بگیرش دیگه سوکا!
هوسوک به عینک دودی که امگا به طرفش گرفته بود نگاه کرد.
بیشتر شبیه عینکایی بود که کورا میزدن.
دلیل کارای منگل وارانه اون دو نفر رو نمیفهمید...
چرا مجبورش کرده بودن ماسک بزنه؟
حالا هم باید عینک افتابیم میزد اونم تو روز ابری!
حتی یه عصا هم گذاشته بودن زیر بغلش که یهو نیوفته...
هر کی از دور میدیدش یا فکر میکرد دیوونس یا یه سلبریتی از خودراضیه که اینقدر صورتش رو مخفیکرده.
از اونجایی که حوصلهی بحث کردن نداشت عینک رو گرفت و روی چشماش گذاشت.
همین که شیشه سیاه عینک کل نگاهش رو پوشوند تمام دنیا یهو تاریک شد.
با حرص روشو به سمت چپ برگردوند و به آلفایی که کنارش مثل بادیگاردا راه میرفت نیم نگاهی انداخت.
×اگه بیوفتم مجبورتون میکنم یه لیتر آب دستشویی رو بخورید؛ این کصخل بازیا برا چیه؟
یونگی قصد داشت جواب تهدید خنده دار بتا رو بده ولی با پا تند کردن اون لجباز احمق و صد البته بچهسال و همچنین خروج سریعش، عجله کردن رو به عنوان بهترین گزینه انتخاب کرد و بیرون زد.
مطمئن بود هوسوک با دیدن جمعیت جلوی در میترسه.
امان از دست این پسر که هیچ وقت به حرفش گوش نمیداد!
با خروج بتا و هجوم آوردن جمعیت وسیعی از عکاس و خبرنگار ها به سمتش قدمی عقب رفت و تند تند پلک زد.
اینا اینجا چیکار میکردن؟
چرا انقد وحشیانه همدیگه رو هل میدادن تا جلو بیان؟
هوسوک بزاقش رو قورت داد و قلبش یه ضربان جا انداخت.
حس میکرد یک نفر دستش رو روی گلوش گذاشته و مشابه درگیری اخیرش فشار میده.
دستا و فکش شروع به لرزش کرده بودن و عرق سردی رو تنش نشست.
از کمبود اکسیژن سرش گیج میرفت.
نمیتونست نفس بکشه...
سینش درد میکرد و چشماش سیاهی میرفت.
ماسکش رو پایین کشید تا بتونه لحظهای هوا رو ببلعه و از شر این وضعیت فاکی خلاص شه ولی چشماش سیاهی رفت و اینبار با چنگ زدن عینک سعی کرد به نحوی حالش رو بهتر کنه.
تحمل کردن جمعیت رو به روش که احساس میکرد هر لحظه ممکنه بهش حمله کنن و به قصد کشت کتکش بزنن علاوه بر طاقت آوردن مقابل صداها و فلش های دوربین تو اون دقایق یکی از دشوار ترین کار ها برای بتا به شمار میرفت.
پلکاش سنگین و لرزش تنش بیشتر میشد.
بدون اینکه متوجه بشه داشت به لباس امگایی که نگران صداش میزد، چنگ مینداخت و الفایی که آشفته تکونش میداد رو پس میزد.
اون جمعیت داشتن توسط بادیگاردای یونگی و چند تا از مامورای پلیس به عقب هدایت میشدن اما این تاثیری روی بد حالی هوسوک نمیذاشت.
در آخر با تصور اینکه نفس کم آورده، اون حمله عصبی کار دستشون داد و هوسوک جلوی همه از حال رفت...
.
.
.
پلکاش رو از هم فاصله داد و نفس عمیقی کشید.
انگار از یه خواب بد بیدار شده بود اما اون خواب رو به یاد نمیآورد.
با چرخوندن سرش اولین چیزی که توجهش رو جلب کرد صورت امگای کیوتش بود.
BINABASA MO ANG
✻𝐎𝐱𝐚𝐥𝐢𝐬 [𝑺𝑶𝑷𝑬𝑴𝑰𝑵]✿*゚
Paranormal𝑭𝒊𝒄: 𝑶𝒙𝒂𝒍𝒊𝒔 𝑪𝒐𝒖𝒑𝒍𝒆: 𝑺𝒐𝒑𝒆𝒎𝒊𝒏_ 𝑵𝒂𝒎𝒋𝒊𝒏 _𝒕𝒆𝒂𝒌𝒐𝒐𝒌 𝑮𝒆𝒏𝒓𝒆: 3𝒔𝒐𝒎𝒆_ 𝒔𝒎𝒖𝒕 _ 𝒓𝒐𝒎𝒂𝒏𝒄𝒆 _𝒐𝒎𝒆𝒈𝒂𝒗𝒆𝒓𝒔𝒆_ 𝒎𝒑𝒓𝒆𝒈 خلاصه: هوسوک یه بتای تنها اما سرخوشه که به خودش قول داده تو زندگیش هیچ شریک تخمی ای رو...
![✻𝐎𝐱𝐚𝐥𝐢𝐬 [𝑺𝑶𝑷𝑬𝑴𝑰𝑵]✿*゚](https://img.wattpad.com/cover/316929474-64-k288366.jpg)