ذهن تاریک[ ویکوک]
زمان آپ : نامشخص
Genre : mystery, crime, angst, romance , dram
داستان نگاشتن دوباره تاریخ به دست وکیل کهنه کار دادگستری سئول
علی رغم تمامی فسادها و بی عدالتی هایی که گریبان پرونده جدید او را گرفته، میتواند جلوی اعدام پسری را ب...
Oops! This image does not follow our content guidelines. To continue publishing, please remove it or upload a different image.
ĐΔŘҜ ΜƗŇĐ
پارت بیست و هشتم
«زخمهایت را نشانم بده، تا بدانم چگونه باید دوستت بدارم؛ تا یاد بگیرم چگونه نوازشت کنم.»
●●●
قدم های آهسته ای برمیداشت و به سمت بخش بستری می رفت. با دیدن هیونسو که در سالن و پشت در اتاق نشسته بود ، جلو رفت.
" هیونسو؟ "
از جا بلند شد و به او دست داد.
" سلام تهیونگ ، مژده بده که به هوش اومده "
با لبخند سری تکان داد و از او تشکر کرد.
" ممنونم که این چند روز اینجا مراقبش بودی ، اگه انقدر سرم شلوغ نبود ، خودم کنارش می موندم."
با لبخندی در جواب مرد ، نگاهی به چهره خسته و سیاهی زیر چشمان وکیل انداخت.
" حتما خیلی خسته ای ، به هرحال باید یه جوری کمکت می کردم مرد."
مدتی بعد وارد اتاق پسر شد . در کنار تخت فلزی او ایستاد و با نگرانی نگاهش کرد. رنگ به چهره اش برگشته بود و بی توجه به حضور وکیل به ترک سقف زل زده بود ، انگار که ذهنش مشغول بود.
" سلام جونگکوک "
بالاخره چشم از سقف برداشت و همانطور که دراز کشیده بود، سرش را به سمت چپش ، جایی که مرد ایستاده بود چرخاند.
با لبخند محوی به او سلام کرد .
" سلام آقای کیم "
وکیل در اقدامی عجیب و غیر منتظره ، با محبت خم شد و پیشانی پسر را بوسه زد.
بدون فاصله گرفتن ، به زخم گوشه چشمش نگاه کرد . پسر با چشمانی که از شدت شوک هیچ حسی را منتقل نمیکردند، متقابلا به او چشم دوخت.
با لبخند کجی که به لب نشاند، دستی به سرش کشید و به نرمی زمزمه کرد.
" خیلی نگرانم کردی . مگه قرار نبود بیشتر مراقب خودت باشی پسر؟"
بلافاصله بعد از شنیدن لحن صدای مرد ، احساس به چهره اش برگشت و اشک به چشمانش هجوم برد.
" وقتی همه اطرافیانت دست به دست هم میدن تا نابودت کنن ، مراقبت از خودت کار آسونی به نظر نمیاد آقای کیم..."