Taehyung pov
راننده از آیینه نگاهی بهم انداخت.
+هی. پسر مطمئنی می خوای اونو اونجا ولش کنی؟
نگاهم آروم از دست هام به نگاه راننده تو آینه رسید.
-من حتی دیگه به وجود خودمم اطمینان ندارم...
راننده با لحنی که سعی داشت مهربون باشه گفت: اون پسر... شاید همه ی چیزی که نیاز داری... همون پسره...
نفسم رو با خنده ی تلخی بیرون دادم.
-اره... اون پسر... همه ی چیزای مربوط بهش... عطر تنش... لبخندش... نگاهش... صداش... خودش... اون آرومم میکرد... اون تنها نیاز من تو کل این دنیای خاکستریه...
+پس چرا تنهاش گذاشتی...؟
-چون نمی خوام اونم به آخرین برگ داستانش برسه...
پیرمرد اخمی کرد و پرسید: منظورت چیه؟ یعنی تو به آخرین برگت رسیدی...؟
-آقا... خیلی سوال می پرسی ازم... بزار تو حال خودم باشم...
مرد نفسش رو با صدا به بیرون فوت کرد.
نگاهم رو ازش گرفتم و از پنجره به بیرون چشم دوختم...
مدتی بعد جلوی پارک نگه داشت.
پیاده شدم و پول رو سمتش دراز کردم.
پیرمرد سرش رو به طرفین تکون دادم و با لبخندی به لب گفت: نیازی نیست...
-ا..اما..
+گفتم که... نیازی نیست... بزار به حساب معذرت خواهیم...
با صدایی نزدیک به نجوا گفتم: کاری نکردید که معذرت خواهی لازم باشه...
پیرمرد آروم خندید.
-ممنونم آقا...
برگشتم تا برم که با به یاد آوردن چیزی سمتش برگشتم.
-ب...ببخشید... ورق و کاغذ دارید؟
مثل همیشه روی چمن دراز کشیدم...
مثل همیشه به پارک خالی چشم دوختم...
مثل همیشه یه نخ سیگار روشن کردم و کشیدم...
همه چی مثل همیشه بود...
همه چی به جز من...
من نبودم...
YOU ARE READING
Deprecidal Love | MinV
Romanceهمه کیم تهیونگ رو میشناختن... پسری که با همه دوست بود ولی کسی زیاد بهش نزدیک نمی شد... پسری که همیشه بدنش پر از کبودی بود... پسری که همیشه استین لباس هاش حتی انگشت هاشم می پوشوند... و مهم تر از همه پسری که از همه بیشتر می خندید... این داستان اونه...
