Chapter 10
Taehyung pov
به سرعت از ساختمون دانشگاه بیرون زدم...
مطمئنا امروز دیگه اینجا بر نمی گردم...
تهیونگ...
لعنت بهت... چرا نمی تونی جلوی خودت رو بگیری؟!
نتونستم گریه ش رو تحمل کنم...
نباید اون رو به خودم نزدیک کنم...
نباید...
ذهنم درگیره اتفاقای کلاس موسیقی بود که به کسی خوردم و هر دو تقریبا تعادلمون رو از دست دادیم.
-اوه... ببخشید... حواسم نبود...
+نه نه! ایرادی نداره منم زیاد حواسم جمع نب... تهیونگ؟
سرم رو بالا آوردم و هیونگ رو جلوم دیدم.
-هوسوک هیونگ...
به زخم های روی صورتم نیم نگاهی انداخت و پرسید: رو به راهی؟
با خنده گفتم: اره! نگران نباشی یه اتفاق کوچیک بود... زیاد مهم نیست.
لبخند پر انرژی همیشگیش رو زد و گفت:هوم... تهیونگ راستی خوب شد دیدمت!
منتظر بهش خیره شدم و سعی کردم خودم رو سر حال نشون بدم.
+قراره ....
آه... اگه میتونستم از اولشم جلوی اون تازه وارد نقش بازی کنم، کارم به اینجا نمی کشید...
به دستم نیم نگاهی انداختم.
اگه تونسته بودم احساساتمو ازش پنهان کنم اون تا الان اینا رو هم ندیده بود.
اصلا حواسم به حرفای هوسوک نبود.
+میای دیگه، نه؟!
بدون اینکه به حرفش توجهی کنم، گفتم: هوم...
هیونگ با خوشحالی گفت: وای عالیه! پس چهارشنبه شب ساعت هشت میبینمت!
لعنتی.
کجا؟
من الان چیو قبول کردم دقیقا؟!
سعی کردم طبیعی رفتار کنم و پرسیدم: هیونگ گفتی کجا دقیقا؟
+گفتم که پارتی توی خونه ی نامجون میشه! آدرس رو برات می فرستم.
پارتی...
لعنتی...
دیگه راه برگشتی وجود نداره، من ابله قبول کردم...
-باشه...
+می بینمت!
این رو گفت و دستش رو برام تکون داد و به سمت دانشگاه حرکت کرد.
چند دقیقه همونجا بدون هیچ حرکتی ایستادم...
من از پارتی ها متنفرم...
من از خودم متنفرم...
از زندگیم متنفرم...
از اون تازه وارد متنف-
اتفاقای چند لحظه پیش از جلوی چشم هام عبور کرد.
-لعنتی من چرا اون کارو کردم؟!
نفسم رو با صدای بلندی به بیرون فوت کردم و موهام رو با دستم بهم زدم
به سمت پارک راه افتادم.
روی چمن ها دراز کشیدم.
دستم رو سپر چشمام کردم تا نور اذیتم نکنه.
خیلی خسته بودم...
توی هفته ی اخیر، زیاد خوب نخوابیده بودم...
روی هم رفته شاید چند ساعت...
کابوس هام رفته رفته غیر قابل تحمل تر میشدن برام...
منتظر روزی بودم که اونها من رو ببلعن و من رو با خودشون به قعر تاریکی بکشونن...
دو کابوس همیشگی من مثل زنجیر هایی به پاهام بسته شده بودن و من رو بیشتر و بیشتر به عمق بدبختی می کشیدن و غرقم می کردن...
دو کابوس تیره ی من از دو فردی که باید دو فرشته ی نجاتم می شدن...
یکی از اونها کابوس مادری که غرق در خون، پسرش رو با هیولایی در این جهنم زمینی تنها گذاشت...
و اون یکی پدری که کثیف ترین و منفور ترین لحظات زندگی پسرش رو براش رقم زد و مهر کثیف بودن رو روی بدن پسرش حک کرد...
پسری که من بودم و مادر و پدری که من رو به این جهنم کشونده بودن...
از جام بلند شدم و نفسم رو کلافه به بیرون فوت کردم.
این بار تکیه م رو به درخت نزدیکم دادم و سیگار دومم رو روشن کردم.
یه پک عمیق بهش زدم و از لب هام جداش کردم.
سوختنش رو تماشا کردم...
زندگی من درست مثل همین یه نخ سیگار بود.
بین دست های دو نفر سوخت و خاکستر شد...
چیزی که اسمش رو زندگی کردن گذاشتن، برای من معنی همین خاکستر ها رو میده...
پوچ و بی ارزش...
ارزشش رو ازش گرفتن...
یه پک عمیق دیگه زدم.
سیگار توی دستم کوچیک تر شده بود...
شاید از اولشم سیگار کشیدن من از همین چرندیات شروع شد.
من شباهت های بین زندگی خودم و یه نخ سیگار رو به وضوح می دیدم.
زندگی من همون یه نخ سیگاری بود که فردی اون رو کشیده بود و ته مونده ش رو عجله ای زیر کفشش خاموش کرده بود.
همین قدر ساده و عجله ای.
همین قدر بی ارزش.
من همون نخ سیگار له شده زیر کفش پدر و مادرم بودم.
صدای زنگ گوشیم من رو به این دنیای مزخرف برگردوند.
