Part 33

556 67 26
                                        

ĐΔŘҜ ΜƗŇĐ

Oops! This image does not follow our content guidelines. To continue publishing, please remove it or upload a different image.

ĐΔŘҜ ΜƗŇĐ

پارت سی و سوم

●●●

به رفت و آمد آدمهایی خیره بود که نمی شناخت و سعی داشت به خودش امیدواری بدهد. امیدوار باشد که وکیل کیم آسیب جدی ندیده است و دوباره آن تیله های عسلی نگران را رو به روی چشمان خودش خواهد دید.

با اضطراب پشت درب فلزی درمانگاه دادگستری نشسته بود و برای سلامت وکیل در دل دعا میکرد که هیونسو را ديد. با ضرب از جا پرید  ، طوری که لحظه ای چشمانش سیاهی رفت.

" حالشون خوبه؟"

مرد جلوتر رسید و  با لبخند سری تکان داد.

" شکستگی جمجمه نبود،  در حد چند تا بخیه و یه عمل جزئی حل شد. نگران نباش. البته چون خونریزی داشته ، موقت بیهوشه ولی زود بیدار میشه."

با خواهش و تمنا به مرد نگاه کرد.

" آقای هیونسو.. میتونم ببینمشون؟"

مرد با نگاهی به سربازی که کنار پسر و اسلحه به دست ایستاده بود ، به آرامی در گوشش زمزمه ای کرد.

سرباز جوان بلافاصله سر تکان داد و پسر ،  لحظاتی بعد خودش را در اتاق بستری وکيل دید.

دستبند به مچ چپش و نرده تخت وکیل ، قفل شد و سرباز از اتاق بیرون رفت.

بالاخره جرئت کرد و از فاصله نزدیک به چشمان بسته و بانداژ خونین سر مرد نگاه کرد . با جوشش اشک در چشمانش،  لب گزید.

" آقای کیم؟ "

صدایش کرد ولی جوابی نشنید. با تردید دست آزادش را بلند کرد و روی آن بانداژ سرش را لمس کرد .

" منو ببخشین.. حتما خیلی درد دارین"

با همان دست راست ، موی مرد را لمس کرد . چه موهای نرمی داشت ، چقدر حس خوبی از نوازش کردن او گرفت.

" آقای کیم من خیلی ترسیدم. ‌شاید چون حالا تنها پناه من شمایی ، اما خیلی خوشحالم که الان خوبین... زودتر بیدار میشین تا همه چی و تموم کنین ؟
من دیگه صبر ندارم ،‌ من فقط منتظرم زودتر حکمم و بشنوم.."

با اشکی که روی سینه مرد چکید ، لب زد.

" حتی اگه اعدام باشه."

𝐃𝐀𝐑𝐊 𝐌𝐈𝐍𝐃 | ذهن تاریکWhere stories live. Discover now