Oops! This image does not follow our content guidelines. To continue publishing, please remove it or upload a different image.
ذهن تاریک
پارت سی و هفتم
چنان که ابر، گره خورده با گریستنش
چنان که گل، همه عمرش مسخّرِ شادی است
چنان که هستیِ آتش اسیر سوختن است
تمام پویه ى انسان
به سوی آزادی است ...
●●●
با هماهنگی مسئول زندان، برای آخرین بار در راهروی نمور و تنگ زندان قدم برمیداشت.
سربازهایی که بوی تند سیگار بر روی لباسهایشان خودنمایی میکرد ، همراهی اش میکردند.
اما او آنجا نبود برای یک سلام تلخ ، بلکه آنجا بود برای یک وداع شیرین ، برای خداحافظی ای که شاید به درازای عمرش می بود.
همان آدمها، همان نگاه ها ، همان قضاوت ها ، ولی اینبار ، دیگر برایش اهميت نداشت.
با لبخند به همه نگاه میکرد و منتظر رسیدن به سلول خودش بود. جایی که باید از کسی که در سیاهترین روزهای عمرش پناهش بود، خداحافظی میکرد.
" یونسوک هیونگ؟"
به محض دیدنش، از روی تخت پایین پرید.
با خوشحالی به سمت جونگکوک رفت و در آغوشش کشید.
" پسر!
چقدر خوشحالم که آزاد شدی ! "
با لبخند، آغوشش را پذیرفت.
کمی بعد به او نگاه کرد و با قدردانی ، لب زد.
" ممنونم هیونگ.. اگه شما کمکم نمیکردین ، این چند وقت خیلی برام سخت تر میگذشت."
مرد خندید و سری تکان داد.
" کاری نکردم پسر، فقط امیدوارم بری و دیگه هیچ وقت برنگردی! "
" منم امیدوارم شما زودتر آزاد بشین. "
با احترام به او تعظیم کرد.
" خداحافظ هیونگ ، امیدوارم سری بعد جای بهتری همدیگه رو ببینیم "
با خوشحالی دستش را فشرد.
" خیلی مراقب خودت باش جونگکوک.
به وکیل کیم بگو دمش گرم ، بگو کارش حرف نداره! "
خندید و به سمت در خروجی قدم برداشت.
با هر قدمی که بر می داشت، خاطره ای تلخ را در همان راهرو دفن می کرد .دوست نداشت دیگر هرگز به این مکان و اتفاقاتش، حتی فکر کند.
YOU ARE READING
𝐃𝐀𝐑𝐊 𝐌𝐈𝐍𝐃 | ذهن تاریک
Fanfictionذهن تاریک[ ویکوک] زمان آپ : نامشخص Genre : mystery, crime, angst, romance , dram داستان نگاشتن دوباره تاریخ به دست وکیل کهنه کار دادگستری سئول علی رغم تمامی فسادها و بی عدالتی هایی که گریبان پرونده جدید او را گرفته، میتواند جلوی اعدام پسری را ب...