با کلافگی اون رو از جیبم بیرون کشیدم و نیم نگاهی به صفحه انداختم.
با دیدن شماره ی یونگی نفسم رو با صدای بلندی به بیرون فوت کردم و جواب دادم.
-بله.
+هی ته، کجایی؟ دارم میام دنبالت.
-برای چی؟
+پرسیدم کجایی؟
زیر لب بهش لعنتی فرستادم و گفتم: پارک نزدیک دانشگاه.
+هی شنیدم چی گفتی. تا پنج دقیقه دیگه میرسم.
با این قطع کرد و منتظر جوابم نشد.
ته مونده ی سیگارم رو پرت کردم و دست های لرزونم رو روی صورتم کشیدم.
همون لحظه بود که متوجه لرزش دست هام شدم.
-چرا می لرزید؟
چرا؟
همون لحظه فهمیدم چم شده.
اوه...
اره...
من امروز...
زیاد نبریدم...
درد...
باید درد رو حس کنم...
لعنتی...
سمت کیفم که نزدیکی ها انداخته بودمش خیز برداشتم و اون رو سمت خودم کشیدم.
دست های لرزونم با بی تابی به دنبال تیغ می گشتن و همین که دستم به تیغ رسید صدای هیونگ متوقفم کرد.
+تهیونگ...؟
اوف... مچمو گرفت.
نفس لرزونم رو بیرون دادم و آروم سرم رو بالا آوردم.
با صدای ضعیف که انگار از ته چاه میومد گفتم: هیونگ.
یه نگاهی به سر تا پام انداخت و با تردید پرسید: ر... رو به راهی؟
لب هام رو خیس کردم و سرم رو تکون دادم: خ...خوبم. چیزیم نیست.
به دستم که توی کیفم بود نیم نگاهی انداخت و بعد پرسید: دنبال چی میگردی اینطوری؟
فکر کن تهیونگ.
فکر کن.
میدونی که اگه بفهمه تنهات نمی زاره...
فکر کن.
-گ...گوشیم. اه.. نمی دونم کجا گذاشتمش...
تظاهر کردم که دارم دنبال گوشیم می گردم و دست هام رو توی کوله تکون دادم تا نشون بدم دارم دنبالش می گردم.
تیغ دستم رو خیلی عمیق برید.
از درد یکی از چشم هام رو بستم و آروم هیسی کشیدم.
اما دستم رو از کیفم بیرون نیاوردم...
لعنتی... حتما الان کیفم خونی شده...
یونگی کنارم رو با دستش نشون داد و گفت: اوناهاش. کنار پات افتاده.
به گوشیم نگاهی کردم و میتونم بگم به مصنوعی ترین حالت ممکن گفتم: ع..عه! این جا بود پس... ندیدمش...
گوشیم رو برداشتم و اون رو توی جیبم انداختم.
دست زخمیم رو از کیف بیرون کشیدم و خیلی آروم پشتم قایمش کردم.
یونگی مشکوک بهم خیره شده بود.
سرش رو به علامت تاسف تکون داد و پرسید: بریم؟
خب...
تظاهر کرد که چیزی ندیده...
شایدم از اولشم شک نکرده بود که مطمئنم کرده...
به هر حال از این کارش متشکرم...
آروم از جام بلند شدم و کوله م رو برداشتم.
وقتی که یونگی پشتش رو بهم کرد، دستمال پارچه ای که توی کیفم پیدا کرده بودم رو سریع برداشتم و دور انگشتم پیچوندم.
یونگی جلو تر از من حرکت می کرد.
به پشتم نیم نگاهی انداختم و چمن های پشتم رو دیدم که از خون من سرخ رنگ شده بودن.
پورخند تلخی زدم و نگاهم رو به پشت یونگی برگردوندم.
-کجا میریم حالا؟
+استودیو.
-استودیو؟ برای چی؟
+قراره برامون بخونی. برای آهنگ جدیدمون.
-ها؟!
یونگی ایستاد و با یه لبخند پلید بهم خیره شد.
+بقیه منتظرن. بجنب.
با این بهم فرصت اعتراض نداد و سمت ماشینش راه افتاد.
با عصبانیت فریاد زدم: یونگی!!!!!!
با آرامش جواب داد:
+هیونگ.
در ماشین رو باز کرد و قبل از اینکه بشینه، گفت: یالا بشین دیگه. کل روز رو وقت نداریم.
خواست بشینه که دوباره برگشت و گفت: چاره ای نداری کیم تهیونگ . اگه نیای تا سه ماه میام پیشت میمونم و تنهات نمیزارم. حالا خود دانی.
سوار ماشین شد.
لعنت.
میدونستم که واقعا این کارو می کنه.
لعنت بهت مین یونگی.
نفسم رو کلافه به بیرون فوت کردم و سوار شدم.
-هیونگ.
+بله؟
-ازت متنفرم.
+منم دوست دارم.
YOU ARE READING
Deprecidal Love | MinV
Romanceهمه کیم تهیونگ رو میشناختن... پسری که با همه دوست بود ولی کسی زیاد بهش نزدیک نمی شد... پسری که همیشه بدنش پر از کبودی بود... پسری که همیشه استین لباس هاش حتی انگشت هاشم می پوشوند... و مهم تر از همه پسری که از همه بیشتر می خندید... این داستان اونه...
