Part 29

556 81 66
                                        

ĐΔŘҜ ΜƗŇĐ

Oops! This image does not follow our content guidelines. To continue publishing, please remove it or upload a different image.

ĐΔŘҜ ΜƗŇĐ

پارت بیست و نهم

" در تاریکی همه چیز نزدیک تر و ممکن تر از آن است که به نظر می رسد ."

_دانته

●●●

فنجان قهوه را با احتیاط روبروی زن قرار داد و پشت میزش برگشت. روی صندلی چرمی مورد علاقه اش جا خوش کرد و برگه سفیدی پیدا کرد تا یادداشت بردارد.

" اجازه میدین برای اینکه نکته ای جا نمونه حرفهاتون ضبط بشه ، خانم؟"

زن میانسال به حدی درگیری ذهنی داشت که سوال وکیل را نشنید.

" خانم ؟"

با عذرخواهی از مرد ، حواسش را جمع کرد و سری به نشانه تایید تکان داد.

" بله ، مشکلی نداره."

با فعال کردن ضبط صوت ، به چهره مشوش زن نگاه کرد.

" من آماده شنیدنم. "

زن جرعه ای قهوه نوشید و انگشتانش را در هم گره کرد .

" من ، سونگ مین هه ، همسر سرایدار عمارت کیم و خدمتکار منزلشون هستم. به مسیح و انجیلش قسم میخورم که چیزی به جز حقیقت نگم ."

مرد با تایید ، به صندلی تکیه داد و اشاره کرد.

" بسیار خوب ، شروع کنید"

با صدای آرامی شروع به تعریف کرد.

" من حدود پونزده سال ، برای خاندان کیم کار کردم. همراه همسرم ، منم غذا پختم و نظافت کردم ، همیشه هم قدردان لطف و محبت آقای کای بودم."

با سوزش اشکی در چشمش ادامه داد.

" من و همسرم هیچ وقت بچه دار نشدیم، نه اینکه دوست نداشته باشیم ها ؛ نه، نتونستیم.
هرینه دوا درمونش هم خیلی زیاد بود و ما از پسش بر نمی اومدیم. برای همین از وقتی که اون پسر جوون پا به عمارت گذاشت ، من بهش حس مادری داشتم."

𝐃𝐀𝐑𝐊 𝐌𝐈𝐍𝐃 | ذهن تاریکWhere stories live. Discover now