Part 21

657 88 48
                                        

ĐΔŘҜ ΜƗŇĐ

Oops! This image does not follow our content guidelines. To continue publishing, please remove it or upload a different image.

ĐΔŘҜ ΜƗŇĐ

پارت بیست و یکم

●●●

نمی‌دانست با چه حالی خودش را به بهداری زندان رساند.‌ با تشویش و اضطراب ، بین اتاق ها می گشت.
نگران بود.
نگران حال پسری بیگناه که قربانی قانون نا به سامان این کشور شده بود.
در نهایت بعد از مدتی گشتن او را پیدا کرد.
بی حال تر از همیشه و با پوستی رنگ پریده ، روی تخت افتاده بود. به سقف ترک خورده بالای سرش خیره بود .
مدتی طول کشید تا متوجه حضور وکیل شود.
به آهستگی کمی جابجا شد و به بالش پشت سرش تکیه داد.
روی پیشانی ، درست بالای ابروی راستش زخم خورده بود و تنها مقصد نگاه وکیل هم همان جا بود. مرد نفس نفس میزد ولی پسر با نگاهی مبهم به او خیره بود.
احساس بدبختی می کرد ،احساس مرگ. تنها مرور طعنه هایی که شنیده بود کافی بود تا بخواهد به هر قیمتی از آنجا فرار کند‌.

مدتی در سکوت به هم خیره بودند. وکیل در چهارچوب در ایستاده بود ، قلبش با دیدن وضعیت پسر لرزیده بود. بی پناه تر از همیشه دیده می شد...

قدمی جلو آمد که اشک های پسر جاری شدند.
به گام هایش سرعت بخشید و نزدیک تخت ایستاد.

" جونگکوک؟"

پسر ، بی حرف به آستین کت وکیل چنگ زد و بدون اینکه سر بلند کند ، لب زد.

" تروخدا.. نزار اینجا بمونم.
من میمیرم "

با بهت دستش را گرفت

" ببینمت "

سرش را بلند کرد و با چشمانی ابری و بغض نفس گیری در گلو به مرد نگاه کرد.

" خواهش میکنم منو از اینجا ببر
من‌نمیتونم
نمیتونم اینجا بمونم "

به وکیل التماس می کرد و اشک می ریخت. نفس مرد بزرگتر گرفت، قلبش فروریخت.
چه باید میگفت ؟
می دانست کلمات قادر نبودند پسر شکسته روبرویش را آرام کنند.
بازوهایش را گشود و سر پسر را به سینه فشرد.
پسر که با صدای بلندتری شروع به گریه کرد ، مقابله با بغض برای مرد سخت تر شد .
چقدر دلش می‌خواست می‌توانست همان لحظه او را از زندان فراری دهد..

" خواهش می‌کنم آقای کیم...
من اینجا میمیرم "

با اخم ، انگشتانش را میان موهای پسر رقصاند و نوازشش کرد‌.

𝐃𝐀𝐑𝐊 𝐌𝐈𝐍𝐃 | ذهن تاریکWhere stories live. Discover now