34. یک صبح فوق‌العاده

139 24 6
                                    

چه چیزهایی می‌تونه باعث بشه که یک روز، بی‌نقص شروع بشه؟

از نظر هیونجین، هوای خوب، آغوش دوست پسرش و یک صبحانه‌ی خوب، می‌تونه پکیج خوبی برای شروع یک روز باشه. و این، دقیقا چیزی بود که اون روز تجربه کرد.

البته، همه چیز اینقدر هم رویایی نبود. درسته که هیونجین وقتی چشماش رو باز کرد؛ سرش روی بازوی دوست پسرش بود و صورتش توی چند سانتی‌متریش بود. درسته که هردو بوی شامپو و خوشبو کننده‌ی بدن می‌دادن و هیونجین این بو رو دوست داشت. درسته که تپش قلب آروم هیونگش رو زیر انگشتاش حس می‌کرد. اما خب، اون همون کسی بود که دیشب به خاطر لجبازی، دوتا راند هارد رو تجربه کرده بود. پس، در کنار این پکیج خوب و بی‌نقص سر صبحی، یک کمردرد شدید سراغش اومده بود و به قول مینهو، کله‌ی هیونجین موقع این کمردردا واقعا کیری می‌شد.
بنابراین، هیونجین فقط چند دقیقه تونست به صورت زیبای دوست پسرش خیره بشه و به محض اینکه درد شدیدی توی کمرش پیچید؛ بلند فحش داد.

به این ترتیب، لی مینهویی که شب فوق‌العاده‌ای رو گذرونده بود؛ صبح با صدای بلند نوای «فاک» از خواب پرید و وحشت‌زده روی تخت نشست: «چی شده؟»

«باید از تو بپرسم!»

مینهو، با صورت خواب‌آلود به دوست سرش خیره شد. نمی‌فهمید چرا هنوز روزشون شروع نشده، هیونجین ازش عصبانی بود و با این چشم‌های خشمگین نگاهش می‌کرد.

«چی شده چاگی؟»

دوباره پرسید و سعی کرد صبور بمونه. بار قبلی که هیونجین اینجوری از خواب بیدارش کرده بود؛ به خاطر این بود که کابوس دیده بود... اون هم نه هر کابوسی. خواب دیده بود که مینهو باهاش بهم زده و بهش گفته که دیگه نمی‌خواد ببینتش.

اون روز، هیونجین غمگین و عصبانی بود. بعد از اینکه مینهو بغلش کرده بود و گفته بود قرار نیست هیچ‌وقت هیچ‌وقت تنهاش بذاره؛ دراماتیک شده بود و کمی اشک ریخته بود. اما بعد از اشک‌هاش، شروع به غر زدن کرده بود: «اصلا چرا منو تنها گذاشتی؟ می‌خواستی بهم خیانت کنی؟ با دخترایی که مامان جونگین بهت معرفی کرده بود؟ من به این خوبی...»

مینهو پرسیده بود: «عزیزم مگه من همچین خوابی ببینم، تقصیر تو می‌ندازم؟»

«نه! بیا و تقصیر من هم بنداز! این یعنی بهم زدن با من، توی ناخودآگاهت بوده که خوابشو دیدی!... واقعا؟ هیونگ بهم زدن باهام توی ناخودآگاهته؟»

و بله. مینهو بازهم باخته بود اما اهمیتی نداشت. مهم این بود که اون روز هیونجین واقعا کیوت شده بود. با لب‌ها پف کرده و آویزون، برای مینهو خط و نشون می‌کشید که حق نداره باهاش بهم بزنه... و این واقعا شیرین بود.

این بار هم، مینهو تصور می‌کرد که با چنین چیزی طرف باشه. بنابراین، با ملایمت پرسید: «چی شده چاگیا؟ کابوس دیدی؟ حالت خوب نیست؟ سرت گیج می‌ره؟»

A Feeling Like a PuddingOpowieści tętniące życiem. Odkryj je teraz