Author: IAN
•T.me/kaisooficologyبعد از پارک کردن ماشین و خاموش کردنش کمربندشو باز کرد، نگاهشو به کیونگسوی حیرون انداخت که هنوز توی شوک بود، ولی مثل اینکه کای خونسرد بود
کای وقتی دید حرکتی نمیکنه گفت:
_نمیخوای پیاده شی کوچولو؟
کیونگ نیم نگاهی بهش کرد و بعد از باز کردن کمربندش پیاده شد، کای هم بعد از قفل کردن ماشینش همقدم پسر شد و باهم وارد کلاب شدن، روی صندلی های پایه بلند نیلی رنگ نشستن و کای بعد از پرسیدن نظر کیونگسو دوتا کوکتل بلوبری برای هردوشون سفارش داد، جمعیتی از ادما وسط کلاب معرکه گرفته بودن و بدناشونو هماهنگ با آهنگ کوبه ای و تندی که داشت پخش میشد تکون میدادن، نورهای آبی و تک و توک سفیدی که داشت سرتاسر کلاب میچرخید فضای کلاب رو هیجانی تر میکرد، گوشه و کنار بار دختر و پسرای زیادی در حال بوسیدن و مارک کردن هم بودن و بعضیاشونم راهشون به اتاق های بار کشیده شده بود؛
در اون موقعیت کیونگسو و کای همزمان داشتن با احساساتشون کشتی میگرفتن
کیونگسو با هیجان، استرس، ذوق
کای با خوشحالی، انتظار، آرامش
کای سر حرف رو باز کرد: هی
کیونگ سرشو چرخوند و لبخندی زد
_نمیخوای اسمتو بگی، توی ماشین هم که روزه سکوت گرفته بودی
+کیونگسو، اسمم کیونگسوعه
_خوشبختم کیونگسو، منم کایم
+منم همینطور کای
_چند سالته؟
+بیست و پنج
_اوه واقعااا؟
کیونگسو خندید، انتظارشو داشت، خب بازم طبق معمول صورت بیبی فیسش اصلا سنشو صدق نمیکرد
+آره، میگن که بهم نمیخوره ولی خب نظر خودم این نیست، واقعا اونقدراهم بیبی فیس نیستم
_بلند شو
کیونگسو پوکر نگاهش کرد
_بلند شو دیگه
کیونگ بلند شد و ایستاد، کای با سر بهش اشاره کرد
_بیا اینجا
کیونگسو خندید ولی بهش نزدیک شد، کای کمرشو گرفت با حالت بغل طوری پسر رو بین پاهاش قرار داد و دستاشو دور بدنش حلقه کرد
_ببین نه تنها بیبی فیسی بلکه خیلیم کوچولو و بغلی هستی، حالا حدس بزن من چند سالمه
کیونگسو با اینکار کای شوکه شد ولی سعی کرد زیاد هول نکنه، برای بار صدم به چهره الماسی کای و قدوهیکل تراشیدش نگاه کرد
+بیست و پنج؟!همسن منی شاید
_من بیست و چهار سالمه
+بویاااا،از من کوچکتری کههه، تو کم کمش بیست و پنج بهت میخوره
کای خندید
_مرسی واقعا از تعاریفت در مورد جوون بودنم، ولی عجب تناقضی داریما کیونگ، تو کوچولو و بزرگتر، من درشت و کوچیکتر
+خفه شو
کای بازم خندید، کیونگسو به پاهای کوتاه و کیوت خودش نگاه کرد که بین پاهای بلند و مردونه کای قرار داشتن، لعنتی چرا انقد پاهاش بلند و جذاب بودن، به کمرش رسید، کمری که دستای برنزه کای با اون ناخنای لاک خوردش دورش حلقه شده بود و تن هاشون که خیلی بهم نزدیک بودن
_نوشیدنیتو بگیر بیب
کیونگسو کوکتلشو از کای گرفت و نی شو به لباش نزدیک کرد یکم ازش نوشید و برش گردوند روی کانتر، خب، وقتش بود تا پشیمون نشده سریع و سیر سوالشو بپرسه
_تو گیی؟
+آره
_از کی فهمیدی
+از وقتی تورو دیدم
کیونگ متعجب با چشمای درشت اکلیلیش نگاهش کرد و کای زد زیر خنده
+لعنتی هرکاری میکنم که فقط اینجوری نگام کنی
کیونگسو اخم کرد و مشتی به رونش زد که کای سریع مچشو گرفت و دوتا دستاشو پشت کمرش برد و نگهشون داشت، اخم کیونگسو پاک شد و کای با پوزخند ته مونده خندش به چشمای پسرک نگاه کرد
_تو چی بیبی؟
+هستم که اومدم بوسیدمت و ازت خواستم باهام بیای بیرون دیگه
_چرا دیگه منو نمیبوسی، دلو جراتت توی دسشویی آرایشگاه داشت کار دستت میداد، الان چرا مظلوم شدی
کیونگ بلافاصله لباشو به لبای کای چسپوند و شروع کرد به بوسیدنشون، کای تعجب کرد ولی بیشتر از اون خوشحال شد، با یکی از دستاش مچای کیونگو نگه داشت و با دست دیگش کمرشو محکمتر گرفت و به خودش چسپوند و کنترل بوسه رو به عهده گرفت، بعد از چند دقیقه که مطمعن شد نفس کیونگسو بالا نمیاد و نیاز به اکسیژن داره و الان باید بهش استراحت بده دست از سر لباش بر داشت و سمت گوشش رفت و لاله گوشش رو به دهن گرفت، کیونگسو لباشو گاز گرفت و ناله ارومی کرد
کای لحظه ای از پوست نرم و شیرین کیونگسو دل کند و نگاهی به اطرافش انداخت، مثل اینکه زیادی داشتن راحت کار میکردن، اوکی بهتره فکر دیگه ای کنه، کیونگسو که حالا دستاش از بین دستای کای آزاد شده بودن چنگی به کت لی آبی رنگ پسر لاک اکلیلی زد و خواست دوباره ببوستش که کای مانع شد و خمار و جدی نگاهش کرد
_هنوز کارم باهات زیاده بیبی ولی اینجا جاش نیست.

YOU ARE READING
Kaisoo Imagine
Short Storyداستان های ناناص و کیوت و خواستنی🌻🐻🐧 با ⭐و 🗣 از نویسنده حمایت کنید.