truth or dare

1.2K 351 74
                                        

_میشه لطفا به سهون حالی کنی که منو نکشه؟ جدا دارم دیوونه میشم پس میخوام تنهاتون بذارم!

و قبل از خروج از اتاق رو به سهون گفت:
_بهش بگو داشتی چیکار میکردی.

چند لحظه بعد صدای باز و بسته شدن در به گوششون رسید و جوی با تردید وارد اتاق شد و جلوی سهونی که هنوزم از کف زمین بلند نشده بود روی دوپا نشست:
_کریس و سوهو همیشه به بک میگن دردسر، اما ظاهرا تو از اونم بدتری! چیکار کردی که اینجوری شد؟

نگاه سهون به وضوح سردرگم بود!

_من... من فقط یه لحظه دلم خواست گازش بگیرم... یعنی فکر کنم گرگم بود که اینطوری میخواست و منم نخواستم که جلوشو بگیرم.

چشم‌های جوی به طرز بامزه ای گرد شده بود.

_خل شدی؟ میخواستی گازش بگیری؟!


_میشه به جای این رفتارا بگین مشکلش چیه؟

جوی نفس عمیقی کشید و چهارزانو روبه روی سهون نشست.

_آلفای عزیزم... مفید و مختصر بهت میگم، گاز تو اونو میکشه! تو یه گرگی و اون یه ومپایر!

خب چشم‌های سهون امکان نداشت از اون گشادتر بشه! شوکه توی جاش پرید:
_چ..چی؟

_آره این قابلیت گرگینه هاست. البته حدس میزنم اینکه تو میخواستی گازش بگیری برای این نبوده که بکشیش. گرگت میخواسته که مارکش کنه. میخواد که مال هم باشین...

_یعنی چی؟ چجوری؟

جوی دستی به صورتش کشید:
_فکر کنم دارم کم کم پیر میشم! ببین تو گرگا اینجوریه که اگه گردن کسی رو گاز بگیری مارکش کردی و یه جورایی به اون وصل میشی. قلباتون بهم پیوند ابدی میخوره و از این چرت و پرتا...

نگاه گیج سهون از صورت جوی جدا شد و به کف زمین دوخته شد. حالا میفهمید منظور پدربزرگش چی بوده که شما نمیتونین باهم باشین! اگه تجربه‌ش نکرده بود باور نمیکرد اما همین چند دقیقه پیش بود که نتونسته بود جلوی خودشو بگیره و اگه بک به موقع جلوشو نگرفته بود چه اتفاقی میوفتاد؟ حتی فکر کردن بهش هم تنش رو میلرزوند!

_خوبه حالا اون قیافه‌ی ناامید رو به خودت نگیر. تو میتونی یاد بگیری خودتو کنترل کنی من مطمئم. فقط کافیه که تا اون موقع زیادی به عشقت نزدیک نشی... من کمکت میکنم باشه؟

صورت سهون بالا اومد و به چشمای دختر خیره شد تا صداقتش رو از توی چشماش ببینه. نگاه مصمم و مطمئن جوی بهش امید داد و رنگ به صورتش برگشت.

Blackbirds (Completed)Cerita yang bikin terobses. Temukan sekarang