like a mountain (last part)

2.2K 420 352
                                        

خب خب دوستان عزیز رسیدیم به پارت آخر که خیلی طولانی هم هست... لطفا اگه صبر کردین تموم بشه بعد بخونین وت و نظر دادن رو فراموش نکنین و بی انصاف نباشین. در آخر امیدوارم از خوندن بلک بردز لذت برده باشین و اوقات خوبی رو با ما تجربه کرده باشین❤
.
.
.
.

 در آخر امیدوارم از خوندن بلک بردز لذت برده باشین و اوقات خوبی رو با ما تجربه کرده باشین❤

Oops! This image does not follow our content guidelines. To continue publishing, please remove it or upload a different image.

بکهیون آروم آروم عقب رفت و به دیوار تکیه زد. نگاهش دور انبار چرخید. نیاز به توضیح داشت، هنوزم نمیدونست چه اتفاقی افتاده و چانیول کجاست! یعنی واقعا از دستش خلاص شده بود؟ برای اولین بار تو زندگیش همه چیز داشت درست پیش میرفت؟!

با ایستادن سهون توی یک قدمیش حواسش به جفتش جمع شد. انگشت سهون آروم بالا اومدو یقه‌ش و کمی کنار داد، به جای مارکش پایین گردن بک خیره شد، میخواست بابتش ناراحت بشه اما چرا گوشه های لبش با لجبازی تلاش میکردن که بالا برن؟

اخمای بکهیون با دیدن لبای کج و کوله شده‌ی سهون توی هم رفت:
_به چه کوفتی داری میخندی؟

_دلم برات تنگ شده بود!

جمله‌ی بی ربطی که گفت گره اخمای بکهیون رو ناخوداگاه باز کرد. چشماش به طرز مسخره ای دوباره داشت پر میشد! تک تک روزایی که از سهونش دور بود حالا توی سرش میچرخید..

‌_منم عوضی! خیلییی...

_او او ببینمت گریه نکنیا!

دستش رو زیر چونه‌ی بک گذاشت اما جمله‌ش بدتر باعث ریختن اشکاش شد. نگاهش سر خورد روی لبای لرزون بکهیون و نفهمید چجور شد که لباش کوبیده شد روی لبای خوناشام. بکهیون یک لحظه شوکه شد و چشماش گرد اما با حس حرکت لبای جفتش روی لبای خودش از خود بیخود شد و با حلقه کردن دستاش دور گردن سهون شروع به همکاری باهاش کرد. جفتشون مثل تشنه هایی بودن که بعد از مدت طولانی گیر کردن توی بیابون حالا به آب رسیدن، با ولع لب‌های همدیگه رو میچشیدن و غرق لذت شده بودن. اشکای بک حالا بند اومده بود و البته درد توی قلب سهون هم تسکین پیدا کرده بود. بکهیون هنوز حسابی از لب‌های آلفاش سیر نشده بود که سهون عقب کشید، خواست اعتراض کنه اما سهون مهلت نداد و به طرف فکش رفت. فشار کمر خوناشام روی دیوار هرلحظه بیشتر میشد و این براش بدجوری خوشایند بود! رفتار سهون عجیب شده بود! انگار مست شده بود و نمیتونست خودشو کنترل کنه، مک های محکم و عمیقی روی فک بک زد و به طرف گوشش رفت، لاله‌ی گوشش رو بین دندوناش گرفت و باعث شد خوناشام از لذت به موهاش چنگ بزنه. سریع به سمت گردنش رفت و شروع به وجب کردنش با لبا و زبونش کرد... زوزه‌ی خوشحالی گرگش رو حس میکرد، حس پوست نرم خوناشامش زیر لباش مثل بهشت بود. دستش بدون اینکه حواسش باشه زیر بلوز بک خزید اما قبل از اینکه شروع به لمس بدنش کنه شونه‌ش محکم عقب کشیده شد.

Blackbirds (Completed)Stories to obsess over. Discover now