Chapter 28

289 64 56
                                        

Jennie’s POV

برای اینکه از اوضاع مادرش باخبر بشم تا بیماستان تعقیب‌ش کردم حتی اگر تا حالا باهاشون آشنا نشده باشم باز هم براشون اهمیت قائل‌م. دیدمش که وارد یکی از اتاق های VIP شد. خیلی اروم قدم برمیداشتم. از اون شیشه مربعی کوچیکی که روی در بود، نیم نگاهی به داخل اتاق انداختم . روش رو به سمت در برگردوند. اون چهار نفری که داخل اتاق بودند و بنظر میومد درحال مواخذه کردن بودند. چه اتفاقی داشت میفتاد؟ این آدم‌ها کی هستند؟ سعی کردم اطراف اتاق رو ببینم ولی نمیتونستم ببینم مریض روی تخت کیه چون دیوار مانع از دیدم میشد. دیدم که چطور به سمت لیسا قدم برمی‌داشتند و دوست دخترم تو اون موقعیت خیلی تنها و درمانده بنظر میرسید. سرش رو خم کرد و جوری بنظر میرسید که انگار داشت بابت چیزی ازشون عذرخواهی میکرد.

یکم دیگه باهمدیگه صحبت کردند و بعد وقتی داشتند از در خارج می‌شدند، گوشه دیوار مخفی شدم.

" به لیسا بگو اگر اتفاقی برای دخترم بیفته نمی‌بخشمش! خصوصاً خانواده‌تُ مارکو!"
یکی از اون آقایون گفت.

"می‌شناسی‌شون که... فقط اینکه لیسا یکم حواس پرت شده این چند وقت اما میدونم که میتونن هرمشکلی که بینشون هست رو با هم حل کنن، هرچی هم که نباشه باهم پیمان همسری بستن."

همسر؟؟؟

"برام مهم نیست! نمی‌خوام دوباره بشنوم دخترم بخاطر دختر حواس پرت تو بستری شده!"

"بیایید راجبش حرف نزنیم. ممکنه کسی حرف‌هامونو بشنوه."
این بار یه خانمی گفت. نمی‌تونستم ببینم‌شون چون ممکن بود منو ببینند.

چه اتفاق کوفتی داشت میفتاد؟

حس میکردم یکی با یه خنجر به جون قلبم افتاده. وقتی رفتند سعی کردم در اتاق رو باز کنم و به آرومی قدم برمی‌داشتم، اصلا دوست نداشتنم سرو صدایی ایجاد کنم چون می‌خواستم بی سرو وصدا  از اوضاع تو اتاق باخبر بشم.

"می‌کنم. مرسی که اینجایی همسرم."
یه صدای آشنایی گفت.

همینطور که خیلی آروم به سمت اون دو نفر قدم برمی‌داشتم  استرس همه وجودم رو محاصره کرده بود.
"برای امروز دیگه برام کافیه."
اون زن بطرز خیلی شیرینی داشت با لیسا حرف میزد.

چند لحظه طول کشید تا بتونم درست ببینمشون. پاهام شل شده بودند و دوباره حرکت کردن، انرژی زیادی ازم گرفت چون نمی‌تونستم چیزی رو که می‌دیدم  باور کنم ....لعنتی ....

رُزان و لیسا بودند!

لیسا خیلی آروم به جلو خم شد تا پیشونی رزان یا همون چهیونگ رو ببوسه.
"من همیشه مراقبتم احمق. همیشه."
لبخند زد و بعد دست همسرش رو فشرد.

همسر.....





اونا قطعا باهم ازدواج کردند....




𝑻𝒉𝒆 𝑴𝒊𝒔𝒕𝒓𝒆𝒔𝒔Where stories live. Discover now