Part 30

661 83 48
                                        

ĐΔŘҜ ΜƗŇĐ

Oops! This image does not follow our content guidelines. To continue publishing, please remove it or upload a different image.

ĐΔŘҜ ΜƗŇĐ

پارت سی ام

تمام عمر با تاریکی ها جنگیدم ؛
غافل از آنکه خودم از جنس سایه ها بودم.

_ دانته .

●●●

تمرکز کرده بود تا خوب همه چیز را به خاطر بیاورد.

" اون وقتا من و همسرم به اشتباه ، خیلی از دادستان خوشمون می اومد. اون از وقتی فهمیده بود من مشکل ریه دارم ، تو خرید دارو بهمون کمک می‌کرد و گاهی بهمون پول می داد. فکر می‌کردیم داره بهمون محبت میکنه اما بعدا فهمیدیم یه جورایی حق السکوت بوده‌، میخواست دهنمون و بسته نگه داره"

با احساس گناه به مردی که مقابلش نشسته بود نگاه کرد. وکیل از شدت سردرد به پیشانی اش چنگ زده بود و به زمین خیره بود.

" اون شب جونگکوک داشت درس میخوند و به من گفته بود که فردا امتحان مهمی داره ، منم طبق روال براش قهوه درست کردم تا بتونه شب بیدار بمونه . وقتی میخواستم از پله ها برم بالا و به اتاقش برسم ، دادستان جلوم و گرفت. قرصی و توی دستش پودر کرد و توی قهوه ریخت ، یدونه دیگه اش و هم به خودم داد. پرسیدم این چیه ؟ با مهربونی خندید و گفت برای افزایش تمرکز خیلی خوبه.. اگه باز خواست ، بهش بده تا بخوره ، اینجوری میتونه امتحانش و خوب بده .ولی من اون یکی و پیش خودم نگه داشتم."

با یادآوریش ، اشک ریخت و ادامه داد.

" منِ بدبخت نمیدونستم، باور کنین نمیدونستم اون دارو چیه..
یکم بعد از اینکه از اتاقش اومدم بیرون ، آقای کای با دادستان دعواشون شد و درگیر شدن.. من از ترس پشت کابینت ها قایم شدم ولی میتونستنم ببینم که آقای کای روی دادستان خیمه زده و داره خفه اش میکنه. یه دفعه ... یه دفعه جونگکوک از پله ها اومد پایین، از دور مشخص بود که چشماش کاسه خونه..دادستان بهش یه چیزی گفت که نشنیدم و اشاره ای بهش کرد.
اقای کیم باور کنین یه دفعه ای انگار که جادو شده باشه ، به حرفش عمل کرد و سنگ تزئینی روی شومینه رو برداشت. با همه زورش چندین بار به سر آقای کای کوبید.. بعدش هم سنگ و زمین انداخت و به اتاقش برگشت."

وکیل با کلافگی به موهایش دست کشید و پلک‌هایش را روی هم فشرد.

" آقای کای به پشت روی زمین افتاد و خون سرش جاری شد... من از ترس فقط جلوی دهنم و گرفته بودم و گریه میکردم.. دادستان هم خیلی زود فرار کرد. اما من می ترسیدم از جام تکون بخورم.. نمیدونم چقدر گذشت که دوباره جونگکوک برگشت پایین.. انگار که از هیچی خبر نداشته باشه ، با دیدن جنازه شروع به داد زدن و گریه کرد. خودش به پلیس زنگ زد و با ترس سعی می کرد تا کسی و خبر کنه. این حالش و که دیدم شک کردم ، متوجه شدم هر چی بوده کار اون قرص بوده.."

𝐃𝐀𝐑𝐊 𝐌𝐈𝐍𝐃 | ذهن تاریکWhere stories live. Discover now