just pretend...

1.3K 408 72
                                        


بک هم چشماش رو چرخوند اما خب این جمله اصلا به مذاق خوناشام اتاق کناری خوش نیومد و اگه دستور اکید سوهو مبنی بر تکون نخوردن از بالای سر سهون نبود الان میرفت و چشمای اون پسر احمقو درمی آورد!

_خب... مرسی! ببین پسرخوب تا حالا چیزی راجب....

_نه هیونگ نگو!

_پنهان کاری تا همین جاش هم کافیه!

بک تحت تاثیر کلام محکم هیونگش قرار گرفت و با اخمای درهم ساکت شد. اینکه راه بیوفتی و به همه راجب این دنیا بگی به عقیده‌ی بک اشتباه و احمقانه بود ولی هیونگش همیشه مخالف این نظر بود. اون قبل از اینکه تبدیل بشه مدت زیادی توی سردرگمی بود و تقریبا داشت دیوونه میشد. اون چیزایی دیده و شنیده بود که با عقل جور درنمیومدن و هیچکس هم براش توضیح نداده بود و حالا دوست نداشت هیچکس اون عذابی که خودش کشیده رو تحمل کنه. بکهیون معتقد بود الان بهتره که صبر کنن تا خونش از سیستم بدنی ییشینگ خارج بشه و بعد بهش نفوذ ذهنی کنن تا یادش بره اما خب رفیقش زیادی به اخلاقیات پایبند بود. البته چیز دیگه‌ای توی ذهنش بود که اعتقادش رو سست میکرد. اینکه خوبه کسی باشه که اگه سهون پسش زد از این به بعد کمکش کنه و این نیازمند دونستن ماهیت وجودیشون بود!

سوهو ادامه داد:
_تا حالا راجب خوناشاما چیزی شنیدی؟

_آ..آره خب... توی فیلما دیدم!

_باید بهت بگم که اونا فقط توی فیلما نیستن، واقعیت دارن!

_چی؟!

ییشینگ با شوک و چشمای گشاد شده داد زد. سوهو دستشو دراز کرد و دست سرد ییشینگ رو گرفت و اونم هرچی سعی کرد دستش رو بکشه موفق نشد و در آخر تسلیم شد.

_اصلا چیز ترسناکی نیست خب؟ ما قرار نیست بهت آسیبی بزنیم.

_مگه... ش..شمام...؟

_آره ما هم هستیم.

بکهیون بی حوصله جواب داد. الان چیزای دیگه‌ای ذهنش دو مشغول کرده بودن و میخواست هرچه زودتر این بساط رو جمع کنه.

ییشینگ شوک زده عقب پرید و با خنده‌ی مصنوعی ای گفت:
_شوخی میکنین دیگه؟

_بهم بگو دو ساعت پیش چی دیدی؟

با این حرفِ سوهو دوباره اون اتفاقات وحشتناک توی ذهنش مرور شدن. چهره‌ی ترسناک اون پسر.. چشم‌ها و دندوناش.. حرکاتشون که با سرعت فوق العاده ای بود.. حرفاشون.. شینگ مطمئن بود اون روز هیچ چیزی نزده بود و کاملا هوشیار بود!

Blackbirds (Completed)Des histoires addictives. Découvrez maintenant