ذهن تاریک[ ویکوک]
زمان آپ : نامشخص
Genre : mystery, crime, angst, romance , dram
داستان نگاشتن دوباره تاریخ به دست وکیل کهنه کار دادگستری سئول
علی رغم تمامی فسادها و بی عدالتی هایی که گریبان پرونده جدید او را گرفته، میتواند جلوی اعدام پسری را ب...
Oops! This image does not follow our content guidelines. To continue publishing, please remove it or upload a different image.
"من خیلی ترسیده بودم، تا حالا توی زندگیم جنازه ندیده بودم. تمام تنم می لرزید ، هرچی خواهرم و صدا کردم نیومد. با ترس ، شماره پلیس و گرفتم و منتظر شدم. میدونستم که اون مرده.. چشمای بازش به سقف خشک شده بود. من نمیدونستم باید چیکار کنم فقط صبر کردم تا مأمورای پلیس رسیدن و منو به پایگاه بردن"
وکیل که پشت به او ، رو به پنجره بزرگ دفترش ایستاده بود و به رفت و آمد مردم نگاه میکرد با شنیدن داستان از زبان پسر به این فکر میکرد که درگیری کای با چه کسی بود.
" به نظرت اون آدمی که باهاش درگیر شده بود ، کی بوده؟"
" من نمیدونم.. اصلا حدس هم نمیزنم"
به سمت پسر برگشت و با قدم های بلندی خودش را به او رساند و کنارش نشست.
" به نظرت اگه از خواهرت بخوام تا بیاد باهاش صحبت کنم، قبول میکنه؟"
به آهستگی سری تکان داد اما پاهایش با استرس روی زمین ضرب گرفته بودند .
" تو حالت خوبه ؟"
" خوبم، فقط هربار با یادآوری اون شب.."
وکیل با آرامش، کمی آب برای او در لیوان ریخت و به دستش داد
" میفهمم ، برات خیلی سخت بوده "
دهان خشک شده اش که مقداری از آب تر شد ، به تهیونگ رو کرد
" خواهرم حتما میاد ، اگر ازش بخوام میاد"
" پس لطفا خودت باهاش تماس بگیر و بگو به دفترم بیاد، باید ازش سوالاتی بپرسم"
تایید کرد و با یأس به وکیل چشم دوخت
" آقای کیم..امیدی به نجات من هست؟.."
با لبخند محوی به چشمان تاریک پسر روبرویش خیره شد
" توی این ۱۰ سال که به طور حرفه ای وکالت میکنم، معجزه دیدم و خلق کردم. میتونم بهت قول بدم که بلندترین شب ها هم به روشنایی صبح ختم میشن ، همیشه امیدوار باش"
برق امید را که در چهره پسر دید ، از جا برخاست
" امروز خیلی اذیت شدی جونگ کوک،برو و یکم استراحت کن. خب؟ به نظر میاد حال خوبی نداری "