پارت 15 : دوست پسر لی مینهو

220 49 49
                                    

هیونجین در تمام طول زندگیش، چیزای زیادی راجع به "قانون جذب" شنیده و خونده بود.

همیشه از افراد مختلف، شعار معروف این قانون رو می‌شنید که : بخواهید تا به شما داده شود.

اما بیشترین برخورد هیونجین با این قانون، اوایل کراش زدنش روی مینهو بود. اون چنین چیزهایی سرچ می‌کرد:

"چگونه کراش خود را اغوا کنیم؟"

"چگونه فرد موردعلاقه‌مان را جذب کنیم؟"

"چطور به کراش خود پیشنهاد بدهیم؟"

و مسلما بخش زیادی از نتیجه‌ی این سرچ‌ها، شامل وب سایت‌های قانون جذب و چیزهایی مثل اون می‌شد.

طبق گفته‌ی اون سایت‌ها، هیونجین با تصور کردن خودش و هیونگش و فرستادن ارتعاش مثبت در این باره، می‌تونست به هیونگش برسه!

به به! چه حرفای قشنگی! هیونجین خیلی از این ایده خوشش اومده بود... بالاخره، هم فاله هم تماشا! راجع به هیونگش رویا پردازی می‌کرد و بهش می‌رسید!

در هرصورت، هر تصوری تصوره دیگه! هیونجین می‌تونست حتی با فکر هیونگش "بزنه"! و بعد یک قدم به داشتنش نزدیک‌تر می‌شد! شاید حتی دو قدم! چون بالاخره، "زدن" یک نوع تصور عملی و بسیار قوی بود و حتی شاید ارتعاشات قوی‌تری هم وارد کائنات می‌کرد!

این به نظر هیونجین خیلی خوب بود. (اوه! این که می‌تونه با تصور هیونگش بزنه نه! این که با رویاپردازی به هیونگش می‌رسه!)

خلاصه، این به نظر هیونجین خیلی خوب بود. اگه به جز رقصیدن و اجرا کردن، یک کار بود که هیونجین می‌تونست با اطمینان بگه که توش خوبه، اون تصور کردن و رویاپردازی بود. پس به نظر می‌رسید با در پیش گرفتن راهنمایی‌های قانون جذب، هیونجین خیلی سریع می‌تونست با مینهو وارد رابطه بشه.

و در این حین، حتی یک بار هم به این فکر نکرد که اگر بنا به "تصور کردن" و "خیال پردازی" و "زدن" و... باشه؛ مینهو و حتی خودش، باید با میلیون‌ها طرفدارشون وارد رابطه بشن!

هیونجین فقط شاد و خندون، شروع به خیال پردازی کرد و خب... این باعث شد بعد از مدت کوتاهی اعتقاد خودش رو به قانون جذب از دست بده.

بالاخره مشکل یا از اون بود، یا از تصوراتش. یا هم اینکه کلا کائنات چشماشون چپ بود!

چون هیونجین حداقل چند ماه بود که تصور می‌کرد بین شکوفه‌های گیلاس و هوای بهاری لطیف، به هیونگش اعتراف می‌کنه. بعد هم مینهو بغلش می‌کنه، می‌بوستش و بهش می‌گه «اوه! هیونجینا! نمی‌دونی من چقدر عاشقتم!»

اما واقعیت خیلی با این صحنه‌ی رمانتیک فرق داشت. هیونجین در حالی به مینهو اعتراف کرده بود، که مینهو لنگاش توی هوا بود و وسط درگیریش با یک سارق مسلح بود. تنها چیز رمانتیک توی اون موقعیت، رابطه‌ی بین آدم‌ربا و تبهکار دیگه‌ای، معروف به مادام بلک بود.

A Feeling Like a PuddingDonde viven las historias. Descúbrelo ahora