پارت 13 : کابوس

211 48 16
                                    

اولین شبی که هیونجین کنار مینهو خوابید، شبی بود که بعد از مدت‌ها قلبش گرم شد.

نه به خاطر این که کنار کراشش خوابیده بود، باهاش زیر یک پتو رفته بود و می‌تونست حرارت بدن مینهو رو کنارش حس کنه! نه حتی به خاطر این که مینهو با یه لبخند شیرین بهش شب بخیر گفته بود.

بلکه به این خاطر که وقتی اون شب هم به دلیل کابوس از خواب پرید، پس از سال‌ها کسی رو کنارش داشت که بتونه به آغوشش پناه ببره.

وقتی نفس نفس زنان از خواب پرید و متوجه شد که همه‌ی تصاویر وحشتناکی که می‌دیده خواب بوده، با چشمای براق مینهو مواجه شد که توی تاریکی بهش زل زده بود.

«هی... حالت خوبه؟»

هیونجین اما هنوز اون قدر هوشیار نشده بود که بتونه جوابش رو با کلمات بده؛ پس همچنان مات بهش خیره شد.

«صدات رو شنیدم که توی خواب ناله می‌کردی... فکر کردم داری کابوس می‌بینی پس تکونت دادم تا بیدار شی.»

اوه... پس اون دستی که هیونجین رو از بین تاریکی بیرون کشیده بود، مینهو هیونگ بود؟

هیونجین می‌خواست از مینهو تشکر کنه، اما نمی‌تونست. هنوز زیادی گیج بود و فقط متوجه شد هیونگش اون رو به سمت خودش کشید و بازوهاش رو دور بدنش حلقه کرد.

«همه چیز خوبه هیونجینا. تو الان توی بغل هیونگی. جات امنه.»

اون لحظه بود که بغض هیونجین ترکید. حتی درست به یاد نمی‌آورد که آخرین باری که بعد از یک خواب بد کسی دقیقا کنارش بوده و آرومش کرده، کی بوده.

نمی‌دونست اشک‌هایی که می‌ریزه، به خاطر کابوسشه یا احساسی که به خاطر بودن کسی کنارش داشت؛ خصوصا که اون "کسی" مینهو بود. کسی که هیونجین بیشتر از همه دوست داشت پیشش باشه.

متوجه شد که هیونگش همون طور که موهاش رو نوازش می‌کنه، شروع به گفتن کلمات گرم و قشنگ کرده تا آرومش کنه.

جملات مینهو درست مثل نور آفتاب روی ابرای سیاهِ توی فکرش تابیدن و کم کم اونا رو ناپدید کردن. تا وقتی که دره‌ی ترسناکی که از کابوس هیونجین توی ذهنش مونده بود، تبدیل به یک چمنزار آفتابی شد.

وقتی هیونجین بالاخره تونست کلمات رو کنار هم بچینه، به آرومی گفت: «متاسفم که از خواب بیدارت کردم.»

«ترجیح می‌دم همچنان به سکوتت ادامه بدی اگه قراره همچین چیزای لوس و مزخرفی بگی هوانگ هیونجین.»

هیونجین لبخند محوی زد. فقط مینهو بود که می‌تونست در حالی که اون رو بغل گرفته و یک ساعت تموم آرومش کرده؛ این قدر خشن باهاش حرف بزنه. و فقط مینهو بود که می‌تونست حرف‌های این جوری رو طوری بگه که دل هیونجین ضعف بره.

A Feeling Like a PuddingDonde viven las historias. Descúbrelo ahora