Part 34

572 81 27
                                        

ĐΔŘҜ ΜƗŇĐ

Oops! This image does not follow our content guidelines. To continue publishing, please remove it or upload a different image.

ĐΔŘҜ ΜƗŇĐ

پارت سی و چهارم

حتی اگر روزی این غم پایان یابد، من دیگر شاد زیستن را از یاد برده‌ام.

●●●

با تمام قدرتش به سنگ تزیینی در شومینه عمارت چنگ زد و به سمت مرد دوید.
با برگشتن نگاه ترسيده مرد به سمت خودش ، دستانش لرزید و سنگ زمین افتاد. عقب عقب رفت و روی زمین زانو زد. او که به سر مرد ضربه نزده بود ، پس چرا دستانش خونین بود ؟

با دیدن خون جاری از سر مرد و مرگ او ، فریاد کشید و از خواب پرید.

نفس نفس می زد و به دنبال ناجی ای می گشت که دستی روی شانه اش نشست.

" هی پسر ! چیزی نیست "

با دیدن یونسوک و لبخندش ، سعی کرد خودش را آرام کند که مرد با نگرانی پرسید.

" بازم کابوس دیدی ؟"

"اینبار همه چی خیلی واضح بود هیونگ "

مرد با تاسف،  نگاهش کرد.

" آخه چرا عذاب های تو تمومی نداره پسر جون؟"

با منظم شدم نفسهایش، به سینه اش چنگ زد و در جواب مرد ،  لبخند تلخی زد.

" گمونم زندگی من همش عذابه ..
اگه غیر از این باشه ، باید تعجب کنم"

مرد بزرگتر با ناراحتی ، لیوان آبی به دستش داد.

" دادگاه بعدی فرداست؟"

به آرامی سری تکان داد و آب نوشید.

در دل نگران بود ولی به حرفهای وکیل که فکر میکرد ، آرام تر می شد ، او به پسر قول داده بود که همه چیز طبق خواسته او پیش خواهد رفت.

●●●

با بی صبری به ساعت مچی نقره ای رنگش نگاهی انداخت و هوفی کشید. با خروج دکتر از اتاق بستری بیمار ، با سرعت از جا پرید.

" چی شد دکتر ؟ حالشون چطوره ؟"

پزشک با تاسف نگاهی به مرد انداخت. 

" متاسفانه حالش اصلا خوب نیست.‌‌ وضعیت ریه ها خطرناکه ، طبق پیش بینی و تجربه ای که دارم باید بگم شاید فقط یک ماه دووم بیاره."

𝐃𝐀𝐑𝐊 𝐌𝐈𝐍𝐃 | ذهن تاریکWhere stories live. Discover now