Jennie’s POV
"اون کوفتی رو جواب بده"
پشت فرمون با خودم زمزمه کردم ولی بازم بعد از هزار بار زنگ خوردن...
مشترک مورد مودنظر در دسترس نمی باشد لط---
"لعنتی"
گوشیمو خاموش کردم و دوباره به اطراف نگاه انداختم.
"اون کله پوکا کجا میتونند رفته باشند اخه؟ نیم ساعته کاملِ که دارم بهشون زنگ میزنم و ودنبالشون میگردم."
"لعنتی"
گوشیمو خاموش کردم و دوباره شروغ کردم به گشتن.
"اون کله پوکا کجان؟ یه ساعت تمامه دارم دنبالشون میکردم و پشت هم هی زنگ میزنم."
ماشینو زدم کنار و گوشه خیابان پارک کردم، ازجایی که بخاطر تشنگی شدیدا به یک بطری آب نباز داشتم وارد یکی از فروشگاه های رفاه شدم. اگر بهم میگفتند که کجا میرن الان انقدر نگرانشون نبودم. وارد شدم و به سمت یخچال ها رفتم تا یک بطری بردارم. به سمت صندوق میرفتم تا حساب کنم که رزان رو دیدم که یه چیزی از قفسه شکلات ها انتخاب میکرد.
"سلام."
درحالی که براش دست تکون میدادم رفتم به سمتش.
"پارسال دوست امسال آشنا رزان"
لبخندی به روش زدم.
رزان نسبت به قبل لاغر تر شده بود ولی صورتش هنوز به زیبایی قبل بود. بعد از اون نهاری که پیش هم خوردیم چند بار دیگه هم همدیگه رو دیدیم و باهم وقت گذرونیدم ولی بعدش دیگه حتی نه زنگی به من زد نه زنگی به اونیم. واسه همینم اونی وقتی شنید رزان دیگه نمیخواد ببینتش قاطی کرد. برامون یه علامت سوال خیلی بزرگ شده بود، بخصوص برای اونی. تقریبا یک سالی از اخرین باری که دیدمش گذشته بود و حالا خیلی افسرده و ناامید بنظر میرسید. بطور مختصری بدنش رو آنالیز کردم و یه خط قرمز روی مچ دستش به چشمم خورد که بنظرم یه زخم ناشی از تیغ یا یه همچین چیزی بود. نمیدونم. یه سری کبودی روی بازو ها و یه چند تا هم روی پاهاش دیده میشد.
"حالت چطوره؟"
دوباره ازش پرسیدم ولی این بار، شکلاتی که برداشته بود رو گذاشت سرجاش و دوید از فروشگاه بیرون و سوار ماشینش شدو و رفت. چی شده یعنی خدایا؟
شانه ای بالا انداختم و سرم رو تکون دادم و به سمت صندوق رفتم تا پول نوشیدنی رو بدم و از فروشگاه خارج شدم. داشتم سوار ماشینم میشدم که کسی که تمام این مدت داشتم شهر رو بخاطرش زیر و رو میکردم رو پیدا کردم.
"یاا!"
داد زدم و دویدم به سمتشون.
" وات د—"
موقع راه رفتن تلو تلو میخوردن و بازو هاشونو تو هم قفل کرده بودند و ......
جفتشون مست بودند. هاییش.
"بیبی شارک دودودودودوو بیبی شارک! وووه! مامی شارک دودودودودو مامی شارک! یاه!"
جیسو اونی داشت اهنگ بچگونه ای رو میخوند و اون یکی... خدای من. با دهنش صدای درام تقلید میکرد.
دوتایی داشتند به دیوونه بازیشون میخندید. متوجه حضورم شدند و به کمک همدیگهبه سمتم اومدند. آیگو.
YOU ARE READING
𝑻𝒉𝒆 𝑴𝒊𝒔𝒕𝒓𝒆𝒔𝒔
Fanfictionتو از ناکجاآباد ظاهر شدی و باعث شدی احساس کنم خوشبخت ترینم. تو باعث شدی من عاشق شم ، من بهت اجازه دادم ... اما این احمقانه ترین کاری بود که انجام دادم؛ چون الان طلسمم کردی و نمیتونم ازت دور باشم. نمیتونم رهات کنم. دارم دیوانه میشم چون .... من قب...
