Lover

92 25 4
                                    

Author: Naj
•T.me/kaisooficology

-مامور کای هستم از.. ولش کنید مهم نیست فقط سریع باشید قربان
+هی دستمو کندی .. منو از وسط مراسم ازدواجم دزدیدی، میخوام توضیح قانع کننده تری بهم بدی
-فعلا همراه من بیاین وقتی به جای امنی رسیدیم براتون توضیح میدم
نمیتونست منتظر مکث کیونگسو بشه باید فورا از اونجای جهنمی فرار میکردند، خیلی وقت بود که کیونگسو یعنی دکتر دو کیونگسو، نابغه شیمی، رو زیرنظر داشتند و میدونستند قراره چیز مهمی بسازه برای همین بهش فضای بیشتری برای کار میدادن چون اگه کیونگسو با اونا نبود قطعا با دشمن اونا همکاری میکرد و این برای کشور یک خطر بزرگ محسوب میشد تا اینکه یک دختر در پوشش معشوق دکتر وارد بازی شد و شناسایی کامل شده بود ولی نمیتونستند وارد عمل بشند چون اون ماده ای که دکتر داشت روش کار میکرد به شدت حیاتی و خطرناک بود و برای همین فضای فکری رو برای دکتر ایمن کردن به طوری که حتی خودش هم از این موضوع خبر نداشت، تا اینکه نفوذیشون بهشون خبر داد که ماده ساخته شده و دکتر قصد داره اونو برای هدیه ازدواج به همسرش بده و خب معلومه بعد از رسیدن به مقصد هدف ازبین خواهد رفت.
اینطوری مامورکای وارد مراسم شد و بی سروصدا دکتر رو که تازه داشت از دستشویی خارج میشد از اونجا خارج کرد.
+وقتشه بهم توضیح بدی
-چون شما یه احمقید و جون این احمق در خطر بود، بیشتر از این روی اعصابم راه نرو دکتر فقط دنبالم بیا
+ما یکساعته که از هلیکوپتر خارج شدیم و داریم توی این جنگل دور خودمون میچرخیم
+من خسته ام
ولی کای خوب میتونست خودشو در شرایط مختلف کنترل کنه و صدای گوش خراش دکتر رو که فقط مثل ناخن کشیدن روی تخته سیاه عذابش میداد، به گوشه ی ذهنش بسپاره و فقط روی نجات جونش تمرکز کنه.
قرارشون این جنگل نبود چون مسیر قبلی لو رفته بود مجبور شدند از مسیر جنگل به پایگاه مخفی برسند و خب این مسیر برای دکتری که فقط درحال آزمایش بوده سخت به حساب میاد مخصوصا اگه اونو از مراسم عروسیش بدزدن، اون عصبانی بود
دلش میخواست سر یکی خالی کنه
کی اونجا بود جز مامور کای؟
ولی حتی جونی برای غر زدن نداشت برای همین روی انرژی باقی مونده اش تمرکز کرد تا بتونه مسیری که کای انتخاب میکرد رو دنبال کنه
-اینجا میتونید پنج دقیقه استراحت کنید تا من مسیر رو چک کنم ممکنه اینجاهم لو رفته باشه
+ما توی قرن ۲۱ هستیم و تا اونجایی که یادمه تو کره جنگ نداشتیم حداقل تا قبل مراسم عروسیم نداشتیم، پس اینهمه فرار و قایم شدن رو درک نمیکنم
-چون احمقی
کای باصدای ارومی این رو گفت ولی دکتر تیزتر از این حرفا بود و همین یه کلمه کافی بود تا اون دینامیتی که سعی در خنثی کردنش داشت منفجر بشه
+من حتی اگه احمقم باشم برای هرکاریم یه توضیح دارم ولی این تویی که وانمود میکنی همه چی بلدی و احمق نیستی معلومه توی این جنگل گم شدی و بررسی و این حرفا همش مضخرفه، ترسیدی چون دزدی کردی و این ترس مغز پوکت رو از کار انداخته
کای اول با شوک و بعد با پوزخند به فریادهای دکتر گوش میداد و حالا که دکتر عجیب به نفس نفس افتاده بود خندید و سرشو تکون داد
-میرم برمیگردم
همین دوتا کلمه نشون از بی اعتناییش برای حرفای دکتر بود. نجات جونشون فعلا نسبت به عکس العمل مقابل دکتر اولویت داشت و بعدا هم میتونست یه مشت توی صورت خوشگلش بخوابونه.
