Chapter 17

379 61 39
                                        


Jennie's POV:

"لیسا، تو همین حالاشم مستی."
درحالی که به جیسو اونی خیره شده بودم بهش گفتم.

"وایسا...چرا داری به من نگاه میکنی؟ تو داری با لیسا حرف میزنی."
با لبخند احمقانه اش گفت.

"تو کسی بودی که اول از همه این پیشنهاد رو داد. بهت گفتم که این زن نمیتونه به اندازه ای که تو میتونی بنوشه."
چشمامو براش چرخوندم اما اون فقط خندید.

به جراح مستی که کنارم بود نگاه انداختم. سرش به پایین خم شده بود و آره،خوابالوعه چون ساعت سه صبحه و ما هنوز در حال نوشیدنیم.

لیسا به اندازه کافی خورده بود، برای همینم به زور بلندش کردم وبردمش تو اتاقم و اونیم رو تو بالکن تنها گذاشتیم.

هنوز کاملا مست نیست برای همینم میدونم که خودش میتونه به اتاقش بره. لیسا رو هل دادم رو تختم.

"یا مادر مقدس جی. تو واقعا درب و داغون شدی."
موقع پاک کردن پیشونیش گفتم.

لیسا هنوزم روم سنگینی میکنه، هرچند که از وقتی اومدیم طبقه بالا فقط دستاش به شونه هام چسبیده.

شروع کردم به دراوردن کفشای پاشنه بلند مشکیش و یه گوشه تخت گذاشتمشون.
"همممم... من.... من باید برم خونه...."
با چشمای بسته گفت.

"نه. تو برای رانندگی کردن تا خونه زیادی مستی."
میدونم که فردا تو بیمارستان کلی کار داره برای همینم با ایده اونی برای گرفتن جشن سوجو مخالف بودم. و اونا تمام شب در حال خندیدن بودند.

داشتم کتش رو در میاوردم که یه دفعه منو کشید و تصادفا افتادم روش. دستاشو دورم حلقه کرد در حالی که با چشمای نیمه بازش بهم خیره شده بود.

"ناراحت نباش...بهمون خوش گذشت... این یه جشن بود ... واسه ....واسه اینکه تو دوست دخترم شدی."
مثل یه احمق بهم لبخند زد اما من فقط یه نفس عمیق کشیدم.

"بعدا چی؟ کار داری."

"بعدا راجبش فکر میکنم. نگران هیچی نباش بیبی."
بهم چشمک زد که به نظرم کیوت اومد.

بالاخره با دیدن چهره زیبای این زن لبخند زدم.

قیافه اش از اون قیافه های نرمالی که هر روز تو دنیا بتونی ببندید نیست.

جوری که حرکت میکنه، حرف میزنه و میخنده عشقشون تک تکشونم. خودمو میشناسم، میدونم که خیلی وقته عاشق لیسا شدم.

"به چی داری فکر میکنی لوبیا کوچولو؟"

(پارت های اول دوم رو یادتونه؟^~^)

"هیچی، فقط خوشحالم."
سرمو رو سینه اش گذاشتم.
" واقعا جدی بودی؟ وقتی ازم خواستی دوست دخترت بشم؟"

"فکر میکنی شوخی میکنم؟ من جدا جدیم جنی.  من دیوانه وار و عمیق عاشقتم. من در حد فاک عاشقتم."
با یه صدای خشن گفت.

𝑻𝒉𝒆 𝑴𝒊𝒔𝒕𝒓𝒆𝒔𝒔Where stories live. Discover now