nothing can change us

1.2K 376 64
                                        


خب بریم که یکم از گذشته رو آشکار کنیم.
.
.
.

جلوی خونه‌ی سهون ماشین رو متوقف کرد و باهم پیاده شدن. نگاهی به سرتاپای سهون کرد. اون به معنای واقعی گولاخ شده بود! قبلا به اندازه‌ی کافی ازش کوتاه تر و کوچیک تر بود و حالا عملا مثل بچه‌اش بنظر میرسید! سهون متوجه نگاه خیره‌ش شد و پرسید:
_چیه؟

_هیچی... لباسای کریس بهت میاد! به زور از لای اون کت و شلوارای اتوکشیده‌اش تونستم یه چیز بدرد بخور پیدا کنم! ولی خب همینم برات تنگه انگار...

_منم انتظار نداشتم توی کمدش هودی پیدا بشه! اشکالی نداره باید چند دست لباس جدید بخرم. مخصوصا شلوار...

سهون کلید رو توی در انداخت و بازش کرد، منتظر شد تا بکهیون اول وارد شه اما اون حرکتی نکرد.

_آمم فکر میکنم خودت تنها بری بهتر باشه، پدربزرگت همچین علاقه ای به دیدن من نداره!

_چرا آخه؟

_اینم از همون چیزایی که باید مفصل برات توضیح بدم. من تو ماشین منتظرت میمونم. کارت تموم شد بیا تا بریم خرید...

سهون با تردید سرشو تکون داد و وارد شد و درو پشت سرش بست. بعد از دراوردن کفشاش مستقیم وارد هال شد و بابابزرگش رو نشسته روی کاناپه جلوی تلویزیون پیدا کرد که طبق معمول مشغول دیدن اخبار بود.

_سلام.

سر آقای اوه به سمتش چرخید:
_اوه سلام سهو...

سهون به وضوح جاخوردن پدربزرگش و ماسیدن جمله توی دهنش رو دید! عصاش رو از کنار مبل چنگ زد و بلافاصله سرپا ایستاد.

_سهون! تو... تو...

میدونست که اون پیرمرد زیادی تیزه و قرار نیست مهلت مقدمه چینی بهش بده!

_حدست درسته بابابزرگ...

دیدن اون ترسی که توی چشمای بابابزرگش به وجود اومد غمی رو توی دلش ایجاد کرد اما سعی کرد محکم باشه. با جدیت توی چشمای پیرمرد که ظاهرا زبونش بند رفته بود خیره شد:
_تو راجب همه‌ی این قضایا میدونستی درسته؟

قبل از اینکه جوابی بگیره سریع اضافه کرد:
_و هشدار میدم هیچ چیزی جز صداقت نشنوم که به اندازه‌ی کافی دروغ و پنهان کاری تحویلم دادین!

لحن دستوری نوه‌ش به وضوح آلفا بودنش رو به رخ میکشید و نمیدونست باید ازش احساس غرور کنه یا ترس! همیشه میدونست ممکنه روزی برسه که مجبور بشه همه واقعیت ها رو بگه و ظاهرا الان همون زمان بود.

Blackbirds (Completed)Verhalen om door geobsedeerd te raken. Ontdek het nu