مسیر رو بررسی کرد
شب رو باید اونجا میموندن، صبح زود به اولین ایستگاه بی سیم مخفی میرسیدند و از وضعیتشون گزارش میدادن فقط این وسط نمیدونست چطوری باید به اون احمق توضیح بده
وقتی برگشت دکتر سرش رو روی زانوهاش گذاشته بود و به درخت تنومندی که با برگهاش بیشتر آسمونو پوشونده تکیه کرده بود.
-یه توضیح مختصر میدم فقط چون وظیفه ی من توضیح نیست و من فقط نیروی عملیاتیم
جونت در خطر بود و اون دختری که میخواستی باهاش ازدواج کنی یه قاتل حرفه ای تو پوشش معشوق بود که بعد از گرفتن ماده حتما میکشتت
و راجع به الان مسیر خطرناکه پس باید یک جا ساکن باشیم و صبح زود حرکت کنیم. این نزدیک یه غار کوچک هست که میتونیم شب رو توش بمونیم. حالا پاشو دنبالم بیا
کیونگسو از گرفتن این همه اطلاعات اونم ازنظر کای به صورت مختصر ولی از نظر اون خیلی زیاد، کاملا شوکه شده بود و میخواست فقط تنها باشه تا این شکستی که تو قلبش حس کرد رو التیام بده
اما کای صبرش دیگه داشت لبریز میشد برای همین دوباره دستش رو گرفت و با خودش به سمت غار کشید، کمی بهش حق میداد ولی ۹۰درصد ذهنش اون رو کودنی میدونست که خام سینه های سفید یک زن شده
با رسیدنشون به غار دست کیونگسو رو ول کرد و خودش گوشه ای نشست تا نفسی تازه کنه
+اون وقعا یه قاتل بود؟
-آره
حالا با دیدن وضعیت کیونگسو دل مامور کای به رحم اومده بود و با ملایمت جواب میداد، تا صبح باید حواسش جمع میبود چه بهتر که با سوالات مختلف دکتر سرش رو کمی گرم کنه
+از کی مراقبمید؟
-از زمان ایده ی ساخت اون ماده
کیونگسو دیگه حالا براش هیچی جز قلب شکسته اش اهمیت نداشت
+از روز اولی که اومد سراغم میدونستید؟
-آره
+چرا جلوشو نگرفتین؟
-چون به تحقیقاتت اسیب میرسید
+پس قلبم چی؟ اون مهم نی؟
-روابط شما برای ما مهم نیست، اولویت ما حفظ جونتونه
کیونگسو باز عصبانی شد و از جا بلند شد و روبه روی کای ایستاد طوری که کای برای دیدن و شنیدنش باید سرشو به سمت بالا میگرفت
+یه دکتر با قلب شکسته مثل مرده متحرک میمونه و این مرده نمیتونه دیگه براتون چیزی بسازه
-مهم نیست، مثل زمان قبل از اون ماده
+درسته برای هیچکس خودِ دو کیونگسو مهم نیست
دکتر با دو زانو روی زمین افتاد و خیره به مکان نامعلوم برای قلب شکسته اش عزاداری میکرد.
کای حال دکتر رو درک میکرد، از دست دادن کسی که برات خیلی مهمه بدجوری داغونت میکنه فقط میخواست دکتر رو آروم کنه تا صبح به مقصد برسند برای همین پاهاش رو دو طرف دکتر باز کرد و خودش رو به سمتش کشید و اون رو به آغوش کشید
کیونگسو شکسته بود
خودش
اعتمادش
قلبش
و ازهمه مهمتر روحش اسیب دیده بود.
-تو دکتر باهوشی هستی بعد از هر اتفاق درس میگیری و برای آینده آماده میشی
کیونگسو پوزخند ارومی زد
+تا الان بهم میگفتی احمق چیشید یکهو باهوش شدم؟
-اون برای این بود که گول خوردی و عصبیم میکرد که نمیخواستی فرار کنی
+من نمیدونستم تو چه باتلاقی گیر کردم
-مهم اینه الان ازش زنده بیرون اومدی
+زنده ای که فقط جسمش نفس میکشه رو بهش میگن زنده؟
-به هرآدمی که ثانیه ای نفس بکشه میگن زنده و تا زمانی که نفس میکشه باید برای نفس بعدیش بجنگه که اگه تسلیم بشه اونی که زجر میکشه اونه چون زمان درحال حرکته، دنیا درحال حرکته حتی جسمی که داره درحال نفس کشیدنه و به کارش داره ادامه میده، اونی که جا میمونه خودشه، اونی زجر میکشه خودشه و درنهایت اونی که باید اهمیت بده خودشه
کیونگسو اروم شده بود و سرش رو روی شونه ی مامور کای گذاشته بود براش مهم نبود که میخواد چی راجع بهش فکر کنه براش این صدا و حس امنیتی که ازش میگیره مهم بود این امنیت باعث آرامشش میشد
+کاشکی به جای اون دختر تو نقش معشوقمو بازی میکردی
کای با این حرفش شوکه شد ولی این حرفش رو به حساب حال بد الانش گذاشت و فقط به نفس هایی که توی آغوشش اروم میشد گوش کرد
و وقتی دکتر خوابش برد اونو اهسته روی زمین گذاشت و خودش تا صبح نگهبانی داد و به جمله ی آخر کیونگسو فکر کرد.
