he's a werewolf!

1.8K 509 84
                                        


سهون تصمیم گرفت یه حرکتی بزنه، نمیخواست بیشتر از اون مثل یک مجسمه وایسته ولی تا خواست پاشو بالا بیاره و لگدی نثار مرد روبروش کنه موهاش توسط غریبه چنگ زده شد و توی یک آن سوزش وحشتناکی توی گردنش حس کرد! سهون میدونست یه مقدار الکل توی خونش هست اما میتونست قسم بخوره یک لحظه دید که چشمای اون مرد تغییر رنگ داد... به قرمز! و دندون‌های نیشش به شکل عجیبی بیرون زد! اونقدر شوکه و ترسیده بود که دردی که توی گردنش هر لحظه بیشتر میشد هم اجازه‌ی واکنش رو بهش نمیداد!

کمی اون‌طرف تر بکهیون توی سایه وایستاده بود و تماشا میکرد... درست نمیدونست چطور سر از اونجا دراورده فقط میدونست همینطوری کوچه خیابون‌ها رو متر کرده بود و فکر کرده بود تا اینکه گوش‌های تیزش صداهایی شنیده بود و وقتی به سرِ اون کوچه رسید با فهمیدن اینکه جریان چیه توی جاش منتظر شده بود. براش جالب بود... انگار قانون جذب واقعیت داشت! انقدر به اون پسر فکر کرده بود که یکهو از ناکجاآباد جلوش ظاهر شده بود! نمیخواست اقدامی کنه، مطمئن بود اوه سهون مرموز حالا که توی خطر قرار گرفته ذات واقعیشو نشون میده و میخواست تماشاش کنه... اما هر ثانیه که میگذشت پی بردن به اینکه اون پسر هیچ غلطی قرار نیست بکنه بیشتر و بیشتر دودلش میکرد که جلو بره!

مرد بی وقفه خون سهون رو میمکید و رنگ پسر هرلحظه سفید تر میشد. تقریبا بدنش داشت شل میشد و وزنش روی دست غریبه میوفتاد که یکدفعه تکیه گاهش از زیر بدنش کشیده و پخش زمین شد!

چشماش تار میدید و به زور نفس میکشید.. درست نمیتونست تشخیص بده اما انگار دو نفر کنارش باهم دعوا میکردن و ضرباتشون با سرعت عجیبی به هم برخورد میکرد! توی همین تلاشا برای درک موقعیت بود که جلوی چشماش سیاه شد و دیگه چیزی متوجه نشد...

بکهیون حتی لازم نبود تلاش زیادی کنه. اون خوناشام احمق حتی نمیتونست جلوش کاری کنه! بعد از چندتا ضربه که به همدیگه زدن، بک یکهو گردنش رو گرفت و به زمین کوبیدش، دست‌های خوناشام روبروش دستش رو چنگ میزد اما بی فایده بود.. اون خیلی ازش ضعیف تر بود!

_این نصیحت رو از من داشته باش، اینجوری خون خوردن آخر و عاقبت نداره! البته... حیف که نمیتونی از این نصیحت بهره ببری!

توی یک حرکت دستش رو وارد قفسه سینه خوناشام کرد و قلبش رو چنگ زد و بدون تردید از جا کندش! تو یک ثانیه تقلاهای اون مرد متوقف شد و دستایی که دستش رو چنگ زده بودن شل شدن و پایین افتادن...

بکهیون احساس رضایت عجیبی میکرد. حس اینکه از چیز مهمی محافظت کرده!

"چیز مهم؟ صبر کن ببینم..."

سرشو به سرعت برگردوند و چشمش به سهون بیهوش افتاد. دوید بالا سرش که یکدفعه چشمش به زخم روی گردنش و خونهایی که تمام گردن و لباسشو فرا گرفته بود افتاد. بوی خون تازه‌ای که توی هوا پیچیده بود‌رو متوجه شده بود و حالا تمام نورون هاش به کار افتاده بودن و با تمام وجود دلش میخواست خم شه و تمام اون خونِ خوشبو رو مزه کنه! دندونای نیشش تقلا میکردن که بیرون بزنن، سرش هرلحظه به گردن سهون نزدیک تر میشد اما درست وقتی که یک بند انگشت با اون مایع قرمز هوس‌انگیز فاصله داشت به خودش اومد و عقب کشید. اخماش توی هم رفت و دستاش مشت شد...

Blackbirds (Completed)Stories to obsess over. Discover now