فلیکس واقعا نمیفهمید چه خبر شده. بعد از تور بالاخره اونا یه روز استراحت داشتن و برنامهی فلیکس برای این روز تعطیل عالی، این بود که بخوابه، روی کاناپه لش کنه، درامایی که تازه پخش شده بود رو نگاه کنه و خودش رو برای فردایی که بازم باید سرکار میرفت آماده کنه. خصوصا که توی خوابگاه اونا همه به دیدن خانوادههاشون رفته بودن و فلیکس میخواست واقعا یک نفس راحت بکشه.
و داشت میکشید؛ درست تا قبل از لحظهای که هیونجین بهش زنگ بزنه و با صدای پر استرسی ازش درخواست کمک کنه: «یونگ بوکا! میتونی بیای کمکم؟ توی دردسر افتادم!»
و خب هیونجین به آدم درستی زنگ زده بود، چون فلیکس بیست دقیقه بعد توی اون یکی خوابگاه نشسته بود و به هیونجین نگاه میکرد. هیونجینی که که طول و عرض اتاق نشیمن رو طی میکنه و مدام انگشتاشو توی موهاش فرو میبره.
این هیونجین مضطرب، با تصوری که فلیکس از هیونجین توی تعطیلات داشت، زیادی متفاوت بود.
هیونجین الان باید مثل بقیه پیش خانوادش میبود یا به طور منطقی، از اون جایی که دیشب دوباره جغدبازی در اورده بوده و تا طلوع آفتاب بیدار مونده بود؛ الان باید توی تختش خواب میبود!
فلیکس بالاخره کلافه شد: «نمیخوای بگی چی شده؟ یا واسه چی منو کشوندی اینجا؟ اونم روز تعطیل!»
هیونجین بالاخره ایستاد: «گفتم که کمک میخوام!»
«خب برای چی؟»
«برای... امممم... میخوام شکلات درست کنم!»
یونگبوک حس میکرد که اشتباه شنیده: «میخوای چی درست کنی؟»
«شکلات!»
هیونجین بالافاصله جواب داد؛ با چشمایی که برق میزد.
فلیکس گیج شده پرسید: «شکلات برای چی؟»
بعد یکدفعه دوهزاریش افتاد: فردا ولنتاین بود!
بلافاصله ابروشو بالا داد و با لحن خاصی پرسید: «یا بهتره بپرسم برای کی؟»
هیونجین اخم کرد اما ساکت موند؛ که این باعث شد فلیکس از روی مبل بپره و بغلش کنه: «هیونجینا! بالاخره بزرگ شدی و توهم کسی رو خالصانه دوست داری! البته که ازت بعیده اما... باید بدونی خیلی برات خوشحالم!»
هیونجین یک لحظه به این فکر کرد که گاهی ریاکشنهای فلیکس از خودش هم اغراقآمیزتر میشه!
«خب این خوشحالیت ینی کمکم میکنی؟»
و فلیکس بهش گفت که البته که کمکش میکنه! با کمال میل! بعد ازش پرسیده بود که چجور شکلاتی میخواد درست کنه؟ شکلات شیری؟ شکلات روبی؟ شکلات تختهای؟ شکلات روکش دار؟ شکلات کورچر؟

YOU ARE READING
A Feeling Like a Pudding
Fanfiction"حس پودینگی" skz Couple: Hyunho Genre: Canon, Real life, Fluff, Smut, Romance خلاصه: هیونجین مریض شده بود. آره! حاضر بود قشم بخوره که مریض شده. وگرنه چه دلیل دیگهای داشت که به هیونگش جذب شه؟ اونم نه هر هیونگی! مینهو هیونگی که همین دیروز تهدیدش ک...