-هی دکتر بیدارشو باید بریم
کیونگسو اول چشمهاشو مالید و بعد از درک مکان دنبال کای راه افتاد و توی راه ذهنش کم کم به حرکت درومد و اتفاقای شب رو مرور کرد تا وقتی به اون جمله ی آخر رسید
شوک زده سرجاش میخکوب شد و کای با دیدن میخکوب شدنش دوباره سری تکون داد و مسیر رفته رو برگشت و دستشو گرفت و به دنبال خودش راهی کرد
-چرا با زور باید راه بری دکتر؟
سکوت کیونگسو تنها جوابی بود که گرفت.
بعداز طی کردن مسیر دوساعته بالاخره به ایستگاه رسیدن و کای وضعیت و مختصاتشون رو گزارش داد و قرار بود هلی کوپتری دیگه دنبالشون بیاد.
روی دو تخت سنگی که نزدیک ایستگاه بود نشسته و هرکدوم در افکار خود غرق بودند.
+کجا میبرنم؟
-سازمان اصلی
+دیگه نمیتونم زندگی معمولی داشته باشم؟
-میتونید به عنوان یه دانشمند توی یه آزمایشگاه مجهز کار کنید
+توام اونجایی؟
این سوال ناخودآگاه به زبونش اومده بود و برای هر پاک کردن یا از بین بردنش دیر بود چون کای اونو شنیده بود و صداقت این سوال رو توی چشمهای دکتر جست وجو میکرد.
-من عملیاتی هستم، و اینکه منو اونجا ببینید احتمالش ۵درصده
+ممنون
-برای؟
+نجات جونم و عذرمیخوام
-بابت؟
+حرفایی که بهت زدم و اون جمله ای که..
-فراموشش کن
هلی کوپتر اومد و با موقعیتی که اونا داشتند امکان فرود نبود برای همین باید با نردبونی که براشون فرستاده شده بود خودشون رو بالا میکشیدن برای کای این مسئله ای نبود و بیشتر نگران دکتر بود
-ترس از ارتفاع که نداری؟
+نه
-خوبه پس پله پله به سمت بالا حرکت کن و منم پشت سرت هواتو دارم
کیونگسو سری تکون داد و طبق حرف کای به سمت بالا حرکت کرد بعد از نشستنش به سمت سازمانی که کای گفته بود حرکت کردن.
-کارت خوب بود مامور کای میتونی دو روزی اینجا استراحت کنی و بعد به ماموریت بعدی بری
-ممنون قربان حتما، فقط حال دکتر خوبه؟ وقتی فهمید دختره بهش خیانت کرده بدجوری شکست
-خوبه و دارند بهش رسیدگی میکنند
کای احترام گذاشت و از اونجا به محل استراحتی که براش معین کرده بودند رفت
روی تخت فلزی اونجا دراز کشید و به سقف زل زد و دوباره غرق حرفی که کیونگسو زده بود شد
خودش بهش گفت فراموشش کنه اما چرا انقدر براش مهم شده بود؟ شاید این برای این بود که تمام مدت کیونگسو زیرنظر کای بوده و وقتی دختری وارد بازی شد اون فقط یکمی حسودی کرده بود و دلیل عصبانیتش از کیونگسو هم همین بود؟
نه اون حق نداره حسی به سوژه ی خودش داشته باشه این کاملا خلاف مقرراته
سرشو به بالشت کوبید و سعی کرد مثل همون حرفی که به کیونگسو زده فراموشش کنه
ولی خودش هم خوب میدونست که فقط زمان میتونه این مسئله رو حل کنه
-قربان باید غذا بخورید، یک روز تمام اینجا هستید و لب به غذا نزدید
+وقتی بدنم طلب غذا نمیکنه چطور میتونم چیزی بخورم؟
ماموری که برای مراقبت از کیونگسو گذاشته بودند، صبور نبود برای همین ظرف غذا رو برداشت از اونجا با اعصابی متشنج خارج شد ولی قبل از رفتن حرفش رو زد
-به درک
توی راهرو کای تصادفا جلوش ظاهر شد
-مامور کای
-مامور چان، این غذا برای دکتر بوده؟
-بله ولی این وعده ی چندمه که براش میبرم و اون احمق چیزی نمیخوره
کای اول با آرامش سینی غذا رو گرفت و بعد با پا ضربه ی محکمی به پای مامور چان زد
-اون زندانی ما نیست یادبگیر چطور احترام کسی رو نگهداری
و بعد بدون توجه به مامور بیچاره به سمت اتاق کیونگسو راهی شد.
