Part 32

562 72 17
                                        

ĐΔŘҜ ΜƗŇĐ

Oops! This image does not follow our content guidelines. To continue publishing, please remove it or upload a different image.

ĐΔŘҜ ΜƗŇĐ

پارت سی و دوم

در نهايت عقل نجواهاىِ قلب را فراموش مى كند
و جنگ براىِ هميشه به پايان مى رسد …


●●●

دادگاه ملی سئول

در راهروی طولانی دادگستری جلو می رفت و با اضطراب ، دفاعیاتش را مرور میکرد که چشمش به دادستان افتاد.
او که با دیدن وکیل ، ابرویی بالا انداخته بود و با عصبانیت به یقه کتش چنگ زده بود ، با پوزخند لب زد.

" برای امروز آماده ای وکیل کیم؟"

با نگاه خیره ای که بیشتر ترسناک بود تا ترسیده،  جواب داد.

" من برای دفاع از موکلم آماده ام ، سوال اینه که تو برای زندان آماده‌ای؟ "

بدون تغییر زاویه نگاهش ، به او نزدیک شد.

" برای اینکه باقی روزای عمرت و توی زندان شب کنی و هر روز با آرزوی مرگ ، بخوابی و بیدار بشی ، برای اینکه تاوان بدی ، آماده ای جناب پارک؟"

دادستان با خنده ظاهری ، سری تکان داد اما در درون وحشت کرده بود.

" به توهماتت ادامه بده کیم "

وکیل بی حرف اضافه ، اورا تنها گذاشت و با قدم های مصممی به سمت موکلش رفت. پسر با دستبندی دور مچ هایش ، روی صندلی انتظار همراه سربازی نشسته بود.
دیگر خبری از آن پسر همیشه نگران و ترسيده نبود ، نگاهش دیگر تیره و تار شده بود و چشمانی بی فروغ داشت.

وکیل با رسیدن به او ، دستی به موهای پریشانش کشید.

" جونگکوک؟"

سرش را بلند کرد و وکیل توانست سرخی را اطراف آن تیله های مشکی ، ببیند.

" سلام آقای کیم.. کی نوبت ماست؟"

با نگرانی به سمتش خم شد و بی توجه به سوالش ، پرسید.

" نخوابیدی یا گریه کردی ؟"

با خنده ریزی ، سرش را پایین انداخت و با حلقه های دستبند بازی کرد.

" خیلی وقته جواب سوالتون ، هر دو مورده .."

𝐃𝐀𝐑𝐊 𝐌𝐈𝐍𝐃 | ذهن تاریکWhere stories live. Discover now