Part 24

669 86 37
                                        

ĐΔŘҜ ΜƗŇĐ

Oops! This image does not follow our content guidelines. To continue publishing, please remove it or upload a different image.

ĐΔŘҜ ΜƗŇĐ

پارت بیست و چهارم

●●●

"آدم هایی که روح بزرگی دارند
عقده های کمتری دارند،
شعور بیشتری دارند
و قلب مهربانتری...
برای همین نباید از آنها ترسید،

آدم های کوچک و حقیر با عقده های بزرگ، ترسناکترند...
چون از صدمه زدن به دیگران هراسی ندارند."

●●●

با چشمانی غم زده و شاید خشمگین به دیوار روبرویش خیره بود.
در بازداشتگاه بدبو و کثیفی زندانی بود که بوی الکل از همه جا به مشام می رسید و حالش را به هم می زد.
اورکت بلندش را زیرش انداخته بود و تکیه به دیوار زده، به فکر راه حل بود.

قفل درب آهنی با صدای بلندی باز شد.
سربازی با وحشی گری از زمین بلندش کرد و به سمت اتاق فرمانده برد.

میان راه با خشم دستش را آزاد کرد .

" خودم میتونم بیام"

با رسیدن به اتاق رئیس پلیس ، تمام نفرتش را در نگاهش جمع کرد و به او چشم دوخت.

مرد خندید و سیگارش را روی زمین انداخت.

" ببین پارک ! ببین چطوری نگاهم میکنه؟
آخه من چرا باید آزادش کنم؟"

با اخم به مخاطب مرد خیره شد ، دادستان؟

با خمیازه از جایش بلند شد و روبروی وکیل ایستاد.

" ببین چه دردسری درست کردی آقای وکیل .
آخه اون پیرمرد و به کشتن دادی، خودت هم با پلیس درگیر شدی ؟ نمیگی این پرونده منه ، من باید این وقت شب بیام آزادت کنم؟"

با پوزخند به دادستان خیره شد

" بیخیال جناب دادستان!
اینجا همه خوب میدونیم کاری که نفعی برات نداشته باشه رو انجام نمیدی.
چرا میخوای منو آزاد کنی ؟‌
چه سودی برات داره ؟"

بلند خندید و دستی به شانه وکیل زد.
کمی خم شد و در گوش مرد زمزمه کرد.

" خیلی خوب منو میشناسی کیم .
آره خب ، دوست ندارم‌ رقیبم بازداشتگاه باشه . رقیبم باید بره مدرک پیدا کنه تا توی دادگاه ، منصفانه ببازه.
میدونی که من از بازی ناجوانمردانه خوشم نمیاد . "

𝐃𝐀𝐑𝐊 𝐌𝐈𝐍𝐃 | ذهن تاریکWhere stories live. Discover now