Chapter 4
Jimin pov
لعنتی دیر کردم! دیر کردم!!!!!!!!!
حواسم پرت دانشگاه جدید شد و انقدر گرم گشت و گذار شدم کلا گذر وقت رو حس نکردم.
لعنت!!!!!!
مثل تیر سمت کلاس می دویدم که وقتی پیچیدم وارد راهروی دیگه شدم، استاد رو دیدم که در زد و وارد کلاس شد.
همونجا سرجام متوقف شدم.
اوف. از همین روز اولی دیر کردم.
هوسوک گفته بود این استاد یه ذره بد عنق و بد اخلاقه... تاکید کرده بود که دیر نکنم...
اوف...
حالا چیکار کنم...؟
یعنی برم التماس کنم که رام بده؟
نه...
با اینکه غیبت میخوردم ولی حسی بهم میگفت که بهتره این کار رو نکنم.
بعدا میندازم به گردن انتقالی بودنم و عدم آشنایی لازم با برنامه های کلاسیم...
حالا یه جوری حلش می کنم...
نفسم رو کلافه با صدای بلند فوت کردم و رو پاشنه ی پام چرخیدم.
خب...
این کلاس که کلاس آخرم بود...
برگردم خونه؟
اوف... اون وقت باید ده دقیقه به مامان توضیح بدم که چرا زودتر برگشتم...
بهتره تا وقتی کلاس تموم میشه این دور و بر رو بگردم...
ولی پسر این دانشگاه خیلی بزرگه!!!
اصلا مثل دانشگاه قبلیم نیست...
همم... دانشگاه قدیمیم بیشتر از همه کجا رو دوست داشتم؟
همممم...
کلاس موسیقی و ...
پشت بوم!!
ازونجایی که کلاس موسیقی الان پره بهتره برم دنبال اون یکی!
با ذوق و هیجان پله ها رو دو تا دو تا بالا رفتم و بعد چند دقیقه بالاخره پیداش کردم.
آروم در رو هل دادم و با احتیاط سرک کشیدم...
صدای یه نفس عمیق و کلافه رو شنیدم.
سمت صدا برگشتم و تهیونگ رو دیدم که به نرده ها تکیه داده و سیگاری بین انگشتاش نگه داشته.
-هی...
لبخند غمگینی زد و دستی که سیگارش رو باهاش نگه داشته بود رو کمکی بالا آورد.
نگاهش رو ازم گرفت و به پایین خیره شد.
-ام... ببخشید... نمی دونستم اینجایی... بهتره برم...
این رو گفتم و سمت در چرخیدم ولی تو همون لحظه صدای خش دارش رو شنیدم.
+بمون. تو که یه بار جلوم رو گرفتی... نزار دوباره سعی کنم.
جلوش رو گرفتم؟
داره در مورد چی حرف می زنه...؟
-دوباره سعی کنی؟
+بیخیال. من زیاد چرت و پرت میگم اهمیت نده.
حسی بهم میگه که این جملات خیلی جدی تر و سنگین تر از این حرفاستن ولی...
لبخند کم رنگی زدم و سمتش رفتم.
مثل خودش به نرده تکیه دادم و رد نگاهش رو دنبال کردم.
چرا داره به پایین نگاه می کنه؟
داره به چی فکر می کنه که رنگ نگاهش انقد تیره شده؟
پشت اون تیله های براق قهوه ای رنگت چی پنهان می کنی که ناراحتیت قلب من رو هم به لرزه میندازه؟
نگاهم رو از زمین گرفتم و سمت تهیونگ برگشتم.
تک تک اجزای صورتش رو زیر بار تحسین خودم گرفتم...
سیگارش تموم شد و اون رو زیر پاش انداخت و خاموشش کرد...
از نرده فاصله گرفت و گفت: من دیگه میرم...
این رو گفت ولی توی همون لحظه چشم هاش رو محکم فشار داد و تعادلش رو از دست داد.
