ذهن تاریک[ ویکوک]
زمان آپ : نامشخص
Genre : mystery, crime, angst, romance , dram
داستان نگاشتن دوباره تاریخ به دست وکیل کهنه کار دادگستری سئول
علی رغم تمامی فسادها و بی عدالتی هایی که گریبان پرونده جدید او را گرفته، میتواند جلوی اعدام پسری را ب...
Oops! This image does not follow our content guidelines. To continue publishing, please remove it or upload a different image.
ĐΔŘҜ ΜƗŇĐ
پارت آخر
●●●
" جونگکوک! بزنش..!"
صدای مرد در گوشش اکو می شد. به اسلحه در دستانش نگاه کرد و اشک ریخت ، ماموران پلیس روبروی او و درست پشت سر وکیل ایستاده بودند و تفنگ هایشان را ، رو به او گرفته بودند.
" اسلحه ات و بزار زمین و عقب بایست!"
دادستان با فریاد دیگری صدایش زد.
" جونگکوک بهت میگم بکشش!"
چشمان هردو ، خیس از اشک بود. نیرویی در درونش به او دستور می داد که ماشه را بکشد ، اختیار انگشتانش را نداشت.
موضوع این نبود که به او گوش بدهد یا نه ، او دیگر کنترل ذهنش را نداشت. ذهنش تاریک شده بود.. اما ناخواسته اشک می ریخت و قلبش درد می کرد.
" اسلحه ات و بزار زمین وگرنه شلیک میکنم!"
پلیسی فریاد زد . از طرف دیگر ، دادستان با خشم به او نزدیکتر شد.
" بهت میگم بزنش!"
انگشتش روی ماشه لرزید و بالاخره آن را فشرد ، وکیل با وحشت چشمانش را بست. صدای شلیک در فضا طنین انداز شد ، یک، دو ..سه شلیک؟
او که چشم بسته بود و آماده پذیرایی از مرگ بود ؛ ناگهان با احساس نکردن هیچ دردی ، به خودش آمد و نگاهش را به روبرویش داد. دادستان خشمگین را دید که فریاد می کشید " کثافت! خشاب اسلحه رو خالی کرده بود؟ لعنتی!" مامورانی را دید که با تنه محکمی اورا کنار زدند و به سرعت به داخل خانه اش هجوم آوردند تا دادستان را دستگیر کنند ، او زمین خورد و انگار هنوز ، منتظر سرانجام آن سه گلوله بود. به لباس خودش نگاه کرد ، نه پارگی و نه خونی...
چشم چرخاند و با دیدن صحنه دلخراشی ، نفسش برید . حیران و آشفته روی زمین خزید و جلو رفت .