Jimin pov
همه چی حرکت آهسته از جلوی چشم هام گذشت...
تهیونگی که با حال خراب از دستم فرار کرد...
صدای کشیده شدن لاستیک روی آسفالت و بوق بلند ماشین...
و اون لحظه ی وحشتناک تصادف...
تک تک این ثانیه ها نفسی که بالا نمی اومد رو تو سینه م حبس کردن...
و کل زندگیم همونجا بود...
زخمی...
غرق در خون...
روی زمین سفت و سخت...
بدون اینکه تکونی بخوره... همونجا آروم خوابیده بود...
تا اون لحظه خبر نداشتم که میتونم به اون بلندی فریاد بزنم...
-تهیونگ!!!!!!
پاهای لرزونم رو سمتش کشیدم...
کنارش زانو زدم .
اشک هام گوله گوله زمین می ریختن...
با صدای لرزون صداش کردم: ت... ته..؟
آروم دستم رو سمتش دراز کردم...
بدنش بیش از حد ظریف و آسیب پذیر دیده میشد...
میتونم تکونش بدم...؟!
میتونم بدون اینکه بشکنمش لمسش کنم...؟
راننده از ماشین پیاده شد و سریع سمتون اومد.
راننده: خ...خودش پرید وسط.... م.. من... وای...
با چشم های اشکی بهش خیره شدم: میتونم لمسش کنم؟بدون اینکه فرو بریزه... میتونم عشقمو لمس کنم...؟! د.... داره .. خ...خون...
مرد با ناراحتی و نگرانی به من چشم دوخت.
دوباره به تهیونگ خیره شدم...
-تهیونگ... تهیونگ!
دستم رو سمتش بردم و آروم زیر سرش گذاشتمش...
نفس های آروم و نا منظمش در اون لحظه تنها چیزی بود که من رو به این دنیا بند کرده بود.
+تهیونگ!!!
صدای یونگی هیونگ رو شنیدم که با وحشت سمتم می دوید.
خودش رو کنارمون پرت کرد و سعی کرد به تهیونگ دست بزنه اما با دیدن اون حجم از خون روی زمین دست های لرزونش ثابت موندن.
ANDA SEDANG MEMBACA
Deprecidal Love | MinV
Cintaهمه کیم تهیونگ رو میشناختن... پسری که با همه دوست بود ولی کسی زیاد بهش نزدیک نمی شد... پسری که همیشه بدنش پر از کبودی بود... پسری که همیشه استین لباس هاش حتی انگشت هاشم می پوشوند... و مهم تر از همه پسری که از همه بیشتر می خندید... این داستان اونه...