اول چند ضربه به در زد و بعد واردشد و سینی غذا رو روی میز گذاشت. کیونگسو هنوز سرش رو بالا نیورده بود و با همون لحن عصبی حرفش رو زد
+گفتم گرسنه نیستم
-یادته که گفتم برای نفس بعدیت باید بجنگی
کیونگسو شوکه سرش رو بالا اورد و به کای که حالا روی صندلی نشسته بود نگاه کرد
+ولی تو گفتی فراموشش کنم
-منظورم به همش نبود فقط
+اینکه معشوقم باشی؟
-اره همون
+من شکسته ترین حالت ممکن رو داشتم و تو اونجا بودی و حمایتم کردی، با آغوشت با حرفات و امنیتی که توی صدات موج میزد
من تحت تاثیر بودم ...
-گفتم که فراموشش کن، لازم نیست هردفعه برام با جزئیات توضیح بدی
+فقط..
-بیا غذاتو بخور یکم سرد شده اما مواد مغزی رو به بدنت میرسونه. تو الان برای یه کشور یا شاید کل دنیا مهمی
+کاشکی به جای همه ی اینا فقط برای یه نفر مهم بودم
-اون دختر رو از ذهنت بیرون کن، چیزی که گذشت رو فقط بسپارش به خاطراتت
کیونگسو سرش رو پایین انداخت و برای ادامه مکالمه تلاشی نکرد و میدونست منظورش از اون یه نفر اون دختر نیست
-من میرم فردا برای ماموریت جدیدی اعزام میشم
غذاتو بخور هرچند کم ولی بخور، کم کم اشتهات برمیگرده و مراقب خودت باش. خداحافظ
+دیگه اینجا نمیای؟
-معلوم نیست کی تموم بشه ولی برای ارائه گزارش شاید بیام شاید هم بسپارم به همکارم
+مراقب خودش باش و زنده بمون
کای سرش رو تکون داد و از اونجا خارج شد ولی یک جمله توی سرش تکرار میشد
-زنده بودن من برای کسی مهم نیست
چهارماه گذشته بود و کیونگسو بعد از دوهفته سعی کرد همونطور که کای گفته بود برای نفس بعدیش بجنگه. نمیدونست تحت تاثیر نجات جونش بوده یا تحت تاثیر نجات روحش حس میکرد در نبود کای یه چیزی کم داره ساعت ها خودش رو توی تحقیق و بررسی مسائل مختلفی که سازمان بهش میداد غرق میکرد ولی شب ها فقط مخصوص کای بود بهش فکر و آرزوهاش رو برای سلامتی اون خرج میکرد.
توی این چهارماه سرگرمی جدیدی پیدا کرده بود که اون اذیت کردن سرآشپز سازمان با ساختن انواع مواد و ریختن توی غذاش بود‌.
