(کامل شده)
ژانر: فانتزی، خوناشام، گرگینه، رمنس
کاپل ها: سهبک، چانبک، کریسهو
پرنده های سیاه فقط یه عده پرنده نیستن بلکه منظور کارها و اشتباهاتیه که شخصیت ها مخصوصا بکهیون توی گذشته انجام دادن و حالا اونا به دنبال کسانی که مرتکبشون شدن میان.
همه چیز خ...
Rất tiếc! Hình ảnh này không tuân theo hướng dẫn nội dung. Để tiếp tục đăng tải, vui lòng xóa hoặc tải lên một hình ảnh khác.
بعد از اینکه تلفن قطع شد به خودش اجازه داد بغض کنه. چرا اون بچه هیچوقت نمیتونست یه روز خوش توی زندگیش ببینه؟ دونسنگ بیچارش تمام عمرش عذاب کشیده بود و سوهو هم پا به پاش اون عذاب رو حس کرده بود. کریس متوجه حال دوست پسرش شده بود، اونطوری که به کنارهی شلوارش چنگ زده بود و هی نفسای عمیق میکشید معلوم بود چقد استرس داره و چقد داره جلوی خودشو میگیره که گریه نکنه. ماشین رو کنار خیابون پارک کرد و دستای سوهو رو گرفت.
_وانمود نکن که حرفاشو نشنیدی! اون ترسی که توی صداش بود رو حس کردم! وقتی پرسیدم بلایی سرت آورده خیلی واضح پیچوند! مطمئنم یه کاریش کرده... دارم دیوونه میشم کریس! میدونم اون بچه نمیتونه جلوی زبونشو بگیره و میدونم خوشش نمیاد کسی ضعیف فرضش کنه. میترسم کار دست خودش بده!
_قبل از اینکه کار به اونجا بکشه یه کاریش میکنیم نترس. از خودم بدم میاد که بهش اعتماد کرده بودم... احتمال نمیدادم اینطوری وحشی بشه و بخواد چنین کارایی بکنه!
_کاش از اون خونه بیرون نمی اومدیم...
قطره اشکی از چشمای سوهو افتاد و کریس بلافاصله کشیدش توی بغلش. میدونست بیبی ومپایرش به دلگرمی نیاز داره پس تمام تشویشی که توی ذهنش بود رو مخفی میکرد. اون وظیفش بود که یه تکیه گاه محکم براش باشه. آروم آروم کمرش رو نوازش میکرد تا آرومش کنه که تلفن سوهو شروع به زنگ زدن کرد. با فرض اینکه ممکنه بک باشه با عجله از کریس جدا شد و گوشیش رو از جیبش بیرون آورد و با دیدن اسم جوی توی جاش وا رفت. چندتا سرفه کرد که صداش باز بشه و جواب داد:
_چه خبر جوی؟
_سلام. مأموریت با موفقیت انجام شد. توله گرگ الان کنارمه!
_چه عجب یه خبر خوب رسید!
_عام... چرا حس میکنم یه چیزی شده؟
_درست حس میکنی. فکر میکنم باید از پِلَن اول بریم به پلن دوم.
_مگه چی شده؟ شما خیلی پافشاری میکردین که نکشیمش!
Các truyện được quảng cáo
Bạn cũng sẽ thích
Những tác phẩm khiến độc giả say mê. Hãy khám phá bây giờ