Author: Tiamo
•T.me/kaisooficologyمیزهای دورش خالی بود همین باعث سکوت سنگینی شده بود .
به صفحه های اخر کتابش رسید ولی صدایی باعث شد سرش رو از کتاب بلند کنه.
صدای خنده ای وسوسه کننده و زمزمه های هات که خیلی براش آشنا بود.
وارد کتابخونه شدن و دقیقا به طرف میز روبروش رفتن و نشستن.
عاحح حالا فهمیده بود...قرار بود تاوان بگیره.
عینکش رو از روی چشماش برداشت و با نیشخند روی کتاب گذاشت.
لبخند تلخش با صدای زمزمه ها پررنگ شد
زمزمه های اشنا
زمزمه های عاشقانه که هرروز توی گوشش خونده میشد.
سرش رو بلند کرد به اون خیره شد .
کنار هم نشسته بودن و دست اون رو پای برهنه دختر بود و نوازشش باعث ناله ریز دختر شد.
+عاح..جونگین.
بالاخره نگاهش رو از دختر برداشت به کیونگسو خیره شد...
با پوزخند.
بعد از چند لحظه خیره شدن بهم کیونگسو اروم سرش رو با تاسف تکون داد بعد از برداشتن کتابش از روی صندلی بلند شد به طرف در رفت .
بعد از خارج شدن از کتابخونه سرعتش رو بیشتر کرد تا زودتر دور بشه از اون مکان سمی .
توی خیابونای شلوغ گشت تا ذهنش رو آروم کنه و اون حجم از درد رو هضم کنه .
وقتی کمی به نتیجه دلخواهش نزدیک شد تصمیم گرفت به خونه ش برگرده .
بعد از پارک کردن ماشینش وارد اسانسور شد و عدد همیشگی رو لمس کرد.
بعد از بسته شدن در سرش رو تکیه داد چشم هاش رو بست .
فقط کمی سکوت لازم بود تا خاطرات به سمتش حمله کنن.
_فقط لازمه توی بغلم بگیرمت ...ثانیه به ثانیه و دقیقه به دقیقه روزامو نگاهت میکنم و پنهانت میکنم از همه آدمای زندگیم .
صبح چشم هاتو حفظ کنم و نزدیک شب انقدر با موهات بازی کنم تا چشم هات ازم گرفته شه و من شروع کنم به حفظ کردن نفسات .
با رسیدن به طبقه مورد نظر زمزمه ها ازش فاصله گرفتن.
رمز رو وارد کرد و وارد آپارتمانش شد .
به طرف اشپزخونه رفت و بعد از بالا کشیدن اهرم آب سرش رو زیرش برد ولی حتی آب سردم باعث نریختن اشکاش نشد .
_دلم میخواد نگات کنم .
سرش رو بلند کرد و روش رو برگردوند به سینک تکیه داد و دستهاش رو برای حفظ تعادل روش گذاشت .
سرش رو برای کنترل اشکاش بلند کرد ولی فقط باعث شد اشک از گوشه چشم هاش به موهاش پناه ببره .
_دلم میخواد دستام موهاتو حفظ کنه.
صدای در بلند شد ولی این باعث نشد کیونگسو سرش رو پایین بیارع یا حتی حرکتی بکنه و فقط باعث بیشتر شدن اشکاش شد .
چون میدونست چه کسی پشت دره .
یعنی فقط یه نفر ادرس خونه ش رو داشت.
بعد از چنتا نفس عمیق و کنترل اشکاش به طرف در رفت و بازش کرد...
و به در تکیه داد و تو سکوت نگاهش کرد.
طبق معمول درحال نگاه کردن به جز جز صورتش بود و بعد از رفع دلتنگی شروع کرد.
_خوبی؟!
کیونگسو تکخندی زد
+کارتو بگو
جونگین همینطور ک به لبهاش نگاه میکرد بهش نزدیک شد و وارد خونه شد کیونگ نفس عمیقی از روی کلافگی کشید تکیه ش رو برداشت و در رو بست و روبروی جونگین ایستاد .
_نگفتی...خوبی؟!
+چرا گفتم...کارتو بگو.
جونگین بعش نزدیک شد ...خیلی نزدیک و باعث شد کیونگ به دیوار کنار در بچسبه ولی جونگین دست بر نداشت و انقدر نزدیک شد تا بدنش به کیونگ چسبید و دستاش رو دو طرف سرش گذاشت .
_دلم میخواد ...
+ خفه شو...گمشو بیرون.
جونگین نیشخند زد و به چشم هاش خیره شد
_ بهت برخورد؟؟ قلبت درد گرفت ؟! وقتی جواب منفی به درخواستم دادی قلب منم درد گرفت.
میگفتی جون میدی برای اینکه دستات با موهام بازی کنن...ولی دستات رو پای یکی دیگه پیدا شد.
_لازم بود
+لازم بود؟؟ پس چرا اینجایی؟؟ برو پیش کسی که لازمش داری
_لازم بود که اینطور تو بغلم حسودی کنی و مطمئن باشم جواب درخواست بعدیم مثبته .
کیونگسو بعد از فهمیدن قصدش عصبی بهش خیره شد و دهنش رو برای انکار باز کرد ولی چیزی به ذهنش نرسید روش رو برگردوند و باعث شد جونگین دسترسیش بیشتر بشه.
به طرف گردنش رفت و بعد از بوسه ریزی لبش رو روی گوش کیونگ گذاشت و زمزمه کرد.
_لازمه ک باشی تا بتونم نفس بکشم
میدونی وقتی پیشش بودم به چی فکر میکردم؟؟ اینکه بیام پیشت بشینم و دستمو بکنم تو موهات دنیا وایسه و من برای موهات بمیرم.
نمیزارم دور شی از بغلم قلبم برای تپیدن بهت نیاز داره.
بعد از سیراب کردن قلب کیونگسو ازش فاصله گرفت .
کیونگ به طرفش برگشت ...
و برخورد لب هاشون زمزمه های بود توی گوش شهر .

YOU ARE READING
Kaisoo Imagine
Short Storyداستان های ناناص و کیوت و خواستنی🌻🐻🐧 با ⭐و 🗣 از نویسنده حمایت کنید.