26. جلسه‌ی زیر شیروونی

172 30 40
                                    

هیونجین زیاد به بوسان رفته بود. قبل از اینکه کارآموز بشه، بارها با خانوادش برای تفریح رفته بود. دوران کارآموزیش یک بار هم با جونگین به بوسان رفته بود.

 هنوز هم بعد از پنج سال اون شب رو به یاد داشت. دم غروب بود که جونگین دلتنگ خانواده‌ش شده بود و اون رگ هیونگ مهربون بودن هیونجین زده بود بالا. بنابراین تصمیم گرفته بود با جونگین به بوسان بره تا نگران نباشه که اون بچه چجوری قراره تنها به شهر خودش برسه.

اون شب، خانواده‌ی جونگین اون رو به خونه‌شون دعوت کرده بودن و ازش پذیرایی خوبی کردن. بعد هم هیونجین همراه جونگین، توی اتاق زیرشیروونی خوابیده بود و تا نیمه‌های شب، باهم راجع به دبیو کردنشون رویاپردازی کرده بودن.

اون بار، آخرین دفعه‌ای نبود که هیونجین به اون اتاق زیر شیروونی می‌رفت. بعد از دبیو، هربار که برای کنسرت یا میتینگ به بوسان می‌رفتن؛ حتما همه‌شون یک شب رو خونه‌ی جونگین می‌گذروندن.

پدر و مادر جونگین هر بار دعوتشون می‌کردن و با گوشت کباب شده، خورش کیمچی و ماهی‌های مخصوص بوسان ازشون پذیرایی می‌کردن.

اون بار هم، برنامه‌ی بعد از کنسرت همین بود. بعد از سه شب متوالی اجرا، شب آخر رو توی بوسان می‌گذروندن و قرار بود همه باهم به پدر و مادر جونگین سر بزنن.

البته، یکم سخت بود که بعد از خستگی اجرا بخوان جلوی خانواده‌ی یانگ خودشون رو سرحال نشون بدن. بنابرین هیونجین تمام مسیر از سالن کنسرت تا خونه‌ی جونگین رو روی شونه‌ی دوست پسرش استراحت کرده بود و الان، دیگه خوابش نمیومد.

چی بهتر از این ترکیب؟ ترکیب یک اجرای کامل موفق، استراحت روی شونه‌ی مینهو هیونگش و بعد، خوردن گوشت کبابی و ماهی دریای بوسان. اونم در حالی که چشم‌های جونگین به خاطر بودن با خانوادش از خوشحالی برق می‌زد و هر هفت‌تا هیونگش به خاطرش صافت شده بودن.

البته طولی نکشید که این صافت شدن، به خجالت تبدیل شد. چون پدر جونگین جایی بین حرفاش گفته بود که از هیونگ‌های جونگین خیلی ممنونه و خوشحاله که پسرش رو از بچگی دست آدم‌های مطمئن و معصومی سپرده.

و خب، صادقانه اعضای اسکیز نمی‌دونستن که چرا آقای یانگ راجع بهشون فکر کرده که معصومن! بنابرین، همه فقط خجالت کشیدن و سعی کردن بحث رو عوض کنن.

هیونجین، در سکوت به این فکر می‌کرد که جونگینی که دستشون سپرده شده، به هیچ عنوان به جونگین الان هیچ شباهتی نداره. جونگین قبلا، خجالتی، کیوت، معصوم و بی‌گناه بود. اما الان، بیشتر بچه‌ی تخسی بود که هیونگ‌هاش رو نادیده می‌گرفت و جوابشون رو سربالا می‌داد.

البته، هیونجین باید اعتراف می‌کرد که با وجود الگوهای بدی که جونگین داشته، خیلی هم خوب بزرگ شده و نسبت به هیونگ‌هاش، اصلا منحرف نیست. خصوصا نسبت به خودش، و هیونگ دیگه‌ای که کنار هیونجین نشسته بود و همین حالا هم داشت از زیر میز غذاخوری پاهای هیونجین رو دستمالی می‌کرد.

A Feeling Like a PuddingDonde viven las historias. Descúbrelo ahora