مینهو درست نمیدونست که خودش خیلی حساس شده، یا این که هیونجین واقعا چند روزی بود که زیاد بهش میچسبید.
اون به عنوان یک آدم واقعبین قبول داشت که چند وقته چیزی راجع به احساساتش به هیونجین طبیعی نیست. هربار هیونجین رو میدید دچار حس پودینگی میشد؛ قلبش تند تند میزد و دوست داشت تا جایی که میتونه به هیونجین نزدیک بشه.
توی خواب میدید که هیونجین رو بغل میکنه و حتی میبوسه! به این معتاد شده بود که توی اینترنت به ویدیوهای خودش و هیونجین نگاه کنه و حتی با پدیدهای به نام فن فیک هم آشنا شده بود.
مینهو واقعا متعجب بود. اول، از اینکه اینقدر دیر فن فیک رو پیدا کرده! اگه زودتر پیداش کرده بود، میتونست خیلی استفادههای خوبی ازش بکنه...
و دوم اینکه، متعجب شده بود به خاطر اینکه میدید که استیها حتی از خودش هم ذهنهای کثیفتری دارن! نه اینکه مینهو ندونه! اما تا این حد؟!
نه. واقعا انتظارش رو نداشت. حتی چند روزی بود که میترسید توی بابل استیها رو اذیت کنه. با وجود ذهنهایی که اونا داشتن، میترسید که هرلحظه مینهو رو به فاک بدن. پس تصمیم گرفت کمی جانب احتیاط رو رعایت کنه.
چیز دیگهای که مینهو راجع بهش جانب احتیاط رو رعایت میکرد، هوانگ هیونجین بود.
در تصور مینهو، اینا همه زودگذر بود و واقعا فکر نمیکرد که مسئلهی خاص و مهمی باشه؛ تا اون روز.
همون روز نه چندان خاصی که به جز چان که رفته بود استودیو و سونگمین که گفته بود حوصلهی کارای احمقانشون رو نداره، همه توی اتاق نشیمن جمع شده بودن تا به پیشنهاد هیونجین فیلم ترسناک ببینن.
مینهو اول از پیشنهاد هیونجین متعجب شده بود. هوانگ هیونجین و چیزای ترسناک؟! خیلی بعید بود! کسی که از سایهی خودش هم میترسه چرا باید بخواد فیلم ترسناک ببینه؟ اونم با همهی اعضا که موقع جیغ جیغ کردنش مسلما مسخرش میکردن!
وقتی هم که مینهو خواست پیشنهادش رو رد کنه و توی اتاقش یه چرت درست و حسابی گربهای بزنه، هیونجین یکدفعهای بهش گفته بود که فقط ترسوها توی اتاقشون قایم میشن و دست گذاشته بود روی غرور لی مینهوی اعظم.
لی مینهوی اعظم هم از همه جا بیخبر، توی دام هوانگ هیونجین افتاده بود و برای حفاظت از غرورش هم که شده، قبول کرده بود که فیلم ترسناک ببینه.
بالاخره اون که نمیدونست هیونجین برای فیلم دیدنشون یک عالمه نقشه کشیده و قراره به بهانهی ترسیدنش کل دو ساعت و شونزده دقیقه رو به هیونگش بچسبه؛ میدونست؟!
البته این جوری هم نبود که اگه میدونست از این اتفاق جلوگیری میکرد. وقتی توی دقیقهی نوزدهم فیلم، با اولین صحنهی ترسناک، هیونجین "ناخودآگاه" بهش نزدیک شده بود؛ مینهو اتفاقا خیلی هم خوشحال شده بود. آخه کدوم آدم عاقلی بدش میآد که هوانگ هیونجین بهش نزدیک بشه؟!

ESTÁS LEYENDO
A Feeling Like a Pudding
Fanfic"حس پودینگی" skz Couple: Hyunho Genre: Canon, Real life, Fluff, Smut, Romance خلاصه: هیونجین مریض شده بود. آره! حاضر بود قشم بخوره که مریض شده. وگرنه چه دلیل دیگهای داشت که به هیونگش جذب شه؟ اونم نه هر هیونگی! مینهو هیونگی که همین دیروز تهدیدش ک...