" Last Part "

749 73 73
                                        

ĐΔŘҜ ΜƗŇĐ

Oops! This image does not follow our content guidelines. To continue publishing, please remove it or upload a different image.

ĐΔŘҜ ΜƗŇĐ

پارت آخر

●●●

" جونگکوک! بزنش..!"

صدای مرد در گوشش اکو می شد.
به اسلحه در دستانش نگاه کرد و اشک ریخت ، ماموران پلیس روبروی او و درست پشت سر وکیل ایستاده بودند و تفنگ هایشان را ، رو به او گرفته بودند.

" اسلحه ات و بزار زمین و عقب بایست!"

دادستان با فریاد دیگری صدایش زد.

" جونگکوک بهت میگم بکشش!"

چشمان هردو ، خیس از اشک بود.
نیرویی در درونش به او دستور می داد که ماشه را بکشد ، اختیار انگشتانش را نداشت.

وکیل با اضطراب به او خیره بود و تکرار می کرد.

" جونگکوک ...
اسلحه رو بنداز.. جونگکوک ازت خواهش میکنم
بهش گوش نکن!"

موضوع این نبود که به او گوش بدهد یا نه ، او دیگر کنترل ذهنش را نداشت.
ذهنش تاریک شده بود.. اما ناخواسته اشک می ریخت و قلبش درد می کرد.

" اسلحه ات و بزار زمین وگرنه شلیک میکنم!"

پلیسی فریاد زد .
از طرف دیگر ، دادستان با خشم به او نزدیکتر شد.

" بهت میگم بزنش!"

انگشتش روی ماشه لرزید و بالاخره آن را فشرد ، وکیل با وحشت چشمانش را بست.
صدای شلیک در فضا طنین انداز شد ، یک،  دو ..سه شلیک؟

او که چشم بسته بود و آماده پذیرایی از مرگ بود ؛ ناگهان با احساس نکردن هیچ دردی ، به خودش آمد و نگاهش را به روبرویش داد.
دادستان خشمگین را دید که فریاد می کشید " کثافت!  خشاب اسلحه رو خالی کرده بود؟ لعنتی!"
مامورانی را دید که با تنه محکمی اورا کنار زدند و به سرعت به داخل خانه اش هجوم آوردند تا دادستان را دستگیر کنند ، او زمین خورد و انگار هنوز ، منتظر سرانجام آن سه گلوله بود.
به لباس خودش نگاه کرد ، نه پارگی و نه خونی...

چشم چرخاند و با دیدن صحنه دلخراشی ، نفسش برید . حیران و آشفته روی زمین خزید و جلو رفت .

𝐃𝐀𝐑𝐊 𝐌𝐈𝐍𝐃 | ذهن تاریکWhere stories live. Discover now