Part 25

698 80 51
                                        

ĐΔŘҜ ΜƗŇĐ

Oops! This image does not follow our content guidelines. To continue publishing, please remove it or upload a different image.

ĐΔŘҜ ΜƗŇĐ

پارت بیست و پنجم


"به من بگو از چه می‌ترسی، تا به تو بگویم بر تو چه گذشته است..."

- دانلد وینی کات

●●●

دوباره با کابوس وحشتناکی از خواب پرید. نفس نفس می زد و تمام صورتش خیس بود.

کابوسهای اخیرش،  خیلی وحشتناک بودند.
خواهرش  فریاد می زد و کمک می خواست ، اما او در اتاقی شیشه ای زندانی بود. می دید که غریبه ای جانگ هوا را کتک می زد اما راه نجاتی نداشت.

یونسوک که مشغول سیگار کشیدن بود و روی تختش دراز کشیده بود ، به سمت پسر چرخید.

" خوبی ؟"

با نگاه ترسیده و چشمانی گشاده به مرد خیره شد. نمی‌دانست مرد در چهره‌ اش چه دید که ترسید .

" هی هی ! چرا این شکلی ای ؟"

با اخم از جایش بلند شد و لیوان آبی به دستش داد.

" یکم آب بخور ،  نفس بکش پسر !"

از ترس نفس نفس می زد ، لیوان آب را به لبهایش نزدیک کرد اما با لرزیدن دستش، زمین افتاد و شکست. نوچه های یونسوک که در اتاق بودند شروع به خندیدن کردند که مرد بزرگتر با نگاه ترسناکی سکوتشان را خرید.

با احتیاط تکه های شکسته را جمع کرد و گلایه ای نکرد.

" م..معذرت میخوام هیونگ "

" اشکالی نداره "

بعد از جمع کردن تکه های لیوان به سمت پسر چرخید و کنارش جا گرفت.

" دوباره کابوس دیدی ؟"

با پاک کردن اشک‌هایش ، جواب داد

" خواب خواهرم و دیدم. داشتن می‌زدنش و من نميتونستم کاری کنم. داد میزدم ، میخواستم از زندانی که توش بودم فرار کنم اما نمیشد.."

یونسوک که می دانست خواهرش چطور از دست رفته به پسر نگاه کرد.

" بدترین حس دنیاست ، حق داری انقدر حالت بد باشه"

𝐃𝐀𝐑𝐊 𝐌𝐈𝐍𝐃 | ذهن تاریکWhere stories live. Discover now