ذهن تاریک[ ویکوک]
زمان آپ : نامشخص
Genre : mystery, crime, angst, romance , dram
داستان نگاشتن دوباره تاریخ به دست وکیل کهنه کار دادگستری سئول
علی رغم تمامی فسادها و بی عدالتی هایی که گریبان پرونده جدید او را گرفته، میتواند جلوی اعدام پسری را ب...
Oops! This image does not follow our content guidelines. To continue publishing, please remove it or upload a different image.
ĐΔŘҜ ΜƗŇĐ
پارت بیست و چهارم
●●●
"آدم هایی که روح بزرگی دارند عقده های کمتری دارند، شعور بیشتری دارند و قلب مهربانتری... برای همین نباید از آنها ترسید،
آدم های کوچک و حقیر با عقده های بزرگ، ترسناکترند... چون از صدمه زدن به دیگران هراسی ندارند."
●●●
با چشمانی غم زده و شاید خشمگین به دیوار روبرویش خیره بود. در بازداشتگاه بدبو و کثیفی زندانی بود که بوی الکل از همه جا به مشام می رسید و حالش را به هم می زد. اورکت بلندش را زیرش انداخته بود و تکیه به دیوار زده، به فکر راه حل بود.
قفل درب آهنی با صدای بلندی باز شد. سربازی با وحشی گری از زمین بلندش کرد و به سمت اتاق فرمانده برد.
میان راه با خشم دستش را آزاد کرد .
" خودم میتونم بیام"
با رسیدن به اتاق رئیس پلیس ، تمام نفرتش را در نگاهش جمع کرد و به او چشم دوخت.
مرد خندید و سیگارش را روی زمین انداخت.
" ببین پارک ! ببین چطوری نگاهم میکنه؟ آخه من چرا باید آزادش کنم؟"
با اخم به مخاطب مرد خیره شد ، دادستان؟
با خمیازه از جایش بلند شد و روبروی وکیل ایستاد.
" ببین چه دردسری درست کردی آقای وکیل . آخه اون پیرمرد و به کشتن دادی، خودت هم با پلیس درگیر شدی ؟ نمیگی این پرونده منه ، من باید این وقت شب بیام آزادت کنم؟"
با پوزخند به دادستان خیره شد
" بیخیال جناب دادستان! اینجا همه خوب میدونیم کاری که نفعی برات نداشته باشه رو انجام نمیدی. چرا میخوای منو آزاد کنی ؟ چه سودی برات داره ؟"
بلند خندید و دستی به شانه وکیل زد. کمی خم شد و در گوش مرد زمزمه کرد.
" خیلی خوب منو میشناسی کیم . آره خب ، دوست ندارم رقیبم بازداشتگاه باشه . رقیبم باید بره مدرک پیدا کنه تا توی دادگاه ، منصفانه ببازه. میدونی که من از بازی ناجوانمردانه خوشم نمیاد . "