Chapter 25

1.2K 184 2
                                        



Taehyung pov

راننده از آیینه نگاهی بهم انداخت.

+هی. پسر مطمئنی می خوای اونو اونجا ولش کنی؟

نگاهم آروم از دست هام به نگاه راننده تو آینه رسید.

-من حتی دیگه به وجود خودمم اطمینان ندارم...

راننده با لحنی که سعی داشت مهربون باشه گفت: اون پسر... شاید همه ی چیزی که نیاز داری... همون پسره...

نفسم رو با خنده ی تلخی بیرون دادم.

-اره... اون پسر... همه ی چیزای مربوط بهش... عطر تنش... لبخندش... نگاهش... صداش... خودش... اون آرومم میکرد... اون تنها نیاز من تو کل این دنیای خاکستریه...

+پس چرا تنهاش گذاشتی...؟

-چون نمی خوام اونم به آخرین برگ داستانش برسه...

پیرمرد اخمی کرد و پرسید: منظورت چیه؟ یعنی تو به آخرین برگت رسیدی...؟

-آقا... خیلی سوال می پرسی ازم... بزار تو حال خودم باشم...

مرد نفسش رو با صدا به بیرون فوت کرد.

نگاهم رو ازش گرفتم و از پنجره به بیرون چشم دوختم...

مدتی بعد جلوی پارک نگه داشت.

پیاده شدم و پول رو سمتش دراز کردم.

پیرمرد سرش رو به طرفین تکون دادم و با لبخندی به لب گفت: نیازی نیست...

-ا..اما..

+گفتم که... نیازی نیست... بزار به حساب معذرت خواهیم...

با صدایی نزدیک به نجوا گفتم: کاری نکردید که معذرت خواهی لازم باشه...

پیرمرد آروم خندید.

-ممنونم آقا...

برگشتم تا برم که با به یاد آوردن چیزی سمتش برگشتم.

-ب...ببخشید... ورق و کاغذ دارید؟

مثل همیشه روی چمن دراز کشیدم...

مثل همیشه به پارک خالی چشم دوختم...

مثل همیشه یه نخ سیگار روشن کردم و کشیدم...

همه چی مثل همیشه بود...

همه چی به جز من...

من نبودم...

Deprecidal Love | MinV Where stories live. Discover now