هیونجین واقعا آدم مذهبیای نبود، هیچ وقت نبود. مادرش هر یکشبنه به کلیسا نمیرفت، شاید دو هفتهای یک بار. و هیونجین هم با این که تا قبل از کارآموزیش اونو همراهی میکرد، هیچ وقت با دقت به صحبتا و موعظههای پدر روحانی گوش نمیداد.
راجع به بودا هم چیز خاصی نمیدونست. اما توی این وضعیت، یک نقل قول مذهبی به یادش اومد: "هر دری که به روت بسته میشه، به جاش در دیگهای باز میشه."
البته هیونجین خیلی مطمئن نبود که درستش همینه یا نه، خیلی هم براش مهم نبود. حالا مشکلی که باعث خوشبختی میشه، یا دری که به هر طرفی باز میشه، فرقی نمیکرد. مهم این بود که فاجعهای که اتفاق افتاده بود، به یک موهبت الهی تبدیل شده بود و اینبار، یه در مستقیم به سمت مینهو هیونگش براش باز شده بود. حالا هیونجین مذهبی بود یا نه، حاضر بود از خدای مسیح یا بودا یا هر خدای دیگه ای حسابی تشکر کنه!
اینا همه افکاری بود که طی یک دقیقهی خیلی کوتاه از سر هیونجین گذشته بود؛ در حالی که توی اتاق نشیمن خوابگاه فلیکس، سونگمین، جونگین و مینهو نشسته بود. البته نه خودش تنهایی، به همراه ثری راچا.
خب، جریان از این قرار بود که هیونجین تونسته بود یه سری چیزا سرهم کنه راجع به اینکه اجاق گاز مشکل داشته یا یه همچین چیزی و اصلا هم تقصیر هیونجین نبوده که خوابگاه به آتیش کشیده شده! بقیه هم نه تنها حرفش رو باور کرده بودن و اون رو سرزنش نکردن، بلکه حسابی نگرانش شده بودن.
هیونجین فقط یکم، خیلی خیلی کم، بابت این عذاب وجدان داشت؛ اما به خودش حق میداد. بالاخره تقصیر اون نبود که هان جیسونگ شلوارکش رو روی میز غذاخوری میذاره، بود؟! یا این که بطری آبجوی چان هیونگ که رسما در نقش مادهی انفجاری حاضر شده بود، چرا باید از شب قبل توی آشپزخونه میموند؟!
پس هیونجین کمی هم به خودش حق میداد. حالا نه خودش برای بیدقتیش سرزنش میشد، نه جیسونگ و نه چان هیونگ. این خودش یه فداکاری بود!
و شاید اتفاقاتی که بعدش افتاده بود هم، پاداش این فداکاری هیونجین بود!
قرار بر این شده بود که اون چهار نفر به خوابگاه دیگه نقل مکان کنن؛ تا زمانی که خوابگاه خودشون از آسیبهای وارده پاک بشه یا این که یه خوابگاه جدید براشون پیدا بشه. اعضا هم به خاطر وضعیت اضطراری پیش اومده، همون شب همگی به خوابگاها برگشته بودن.
اولین نفر، سونگمین پیشنهاد داده بود که خوبه که چهار تا مهمون توی اتاق نشیمن بخوابن و چهار نفر صاحب خونه هم طبق روال عادی توی اتاق خودشون بمونن.
این ایده با مخالفت هر چهار نفری که توی خوابگاه مهمون شده بودن مواجه شد.
چان پیشنهاد داد: «اگه هرکدوممون بریم توی یکی از اتاقا چی؟ بودن دو تا نفر توی یک اتاق، خیلی قابل تحملتر از اینه که چهار تا مرد گنده با هم توی اتاق نشیمن زندگی کنن!»
جیسونگ تایید کرد: «تصورشم حال بهم زنه!»
بعد از کمی بحث، چان به عنوان لیدر وظیفهی خودش دونست تا جمع بندی کنه: «پس ما چهار نفر توی اتاقا پخش میشیم.»
هیونجین بلافاصله متوجه شد که باید این فرصت طلایی رو روی هوا بزنه و یه جوری خودشو به اتاق مینهو برسونه. برگشت و به مینهو نگاه کرد. مخالفتی نکرده بود اما از حالت چهرهای که به خودش گرفته بود مشخص بود متنفره از این که اتاقشو با کسی شریک بشه.
قبل از این که هیونجین بتونه اقدامی بکنه چانگبین وسایلشو به اتاق فلیکس برده بود. هیونگ تصمیم گرفته بود با مکنه بمونه و جیسونگ و سونگمین به عنوان مکنه لاین متولدین 00 به اتاق خودشون رفته بودن.
این جا بود که هیونجین فهمید.
فهمید که شاید همون چند باری که به کلیسا رفته، باعث شده خداوند بهش رحم و مروت نشون بده! پس هیونجین هم اون لحظه به خودش و اون قدرت ماورائی که این فرصت رو بهش داده بود، قول داد که ناامیدش نکنه!

ESTÁS LEYENDO
A Feeling Like a Pudding
Fanfic"حس پودینگی" skz Couple: Hyunho Genre: Canon, Real life, Fluff, Smut, Romance خلاصه: هیونجین مریض شده بود. آره! حاضر بود قشم بخوره که مریض شده. وگرنه چه دلیل دیگهای داشت که به هیونگش جذب شه؟ اونم نه هر هیونگی! مینهو هیونگی که همین دیروز تهدیدش ک...