Part 23

658 83 18
                                        

ĐΔŘҜ ΜƗŇĐ

Oops! This image does not follow our content guidelines. To continue publishing, please remove it or upload a different image.

ĐΔŘҜ ΜƗŇĐ

پارت بیست و سوم

●●●

چشم که باز کرد، روی تشک سفتی طاقباز خوابيده بود. کمرش درد گرفته بود ، دهانش خشک بود و  نور لامپی چشمانش را می آزرد.
با سایه کردن دستی روی صورتش ، راه نور را سد کرد و سعی کرد به اطراف نگاهی بیندازد.

نمی‌دانست کجاست ، سعی داشت به خاطر بیاورد که دستی روی شانه اش نشست.

" بالاخره به هوش اومدی آقای کیم"

با اخم روی تخت نیمخیز شد و به چهره دوستش نگاه کرد.

" هیونسو ، من کجام ؟"

" بیهوش پیدات کردن ، کنار جنازه همون پیرمرد سرایدار ."

پلک‌هایش را روی هم فشرد و شقیقه هایش را ماساژ داد.
همه چیز برایش مبهم بود.
با کمی مکث،  تکه های پازل ذهنش را کنار هم گذاشت و با یادآوری سرنخی که از دست داده بود ، آهی کشید.

" وای خدای من.
اون تنها سرنخ من بود اما من به کشتنش دادم "

" حتما تعقیبت می کرده. الان هم بیرون سرباز گذاشتن،  باید بری تعریف کنی چه اتفاقی افتاد."

با عصبانیت سرم را از دستش بیرون کشید .

" لعنتی"

" چیکار میکنی؟! "

با حس عذاب وجدانی که به سراغش آمده بود از تخت پایین آمد و به دوستش نگاه کرد.

" تنها امید اون پسر ، منم‌.
حالا ببین چیکار کردم ، چی بهش بگم؟
بگم همچین کار احمقانه ای انجام دادم ؟ حالا دیگه هیچ ردی از قاتل ندارم ، دستام خالیه."

مرد مقابلش اخمی کرد و در جواب گفت

" برای چی انقدر خودت و سرزنش میکنی ؟ جون خودت هم در خطر بود تهیونگ "

𝐃𝐀𝐑𝐊 𝐌𝐈𝐍𝐃 | ذهن تاریکWhere stories live. Discover now