سریع سمتش رفتم و دستش رو گرفتم تا زمین نخوره.
-هی! رو به راهی؟
سرش رو آروم تکون داد و گفت: فقط چشم سیاهی رفت... خوبم...
با خیسی گرمی که توی دستم حس کردم به دست هامون خیره شدم.
دستش رو بالا آوردم و با دو دستم گرفتمش.
با دیدن سرخی کف دستش چشم هام گرد شد.
-تهیونگ... این خون از کجات میاد؟
تهیونگ با شنیدن این چشم هاش رنگ عوض کردن و یه حالت ترسیده به خودشون گرفتن.
سعی کرد دستش رو از دستام بیرون بکشه ولی محکم تر گرفتمش.
رد خون رو دنبال کردم و متوجه شدم آسین سیاه رنگش... به ظاهر سیاهه...
سرخی خفیفی رو میتونستم در اون تشخیص بدم.
+جیمین. ولم کن!
به تقلا های تهیونگ اهمیتی ندادم و سریع آستینش رو بالا زدم.
با دیدن دست تهیونگ قلبم فرو ریخت.
باند های کاملا سرخی دور تا دور دستش به طرز ناشیانه ای پیچیده شده بود.
از لا به لای اون باند ها تونستم زخم عمیقی رو تشخیص بدم...
چندین زخم عمیق از لا به لای اون باند های خونین به من چشم دوخته بودن...
نمی دونستم چی باید بگم.
این زخم ها...
تهیونگ...
تهیونگ خودش رو می بره؟؟
ولی... ولی... ولی برای چی؟!
تهیونگ از فرصت استفاده کرد و سریع دستش رو از چنگم بیرون کشید و به سمت در هجوم برد...
سرش گیج می رفت و مجبور شد به دیوار تکیه بده.
در همون لحظه بلند گفتم: تهیونگ! متاسفم! نرو! خواهش می کنم! می... میتونم بهت کمک کنم!
با خشم فریاد زد: تو هیچی نمی دونی!!! تو اصلا من رو نمیشناسی!! تنهام بزار!!! من به کمک احتیاجی ندارم!!
منتظر جوابم نشد و سریع از من دور شد و در رو پشت سرش کوبید.
با صدای لرزون صداش کردم.
-تهیونگ...
به دست های خونیم نگاه کردم...
" تو که یه بار جلوم رو گرفتی... نزار دوباره سعی کنم."
سمت نرده ها برگشتم.
تازه متوجه لکه های خون روی نرده ها می شدم...
به پایین نگاه کردم.
حالا میتونستم حدس بزنم توی اون سرش وقتی که به پایین خیره شده بود... چی میگذشت...
قبل از اینکه من بیام...
اون میخواسته تمومش کنه...
با فکر اینکه اون چیزی برای از دست دادن نداره، دلم به لرزه افتاد...
با اینکه از احساسات خودم مطمئن نیستم ولی...
ولی میتونم بگم که قلبم حتی با تصور مرگ این پسر هم نمی تونه کنار بیاد...
شاید...
فقط شاید...
قلب های ما دو تا...
به هم وصلن...
شاید...
شاید اون سر نخ سرخ رنگ سرنوشت من*...
به تهیونگ وصله...
—————
*افسانه نخ سرنگ سرنوشت که دو نفری که عاشق واقعی هم هستن... دو سر نخ سرخ رنگی به قلب هر کدوم از اونها وصله و روزی اون دو بالاخره به هم میرسن. اون دو عاشقای واقعی هم هستن....
VOUS LISEZ
Deprecidal Love | MinV
Roman d'amourهمه کیم تهیونگ رو میشناختن... پسری که با همه دوست بود ولی کسی زیاد بهش نزدیک نمی شد... پسری که همیشه بدنش پر از کبودی بود... پسری که همیشه استین لباس هاش حتی انگشت هاشم می پوشوند... و مهم تر از همه پسری که از همه بیشتر می خندید... این داستان اونه...