حالا داشت ماده ی جدیدی امتحان میکرد که توی دمای جوش تغییر رنگ میداد و احتمالا کل سوپ اون روز رو به رنگ بنفش درمیاورد
آهسته نزدیک آشپزخونه شد و دید دوتا مامور علاوه بر کارکنای اونجا، کار مواظبت رو به عهده گرفتن و کیونگسو به این فکر کرد میتونه گازی بی بو بسازه تا اول همه اشونو بی هوش کنه ولی بعد پشیمون شد چون ممکن بود از آزمایشگاه عزیزش به بیرون پرتش کنند
+اه کاشکی کای اینجا بود
-که چیکار کنم؟
کیونگسو اصلا حواسش نبود دستش رو روی بینیش گذاشت
+هیییش آرومتر
-از چی داری اینطوری قایم میشی؟
کیونگسو عصبانی شد و اون سرباز مزاحم رو هل داد به سمت کنار و وقتی خواست توی صورتش محکم بگه "هیییش" سرجاش خشک شد و دستاش شل شد
-زورت زیاد شده ها
کای لبخندی زد و دستش رو جلوی صورت کیونگسو تکون داد
-هی دکتر صدامو میشنوی؟
کیونگسو با یاداوری جایی که هستند سریع دست کای رو کشید و به سمت آزمایشگاه دوید
-حقیقتا زورت زیاد شده نکنه سرم سوپرسرباز کاپیتان امریکا رو ساختی؟
+تو اینجا .. نه اونجا چیکار میکردی؟
-اومدم ازمایشگاه دیدنت ولی پیدات نکردم گفتم شاید تو راهروها باشی که اون گوشه پیدات کردم
+چهارماه گذشته
-ازچی؟
+از رفتنت
-گفتم که میرم عملیات و زمان نداره و ممکنه همیشگی باشه
کیونگسو ناراحت دوباره سرش رو به زیر انداخت و با صدای آرومی گفت
+از همین میترسیدم که دیگه نیای
کای لبخند دندون نمایی زد
-دلتنگ دزدت شده بودی که مراسمت رو بهم زد؟
+توی این چهارماه حرفامو یادت نرفته؟
-زمان زیادی نیست برای فراموشی
+فکر کردم یادت رفته
-تک تکشو یادمه
+نقشمو خراب کردی
کیونگسو دستپاچه بحث رو عوض کرد و عصبی شروع به راه رفتن توی آزمایشگاه کرد
-کدوم نقشه؟
+قرار بود غذای آشپز کیم رو بنفش کنم
کای اول کمی فکر کرد و بعد صدای خنده اش تمام آزمایشگاه رو برداشت
-پس ما اینجا یه جوجه جاسوس داریم که غذاهای کیم رو رنگی میکنه
+من جاسوس نیستم فقط اینجا حوصله ام سر میرفت، هیجان اینکه یواشکی خودتو به غذای کیم برسونی آدرنالین لازم برای بدنمو تامین میکرد
-خوبه پس برای چی ارزو کردی که اونجا باشم؟
+چون جدیدا دوتا مامور گردن کلفت از آشپزخونه مراقبت میکنه و این همش زیر سر اون کیمه
-خب بریم ماموریت رو تموم کنیم مامور دو
+جدی؟
-راه بیافت
کیونگسو خوشحال از اینکه نقشه ی امروزشم عملی میشه با کای به سمت آشپزخونه راه افتاد
و وقتی نزدیک اونجا شدن چند مامور داشتند از در ورودی خارج میشدند برای همین هردو توی درزی که ما بین دیوار و کمدی که وسایل آشپزها توش قرار داشت قایم شدن
انقدر جا کم بود که انگار هردو داشتند درهم حل میشدند
کای سرشو پایین خم کرد و به کیونگسویی که با چشمهای لرزون از ترس یا شاید هیجان بهش خیره بود نگاه کرد‌. زمان هیچی رو حل نکرده بود حتی چیزی رو هم فراموش نکرده بود فقط حس دلتنگی کای رو افزایش داده بود که بلافاصله بعد از ماموریت خودشو به سازمان رسوند تا به بهانه ی گزارش کیونگسو رو ببینه و حالا اون به فاصله ی یک نفس در روبه روش ایستاده بود و قلب کای رو توی چشمهای قهوه ایش ذوب میکرد.
چشمهاش رو بست سرشو آروم پایین اورد
چشماهای کیونگسو هم بسته شد توی این چهارماه اندازه چهل سال به اون شب فکر کرده بود و با پرس و جو از مامورای دیگه کمی ازش اطلاعات گرفته بود تا بهتر بشناستش و این نزدیکی چیزی بود که توی این چهارماه زیاد تصور کرده بود، اونم مشتاق این بوسه بود
کای با کمی مکث بالاخره لب بر لب کیونگسو گذاشت و با تمام دلتنگی این بوسه رو رهبری کرد
دلتنگی ای که دوطرفه بود، کسی نمیدونست کی کمتر یا بیشتر دلتنگه و تنها چیزی که میدونستند این بود که هم رو با تمام وجود میخوان
-این صدای چیه؟ اونجا چه خبره؟
کای و کیونگسو دست از بوسه کشیدند و با قلبی که ضربانش رو به هزار بود به همدیگه نگاه میکردند
-هنوزم سر حرفت هستی؟
+میخوام که معشوقم باشی
-پس بیا اول از دست آشپز کیم فرار کنیم
+قبوله

Kaisoo ImagineWhere stories live. Discover now