Jimin pov
-نه...
-هیونگ شب نمی تونم. باید پروژه مو تموم کنم.
-نه...
-بعد کلاس چطوره؟
-میتونیم بعد کلاس بریم با هم ناهار بخوریم...
-کلاسم حدودای دو تموم میشه.
-اره.
-پس بعد کلاس می بینمت جین هیونگ.
-بای.
گوشیمو توی جیبم گذاشتم و سمت کلاسم راه افتادم.
وسطای راه بودم که صدای جیغ و فریاد به گوشم رسید.
یا بهتره بگم صدای دعوا به گوشم رسید.
کنجکاو سمتش برگشتم و به جمعیتی که توی یه دایره جمع شده بودن خیره شدم.
همه سعی داشتن پسری رو از روی یه نفر بردارن.
دختری کنار ایستاده بود و پوزخند کثیفی به لب داشت.
خواستم بی محل از اونجا بگذرم اما نتونستم.
حسی بهم می گفت که نباید برم...
پوفی کردم و چند قدم نزدیک تر شدم.
قطرات خون زمین رو سرخ کرده بود و این من رو بیشتر نگران کرد.
بالاخره تونستم حرف های پسری که داشت اون بدبخت رو میزد رو تشخیص بدم.
+عوضی! چطور تونستی با سویون همچین کاری کنی!
صدای مشت هاش رو میشنیدم...
لا به لای جمعیت چند ثانیه چشمم به صورت خونین کسی که زیر مشت و لگدای اون پسر داشت له میشد، افتاد.
چشم هام بلافاصله گرد شد و از جام پریدم.
نه! نباید اون باشه!
سمت جمعیت هجوم بردم و خودم رو بینشون پرت کردم.
-ولش کن!!
همه رو کنار زدم و جسم بی جونش رو به سینم چسبوندم.
-تهیونگ!
خون از سر و صورتش میچکید و نفس هاش نا منظم شده بود.
پیشونیش بدجوری زخمی شده بود و خون بی رحمانه ازش روی صورت کبود و زخمی تهیونگ می ریخت.
BINABASA MO ANG
Deprecidal Love | MinV
Romanceهمه کیم تهیونگ رو میشناختن... پسری که با همه دوست بود ولی کسی زیاد بهش نزدیک نمی شد... پسری که همیشه بدنش پر از کبودی بود... پسری که همیشه استین لباس هاش حتی انگشت هاشم می پوشوند... و مهم تر از همه پسری که از همه بیشتر می خندید... این داستان اونه...
