Love | MinV
Romanceهمه کیم تهیونگ رو میشناختن... پسری که با همه دوست بود ولی کسی زیاد بهش نزدیک نمی شد... پسری که همیشه بدنش پر از کبودی بود... پسری که همیشه استین لباس هاش حتی انگشت هاشم می پوشوند... و مهم تر از همه پسری که از همه بیشتر می خندید... این داستان اونه...
