(کامل شده)
ژانر: فانتزی، خوناشام، گرگینه، رمنس
کاپل ها: سهبک، چانبک، کریسهو
پرنده های سیاه فقط یه عده پرنده نیستن بلکه منظور کارها و اشتباهاتیه که شخصیت ها مخصوصا بکهیون توی گذشته انجام دادن و حالا اونا به دنبال کسانی که مرتکبشون شدن میان.
همه چیز خ...
Ups! Ten obraz nie jest zgodny z naszymi wytycznymi. Aby kontynuować, spróbuj go usunąć lub użyć innego.
هرکس توی گیر و دار افکار خودش بود که ناگهان صدای گوشخراش باز شدن در آهنی انبار همه رو از فکر خودشون بیرون کشید و نگاه همه حتی سوهو که درد پشتش امونش رو بریده بود به اون سمت کشیده شد. نور از پشت در به شدت وارد انبار تاریک شد و بکهیون ناخوداگاه خودشو توی بغل چانیول جمع کرد گرچه پرتوهای آفتاب به جایی که ایستاده بودن نمیرسید. همه تلاش میکردن چشماشون رو به نور پشت در عادت بدن بلکه بفهمن اون پشت چه خبره که ناگهان یک نفر به پشت داخل افتاد! با کمی دقت میشد فهمید یکی از خوناشامای چانیوله و میلهی چوبی بلندی که توی قلبش فرو رفته بود به وضوح نشون میداد که کارش تموم شده!
چانیول با اخم به اون سمت اشاره کرد و محافظا با احتیاط به طرف در رفتن و فقط یه نفر بالای سر سوهو و یه نفر هم بالای سر کریس که هردو توانی برای تکون خوردن نداشتن ایستادن.
فشار دست اصیل روی پهلوی بکهیون هرلحظه بیشتر میشد. هیچ جوره خوشش نمیومد کسی نقشه هاش رو خراب کنه و از حالا میتونست تصور کنه با کسی که توی کارش مداخله کرده چیکار میتونه بکنه! سر و صداهای عجیبی ناشی از مبارزه از بیرون انبار میومد و کسایی که داخل بودن رو برای فهمیدن اتفاقاتی که اون بیرون درجریان بود کنجکاو میکرد. کریس از پرتی حواس بقیه استفاده کرد و آروم خودشو به سمت سوهو کشید. نمیدونست چیکار کنه، اگه چوب رو از پشتش بیرون میکشید قطعا ومپایرایی که بالای سرشون بودن میفهمیدن. با چشمای نگران به صورت عشقش که پر از دونه های عرق شده بود خیره شد و سوهو با دیدن نگاهش لب زد: _نگران نباش، خوبم.
نگاه کریس به وضوح نشون میداد حرفشو باور نکرده اما قبل از اینکه کاری بکنه سکوتی که ناگهانی ایجاد شد باعث شد توی جاش بی حرکت شه و چشماشو به سمت در بچرخونه.
نگاه سرخ چانیول منتظر به ورودی انبار خیره بود تا افرادش کسی که عامل اتفاق بود رو کت بسته داخل بیارن، تقریبا مطمئن بود خوناشامای تعلیم دیدش که هرکدوم فقط کمی کمتر از خودش سن داشتن از پس هرکسی برمیان و امکان نداره سکوتی که ایجاد شده ناشی از شکست اونا باشه اما توی یک آن بویی به مشامش رسید، بوی گرگ! دقیقا بوی دوتا گرگینه رو حس میکرد! نگاهش رو به گردن بکهیون که به طرز خوشایندی بهش چسبیده بود و بعد جای مارکش داد، به سرعت متوجه شد جریان از چه قراره! پس بالاخره قرار بود اونو ببینه! امروز براش چه ضیافتی شده بود! پوزخندش عمیق تر شد و با شنیدن صدای قدمایی که وارد انبار میشدن نگاهش رو از بکهیون گرفت اما چیزی که میدید اصلا چیزی نبود که توقعشو داشت! پسر و دختری که به راحتی میتونست بفهمه گرگن وارد شدن و چیزی که چشمای شوکهش رو، شوکه تر کرد دیدن سر مورد اعتمادترین زیردستش توی دستای اون پسر بود!